هیچ وقت برای دشمنت دل نسوزان ...

«اینگلُریوس بستردز» را دیدم ... خوب نبود ولی لحظات مفرحی داشت که به امروزمان هم می آمد ... یعنی شدیدن هوس می کردم در نقش دانی دانوویتز باشم در جوخه ای نظیر آن با همین نام حرامزاده ها ... از درون غار با موسیقی با شکوه و پر طبل موریکونه ظاهر بشوم و در دستهایم یک چماق باشد ... چشم بگردانم و مدنیت و این مزخرفات را کنار بگذارم و کمی انسان باشم ... جنتی هم نشسته باشد ... خیلی سر حال و قبراق ... نمی خواهم حتی یک ذره هم احساس کنم که ترسیده ... دوست دارم تمام ایمانش از کاسه ی چشمانش شعله بکشد ... و من چشم در چشمش بدوزم ... بروم نزدیکش به ش بگویم آماده ای و بگوید که هست ... بگویم که مرا یادت هست و او بگوید که نه! ... که یادش نمی آید!
جنتی همیشه اول مهر برای ما در آن هنرستان کوفتی لجن پراکنی می کرد ... موجود لج درآری بود و با آن صدای زیرش بیشتر به کاریکاتور روباه شهر قصه شبیه بود تا حتی یک آخوند منبری ... من به بابک می گفتم: «مردن به همین سادگی برایش کم است ... می خواهم زنده زنده گوشت رانش را ببرم ... جلوی خودش در پودر سوخاری بگردانم و در سرخ کن بیندازم و بدهم تمام گربه های گرسنه ی خیابان با آن جشن بگیرند ...» و البته اینها را کاملاً بی عقده می گفتم ... و می گفتم چقدر خوب است که ترس در احساس حماقت آدم ها خللی وارد نکند ... یک احمق و دیوث بهتر است احمق بمیرد ... یعنی امیدوارم آنقدر ایمان داشته باشد که اینقدر حماقت به اَش بیاید ... ترسیدن و هراس از دریافتِ واقعیت و پذیرفتنِ هر آنچه که حقیقیست لیاقت می خواهد ... اگر او هم بترسد که می شود یکی از ما که با ترس عزاداری حسین را می کنیم :دی ... آنوقت ممکن است دلم به حالش بسوزد ... بعد با گوشه ی چماقم گیج گاهش را نوازش کنم ... تمام نیرویم جمع کنم و مغزش را بترکانم ... آنقدر بکوبم که مغزش با تکه های جمجمه اش لزج و جاری شود بر روی آسفالت ... بکوبم و محکمتر بکوبم بر تمام هیکل نحیفش ... کبریت بکشم بر محاسن سفیدش ... تخمهایش را اگر داشته باشد در مشتهایم بگیرم و آنقدر فشار دهم تا ریقش درآید و شعله ی زندگیش خاموشی بگیرد ... و آخر سر بر عفونت پیکرش بشاشم ... کفنش نمی کنم ... مسلمان نیست! :دی
همیشه به مادر جنده ای به نام رفسنجانی فکر می کنم ... واقعاً نمی فهمیدمش ... موجود سرگرم کننده ایست ... اینکه فکر کنی چگونه فکر می کند یا بازی اش چه می تواند باشد ... او حتی ممکن است خانواده ات را هم به گلوله بسته باشد ولی پدر سوختگی برازنده اش است ... «اینگلُریوس بستردز» یک خوبی دیگر هم دارد ... کلنل هانس لاندا ... که به نظرم آینه تمام نمایی حرامزادگانی است که تاریخ می شناسد ... او ممکن است هزاران یهودی را یک جا قتل عام کند ولی زیرک است ... در یک نقطه بر سر جان پیشوایش هم معامله می کند ... منطقی است و لیاقت دارد ... درست مانند هاشمی ... او را نمی کشم ... آخر فیلم داغش می کنم ... می گذارم خاطراتش را آنگونه که می خواهد بنویسد ... زور بزند و تلاش کند داغی را که پاک نشدنی ست کمرنگ کند ... مرگ برایش کم است ... او همیشه زنده می ماند!
هیچ وقت برای دشمنت دل نسوزان ... ترحم نکن ... یا دست کم وقتی سر چشمه ی نفرتت را نابود کردی برایش دل نسوزان ... کژدم کژدم است و دشمن دشمن ... نهایتاً می زند ... مگر تو نزدی؟ ... هیچوقت دچار سو تفاهم دوست داشتن دشمنت نشو ... او جایی ایستاده است که تو نایستادی و طوری نگاه می کند که تو نمی کنی ... ممکن است حتی در نگاهش عشق باشد ... او هم دچار نفهمی شده ... ولی روزی که او بفهمد تو دیگر زنده نیستی ... سرجوخه زولر نمی داند که تو یهودی زاده ای! ... شوسانا حس به حس می شود ... حس اَش گولش می زند ... لحظه ای خر می شود و می میرد ... بار الاها یاریمان کن که در زندگی هیچگاه خر نشویم ...
و البته «اینگلُریوس بستردز» یک خوبی دیگر هم دارد ... ارزش خیالبافی و رویابینی را دوباره یادآور می شود ... باور کنید که کم از حقیقت ندارد ... کاش رویاهایمان به حقیقت بپیوندد و خ.ر. و ا.ن. و تمام فرماندهان لشکر عمر سعد را در یک سینما جمع کنیم و کلّهم اجمعین را با هم به درک بفرستیم ... الهی آمین!
پ.ن.١: آلدو رین ما کجاست؟ آیا ظهور می کند؟
پ.ن.٢: شاید این جمعه بیاید ... شاید!
