RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

من اینا رُ می زنم جلو تا صحنه هاش بیاد ...

 

 

اندیمشک سالهای جنگ، گوشه ی کتابخونه بابا یه مشت کتاب اینگیلیسیُ فارسی بود با ورقای کهنه و زرد کاهی که بوی نا می داد ... و البته طرح رو جلدای عجیب و غریب که باعث می شد چشای ما چارواداری گشاد بشه و هی فک کنیم که: اووه! مای گاد! ... جیزز! ... چه هیجان انگیز! ... خوبی این کتابا این بود که ما برای اولین بار نقش فروید را در تربیت روانی خودمان درک کردیم و فهمیدیم مردک زر نمی زند ... که خبریست ... فک کن سال شصت و هف.هش آقا بیل گیتس هنوز مشغول آبیاری نهال نوپای اینفورمیشین تکنولوژیه (آی تی) و جمبوری اسلامی هم تا تختخواب ملت ریشه دوونده ... و خبری هم از اینترنت و ماهپاره و موبایل و کوفت و زهرمار نیست ... ینی اون زمان اصولن چیزی نبود که بخوای وخت بکشی ... اونوقت یه بچه هش/نه ساله لذت فرنچ کیس رُ با روایت میکی اسپلین تجربه کنه ... اینکه لزومن برای بوسه ای آتشین قهرمان داستان -مایک هامر- باید زبان خود را دور لبان خانم لورا بچرخاند و در حلق خانوم لورا فرو کند ... و هی تو فک کنی: اَه! اَه! کثــــــــــــافت!!! و دو باره بخونی که بله! ‹‹مایک (همون مایک هامر) او را سفت در آغوش گرفت  و یک دستش را بالا برد تا روی پستانها شارون و ناگهان به خود گفت ... اوه یــــــه!›› و سپس در حین و بین آن بوسه ی گرم و آتشین ... ‹‹زبان مایک همچون افعی ای گرسنه در دهان شارون می چرخید و به جستجوی زبان شارون می پرداخت›› ... بعد مایک یه هو شارون خانومِ لوند* را بلند می کرد و می برد توی اتاق خواب و اینجا هم آقای میکی اسپلین دست بردار نبود ... بای دی تِیْل ماجرا را تعریف می کرد و ما که آب دهانمان را قورت می دادیم و با خود می گفتیم: اوه ینی چی؟ پس تکلیف وبا و هزار جور مرض مسری دیگه چی می شه ... من با لیوان دهنی یکی دیگه آبم نمی خورم، اونوقت ... اینا حالشون به هم نمی خوره همدیگه رو تف مالی می کنن ... اَه اَه! آخه چــــــرا همُ تفی می کنین، حالا جور دیگه ای نمی شه؟ ... خوب همُ بوس کنین! و چیزی در منتها الیه روبروی هیکلمان به قلقلک می اُفتاد و گز گز می کرد ... آرام آرام وقتی که سیزده چارده ساله شدیم دیگر مایک هامر افاقه نمی کرد و سراغ حلیة المتقین و رُسُل و تحریر الوسیله مادر بزرگ رفتیم و سعی کردیم معانی واژگان مغلق و پیچیده ای چون تفخیذ و وطی کردن و قس علی هذا را بیاموزیم که ناگهان بابا که تا به حال با لبخندی پدرانه ما را در حال خواندن جک دایموند و جنایتکار خشن می دید ... به گونه ای خشونتبار کتاب ها را از دست ما قاپید و گفت: اینا مزخرفه پسر ... کس شر محضه ... اگه بخونی کلتُ پوک می کنه! و ما رویمان نمی شد که بگوییم به تخمم! من اینا رُ می زنم جلو تا صحنه هاش بیاد ... و این گونه بود که ما به خانه ی اول برگشتیم و روی دور تند تا ورقِ صحنه ی کتابها را ورق زدیم و این بار حالمان بدتر می شد که: وای ینی میشه انقدر مریض بود ...؟ محتوای نکبتی و پورنونگاری مذهبی چندش ... 

 

* چه مکافاتی داشتیم با این کلمات ... چه می دونستیم خشونت چیه؟ خشونتُ می خوندیم خِشْوِنَت دیگه چه برسه به لوند ...!! فقط اینقدر می دونستیم که چیزی تو مایه های خرابه

پ.ن.: اینا رُ گفتم که بگم چرا میکی اسپلین و مایک هامر و پرویز قاضی سعید و لاوسون ش را دوست دارم ... که اینا بودن از تبدیل من به یک بمب انتحاری جلوگیری کردند و ما الان در کنار خانواده زندگی تخمی ای رُ از سر می گذرانیم و حالمان خوب است و ملالی نیست جز دوری حضرت که به زودی فرج می کنند ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۸