من هم اینجا غریبهام ...

درباره تعطیلات همیشگی (جیم جارموش)
نیکلاس ری در دانشگاه نیویورک استاد کارگردانی جیم جارموش بوده است. استادی که شاگرد را برای دستیاری آخرین فیلمش «آذرخش روی آب» انتخاب میکند. نیکلاس ری از نسل کارگردانانی است که راوی زندگی جوانان یاغی و هنجار شکن دههی پنجاه ینگه دنیا میشوند. دورانی که از آن به عنوان دوران بیت (یا جنبش بیت Beat Movement) یاد میشود. حرکتی که ناشی از نارضایتی عمیق اجتماعی بود و آثار خود را ابتدا در شعر و سپس در سایر هنرها بر حای گذاشت. ری در این میان شاید مهمترین فیلم از این مجموعه یعنی شورش بی دلیل را کارگردانی کرده است. در سال 1979 جارموش در ساخت فیلمی مستند از زندگی نیکلاس ری دستیار ویم وندرس است شاید به همین دلیل تأثیر فکری نیکلاس ری بر ساخت فیلم تعطیلات همیشگی انکار ناپذیر باشد. فیلم به نوعی معاصر شدن شورش بی دلیل در دههی هشتاد است. حکایت سرگشتگی نسلی که معارض؟ وضعیت پیرامون خود قرار میگیرد. جارموش فیلم را نماهایی از شور و تحرک موجود در خیابانهای نیویورک و سکون و برهوت زندگی در منهتن و محلههای پایین دست آغاز میکند. قابهایی به شدت راکد و ساکن ... به گونهای که پهلو به عکس میزنند. جارموش در طول فیلم تلاش فراوانی برای القای این دوگانیها میکند. آسمانخراش امپریال استیت در برابر ویرانههای آپارتمانهایی که کریس واکر از کنار آنها میگذرد، تقابل موسیقی های متفاوتی که در طول فیلم حضور سنگین و معنادار خود را حفظ میکنند تا تفاوت ذهنی کریس با افرادی که در تیتراژ فیلم در خیابان قدم میزنند. جارموش حاشیه را از متن تمیز میدهد و سعی میکند آن را برجسته سازد ... حاشیهای که بر سازندهی متن خیابانهای شلوغ است ودر عین حال در تعارض با آن نیز قرار میگیرد. در واقع جارموش راوی بخشی از نیویورک است که ما ندیدهایم ... راوی کوچههای تنگ، ساختمانهای زشت و ویران و تنهایی آدمهای آن است. نیویورکی که شاید نمونه هالیوودی و موزیکال و کمی خوشبینانهی آن در دههی پنجاه که اتفاقاَ پیوند عمیقی نیز با جنبش بیت دارد داستان وست ساید (1961) باشد. کریس واکر نیز مانند جیم قهرمان فیلم شورش بی دلیل علاف و بی هدف در خیابانها پرسه میزند، برتریها و خباثتهای کوچکی دارد. خود جارموش در مصاحبهای قهرمانش را چنین توصیف میکند: «کریس پارکر بچه ای بود که من تو خیابون باهاش آشنا شدم، دوست خودمه، چهارده سالش بود که باهاش رفیق شدم. اون به هیچ چیز پابند نیست، حتی جایی هم از خودش نداره و همیشه بین دوستاش روزگار میگذرونه. کار و باری هم نداره، خلافکار حرفه ای نیست اما برای پول دراوردن ممکنه خلافهای کوچیکی هم بکنه. البته این فیلم مستند نیست و همه دارن نقش بازی میکنن، شاید نصف اون چیزایی که تو فیلم براش اتفاق میافته واقعی باشن، بقیه اش رو خودم براش ساختم.» جارموش در این فیلم تلاش دارد تا ما بینندهی فضای دهنی کریس واکر در کنار ابژهی دهن او باشیم. او این ترفند را با فضا سازی منحصر بفردش در زمان ساخت فیلم در امریکا و همچنین استفاده فراوانش از موسیقی و افکت صوتی انجام میدهد. مانند افکتهای مربوط به بمباران و انفجار و موسیقی کند و عین حال پر ضرب فیلم.
