﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>RADIO ACHAB PRESENTS</title>
    <description>رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند</description>
    <link>http://koloukh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>ناخدا اهب</managingEditor>
    <lastBuildDate>Fri, 24 Feb 2012 08:08:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>اکنون ... سال‌ها گذشته ...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;در خانه همه چیز مقدس بود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مادر می&amp;zwnj;خواست&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;قدیس بار بیاییم،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جنایتکار بار آمدیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;با تردید و نگاه،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;همدیگر را می&amp;zwnj;کشتیم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;زیر پاهامان،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کودکی ترک برمی&amp;zwnj;داشت&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از همان آغاز هم،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نه،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;معصومیتی در کار نبود&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اگر می&amp;zwnj;شد،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خانه را به آتش می&amp;zwnj;کشیدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اکنون&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;سال&amp;zwnj;ها گذشته&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پنجره&amp;zwnj;های خانه اما&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;در ذهن من همچنان باز مانده&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;و در بامش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;کودکی با دست&amp;zwnj;های بلند&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جنازه&amp;zwnj;&amp;zwnj;ی &amp;zwnj;بادبادکش را&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از روی ابرها&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;جمع می&amp;zwnj;کند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آزاده طاهایی&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پ.ن.: خوب ... بیشتر از خوب ... و دلتنگی های بیهوده ... &lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/332</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8983464/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8983464</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Feb 2012 08:08:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>روزی روزگاری ... (درباره ی روزی روزگاری آناتولی)</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://kolookh.persiangig.com/image/Once%20Upon%20a%20Time%20Anatolia.jpg" alt="" height="191" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;درباره ی روزی روزگاری آناتولی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کارگزدان: نوری بیلگه جیلان &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چگونه می &amp;nbsp;تواند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پی&amp;shy;رنگ داستان، داستانهای روایت نشده باشند؟ چگونه چیزی که بیان نمی شود و تمامی &amp;nbsp;عناصر فرعی داستان می &amp;shy;توانند انگیزه و کشش &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روایت باشند؟ آیا داستانی می توان روایت کرد که حول یک شخصیت یا موقعیت شکل &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نگیرد؟ در روزی روزگاری آناتولی چه چیز ما را به پیش می &amp;shy;برد؟ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آناتولی حکایت دسته&amp;shy;ی تجسسی است که برای یافتن یک جسد راهی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تپه ماهورهای فلات آناتولی می &amp;shy;شوند. متهم همراه آنان است. به دلیل تاریکی هوا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جستجوی شبانه&amp;shy;ی آنها بی نتیجه باقی می &amp;shy;ماند و در فردای آن روز و با روشن شدن هوا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جسد را می &amp;shy;یابند و با انتقال آن به شهر و کالبدشکافی دلیل قتل مشخص می &amp;shy;شود. شاید &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;داستان این را بتوان با همین چند جمله تعریف کرد ولی آناتولی روایتش را بر این پی&amp;shy;رنگ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بنا نمی &amp;shy;کند. نیمه&amp;shy;ی ابتدایی فیلم بر مبنای گفتگوهایی به ظاهر بیهوده شکل می &amp;shy;گیرد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که به طرز غریبی دقیق نوشته و انتخاب شده&amp;shy;اند. شخصیتها بر مبنای این گفتگو در ذهن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و اندیشه&amp;shy;&amp;shy;ی تماشاگر شکل می &amp;shy;بندند ولی هرگز کامل نمی &amp;shy;شوند. شخصیتهای فیلم به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ظاهر برای اولین بار برای مدتی طولانی در کنار هم قرار گرفته&amp;shy;اند و هیچکدام &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اطلاعات چندانی از یکدیگر ندارند. در واقع موقعیت تماشاگر در شناخت شخصیتها و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اطلاعات با کاراکترهای فیلم همسطح است. تماشاگر نیز در خلال گفتگوهای به ظاهر بی&amp;shy;اهمیت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همراه با دیگر شخصیتها&amp;nbsp; اطلاعات خود را به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روز می &amp;shy;کند. جیلان با این ترفند به روایت&amp;shy;های فرعی (که داستان هر کدام از &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کاراکترها است) ارزشی برابر با روایت به ظاهر اصلی می &amp;shy;دهد. در واقع کرانمندی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شخصیتها با گفتگوی بین آنها دستخوش تغییر می &amp;shy;شود. جیلان هویت معین آنها را با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تکثیر اطلاعات از طریق گفتگوها نامنسج می &amp;shy;سازد و مبنای شخصیت پردازی را بر ابهام &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;استوار می &amp;shy;کند. ابهامی &amp;nbsp;سیال و خمیرگونه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که مانند ماهی به دست می &amp;shy;آید ولی به آنی لیز می &amp;shy;خورد و در چشم به هم زدنی در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اعماق آبها ناپدید می &amp;shy;شود. این ابهام به قدر قطعیت کامل است. بیمارگونه نیست و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای دست انداختن تماشاگر طراحی نشده است. کارگردان در موقعیتی فرادستی و همه چیز &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دان شما را سرگردان نکرده است. او ابهامی &amp;nbsp;را که آنقدر روزمره است که به چشم نیاید، تصویر می &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;shy;کند. همه&amp;shy;ی ما داستانهایی برای تعریف نکردن داریم و داستانهایی جعلی که از فرط &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تکرار برای خود، مبدل به واقعیتی خلل ناپذیر در ذهن ما می &amp;shy;شوند. همین داستانهای &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جعلی بخشی از کاراکتر آدمهای پیرامونمان را شکل می &amp;shy;دهند. شخصیتهای آناتولی نه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تنها با یکدیگر تفاوت دارند که با خویشتن مفروض خویش نیز متفاوتند. چه کسی می &amp;shy;داند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که داستان سربازرس چه بوده است؟ آن زن چگونه مرده؟ سربازرس چه مرام و مسلکی دارد؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از این رو این ابهام نه تنها دامنگیر شخصیتها که اتفاقات نیز می &amp;shy;شود و اینجاست که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اتفاقات و شرح حالها معادل شخصیتها می &amp;shy;شوند. یاشار را چه کسی کشته است؟ آیا دلیل &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مرگ یاشار دعوای بین کنان و او بر سر خیانت همسرش بوده است؟ چرا برادر کنان پس از &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کشف جسد اعتراف به قتل می &amp;shy;کند؟ اگر او قاتل است چرا کنان مسئولیت قتل را بر عهده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گرفته است؟ چرا یاشار را ساده&amp;shy;تر نکشته&amp;shy;اند و او را زنده به گور کرده&amp;shy;اند؟ جیلان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با این ابهامات فیلم را در ذهن تماشاگر ادامه می &amp;shy;دهد و او را به دخالت در روایت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم فرا می &amp;shy;خواند و از او می &amp;shy;خواهد که داستان خودش را بگوید. اگر از من بپرسید &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ابهام سهل و ممتنع فیلم مهمترین پیرنگ و انگیزه&amp;shy;ی دنبال کردن روایت است. واقعیت آن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;است که خارج از ذهن ما وجود دارد پس تکلیف آنچه که ذهنیت ما را شکل می &amp;shy;دهد چه می &amp;shy;شود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جیلان