فرار کردم و اصلاً به پشت سرمم نیگاه نکردم ...
همین دیشب داشتم شووران و همسران رُ می دیدم ... افسوسُ صد افسوس که وودی بلاگر نشد و الا من براش هر روز کامنت می ذاشتم ... حتی ممکن بود باش قرار بذارم با هم بریم کافه هنر یا بروک بک یا یه همچین جایی ... می دونی؟! همیشه یه روزی ... یه جایی ... کسی رُ که باید ببینی و پیدا کنی رُ می بینی و پیدا می کنی که دیگه یا برای تو یا برای اون دیر شده ... اینُ روانکاوم می گفت ... وقتی با یه حرکت ظریف بین پاهاشُ باز کرد و بعد با حرکتی مواج مث دست اگنس پاشُ گذاش روی اون یکی پاش ... پک عمیقی به سیگارش زد و منم خجالت کشیدم ... سرمُ انداختم پایین! ... و هی به وودی فک کردم و نگاه سنگین روانکاوم ... فرار کردم و اصلاً به پشت سرمم نیگاه نکردم ...
پ.ن.: اولین باری که به رفتن فکر کردی تمام است ... پشت سرت را هم نگاه نکن!