پیتر وولن در مقالهی نیکلاس ری: من هم اینجا غریبهام به خصوصیات ری و قهرمانانش اشارات جالبی دارد. اینکه قهرمانان فیلم شورش بی دلیل -جیم، جودی و پلاتو- احساس میکنند که دیگر نمیتوانند به خانه برگردند: به جای این کار تلاش تکان دهنده و حتی رقت انگیزی میکنند تا از خانهای متروک برای خودشان خانهای استعاری بسازند و آن را جایگزین خانه ملال آور خودشان کنند. در ادامهی این مقالهی جالب وولن اشاره میکند که این تم تقریباً به طور مکرر در باقی فیلمهای ری و حتی زندگی شخصیش تکرار شده است. در تعطیلات همیشگی ماجرا کمی متفاوت است در واقع در این فیلم دیگر حضور پدر و البته خانواده مانع اساسی در برابر کریس نیست، همانطور که میبینیم مادرش در آسایشگاهی به سر میبرد ... که این بار خانه و خانواده در فیلم ری به معنایی مفهوم جامعه و شهری است که کریس در آن زندگی میکند. اگر در شورش بی دلیل فشار خانه و خانواده انگیزه تشدید بی هویتی جیم و دوستانش است در فیلم جارموش فضای دهشتناک شهر و آدمهای بی ربطیست که کریس با آنها برخورد میکند. و این بار کریس به جای برگزیدن خانهای ویرانه در امری نمادین با کشتی عازم پاریس میشود. جایی که خود جارموش با دیدن مکرر رویاهایش بر پرده سینما تک فیلمسازی آموخت و به مانند کریس –که بابت دستیابی به پول مورد نیاز برای مسافرتش اتومبیلی را دزدید- او پول بورسیهاش را که باید به دانشگاه میپرداخت هزینهی ساخت این فیلم نمود. خود جارموش در این مورد میگوید: «اون باید با قایق بره، چون تو سفر با قایق یا قطار، آدم وقت بیشتری داره که ذهنشو استراحت بده و گذشته رو فراموش کنه. من ازش خواستم با قایق بره، بخاطر این نکته که این اقیانوسه که دو قاره رو از هم جدا میکنه. من میخواستم اینو بگم که الی مجبوره از اقیانوس بگذره تا به اون طرف برسه. اگه اون با هواپیما میرفت، این احساس دوری مسافت به هر صورت از بین میرفت.» و البته کریس فرار میکند ... به جایی که از آن چیزی نمیداند ... قالبی از مهاجرت که با آن بر روی آنچه هست خط میکشد و به نوعی یادآور تم غیر ممکن بودن بازگشت به خانه است.
از طرفی کریس بسیار به قهرمان بیگانهی کامو، مورسو شبهت دارد ... خصوصاً این شباهت را در سکانس مربوط به آسایشگاه و ملاقات با مادر درک کرد. بی هدفی ولگردی و علافی او و البته احساس ملالش این شباهت را بیشتر تکمیل میکند. کریس نیز همچون مورسو دوست ندارد معمولی زندگی کند، نمیخواهد بر احساساتش سرپوش بگذارد. در جایی از فیلم کریس میگوید «من دوست دارم ریتم زندگیم تند و پرشتاب باشه و زودم بمیرم» ... و البته در چنین وضعیتی جامعه و او نسبت به یکدیگر احساس خطر میکنند و این اوست تصمیم به ترک جامعهاش میگیرد. جامعهای که نقشی مشابه مادر مورسو برای او بازی میکند ... مادری که حتی در روز تدفینش احساس اندوه مورسو را بر نمی انگیزد چه برسد که بخواهد گریه کند.