مشخصاً به طرح قضاوت و پاسخ ما نسبت به موقعیت و شخصیتهایش علاقه دارد ولی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برایش اهمیت ندارد که به چه نتیجه&amp;shy;ای می رسیم. مهم بـرای او تنـالیته&amp;shy;ای است کـه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این ابهام ایجاد می &amp;shy;کند. او ابهام را در انگیزه&amp;shy;&amp;shy;ی تماشاگر در دنبال کردن داستان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منتشر می &amp;shy;کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در جای جای فیلم گروهبان کنان را حیوان خطاب می &amp;shy;کند و می &amp;shy;گوید &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که اینطور آدمها را به خوبی می &amp;shy;شناسد. با تکرار این دیالوگها سئوالی شکل می &amp;shy;گیرد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;که واقعاً تفاوت کنان با دیگران در چه چیز است. آیا او تفاوتی جدی با دیگران دارد؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کاراکترهای جیلان با وجود تفاوتهایشان در چیزهایی مشترکند و آن چیز ابهام داستان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تک تک آنها است. به نظر می &amp;shy;رسد که قصه&amp;shy;های آدمها تفاوت چندانی با یکدیگر ندارند و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همه&amp;shy;ی آنها مانند تپه ماهورهای آناتولی شبیه یکدیگرند. موتیفی که در فیلم تکرار می &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;shy;شود سگهای داستان هستند. یکی از آنها سگی ولگرد است که یاشار به او غذا می &amp;shy;دهد. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیگری سگهای نگهبان ده هستند و در آخر سگ لاشخوری است که قصد دارد جسد یاشار را از &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دل خاک بیرون بکشد. به نظر می &amp;shy;رسد تفاوت آدمهای فیلم جیلان در نهایت خود نظیر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تفاوت سگها با یکدیگر باشد. آدمها آدمند دیگر ... &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آناتولی فیلمی &amp;nbsp;ادیبانه است از آنجا که بیش از هرچیز وامدار ادبیات &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به نظر می &amp;shy;رسد. رد پای رئالیسم جادویی تا داستان نو را در آناتولی می &amp;shy;توان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پیگیری کرد. فیلم از غروب خورشید آغاز می &amp;shy;شود و عصر روز بعد ادامه می &amp;shy;یابد و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جیلان نیز فیلم را از منظر تماتیک و ریتم به دو بخش تقسیم می &amp;shy;کند. خرافه و هراس &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در نیمه&amp;shy;ای از فیلم که در شب می &amp;shy;گذرد بسیار پر رنگ است. کاراکترها و شخصیتها &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آدمهایی خرافی به نظر نمی &amp;shy;رسند ولی یادآوری گذشته نه چندان خوشایند آنها و هدف &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اصلی سفرشان (که جستجوی جسد مقتول است) و بافتی از ابهام که جیلان در فضاسازیش حول &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آنها می &amp;shy;تند، وجه&amp;shy;ای متافیزیکی به این نیمه از فیلم می &amp;shy;بخشد. کافیست که سکانس &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رعد و برق و ترس دکتر از تندیس کنده شده در دل صخره را به یاد بیاوریم، وقتی دکتر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به عرب می &amp;shy;گوید که تندیسی را دیده است او پاسخ می &amp;shy;دهد که این حوالی تندیسهای &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فراوانی وجود دارند. تندیسهایی که تنها بارقه&amp;shy;ی&amp;shy;ای از آنها را وقوع رعد و برق &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شباهنگام می بینم. مانند تماشاگر که در طول فیلم فقط بارقه&amp;shy;ای از کارکترها را &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مشاهده می &amp;shy;کند. شاید ما در طول زندگی خود فقط با بازنمایی خود و شخصیتهای &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پیرامونمان زندگی می &amp;shy;کنیم. بازرس داستان زن دوستش را در فضایی غریب برای دکتر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بازگو می &amp;shy;کند و می &amp;shy;گوید که زن زمان مرگش را پیشبینی کرده بود. او آنچنان حقیقت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این پیشگویی را پذیرفته است که به پرسشهای دکتر پاسخی نمی &amp;shy;دهد. در سکانس مربوط به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خانه&amp;shy;ی کدخدا و پذیرایی دخترش از مهمانان این فضاسازی تشدید می &amp;shy;شود. دخترک با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سینی چای حاضر می &amp;shy;شود. او مانند فرشتگان زیباست و تک تک می همانان مسحور زیبایی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;او می &amp;shy;شوند در این بین متهم به قتل مقتول را در بین می همانان می &amp;shy;بیند که دخترک &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به او چای تعارف می &amp;shy;کند. جیلان با استفاده نورپردازی دقیق (در بسیاری از صحنه&amp;shy;ها &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از نور واقعی و یا نورهای موجود در صحنه نظیر نور چراغ ماشینها استفاده شده است) و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;انتخاب درست بازیگر دختر کدخدا و زیبایی عجیب او فضایی نظیر رمان پدروپارامو را &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خلق می &amp;shy;کند. همانطور که در گفتگوهای فیلم اشاره می &amp;shy;شود انگار که مردگان در آن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منطقه بر زندگان مسلطند و یا دست کم در کنار یکدیگر زندگی مسالمت&amp;shy;آمیزی دارند. کدخدا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از طرحش برای ساخت یک سردخانه و غسالخانه در دهی که کمابیش متروکه است سخن می &amp;shy;گوید، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;انگار که فقط مردگان می &amp;shy;توانند زندگان را به آن منطقه بکشانند و شاید این تنها &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دلیل تیم تحقیق پلیس برای حضور در آن دهکده است. دلیل کدخدا برای ساخت سردخانه نیز &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جالب است. بازماندگان متوفی دیگر در دهکده زندگی نمی &amp;shy;کنند ولی با مرگ خویشانشان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باید برای مراسم حاضر شوند و برای آخرین بار مرده ی خود را ببینند. برای همین وجود &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سردخانه و غسالخانه در روستا از رفع مشکل برق دهکده مهمتر است چون اجساد تا زمان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رسیدن بازماندگان فاسد می شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در نیمه&amp;shy;ی روز فیلم روایت جیلان ریتم تندتری به خود می &amp;shy;پذیرد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و تا حدی فضای وهم&amp;shy;آلود فیلم کمرنگ می &amp;shy;شود. تیم تحقیق جسد را می &amp;shy;یابند و&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کارگردان به روش خود از انگیزه ی افراد اطلاعات بیشتری را در اختیار تماشاگر می &amp;shy;گذارد. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بازرس به دلایلی که مشخص نیست در خصوص علت مرگ همسر دوستش واقع&amp;shy;بینانه&amp;shy;تر سخن می &amp;shy;گوید. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;او برای اولین بار به مرگ زن به دلیل خودکشی فکر می &amp;shy;کند. این افکار تزلزلی در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شخصیت او ایجاد می &amp;shy;کند که منجر به ایجاد ابهام مورد علاقه&amp;shy;ی جیلان می &amp;shy;شود. به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نظر می &amp;shy;رسد که داستان سه کاراکتر اصلی (دکتر، بازرس و قاتل) تا حدودی با یکدیگر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مشابه&amp;shy;اند. شاید زنی که خودکشی کرده همسر باشد. دست کم عذاب وجدان او این ظن را &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تقویت می &amp;shy;کند. در این نیمه جیلان به آرامی &amp;nbsp;دکتر را در موقعیت بازپرس قرار می &amp;shy;دهد. او مدام &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در مورد زن و علت مرگ او سئوال می &amp;shy;پرسد و در یکی از سکانسهای پایانی کاملاً جای&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این دو با یکدیگر تعویض می &amp;shy;شود. دکتر پشت می ز خود نشسته و بازرس در سوی دیگر میز &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نقش متهم را به خود می &amp;shy;پذیرد. دکتر که علت مرگ یاشار را در زمان نبش قبر نتوانسته &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;است تشخیص دهد نصمی م به کالبد شکافی جسد می &amp;shy;گیرد. مقتول زنده به گور شده است ولی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این نحوه&amp;shy;ی قتل قابل بیان در آن شهر کوچک نیست. شاید دکتر از قضاوت فرزند یاشار (که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ممکن است فرزند کنان باشد) در مورد کنان نگران است. به هر حال به نظر می &amp;shy;رسد برای &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دکتر راهی جز پناه بردن به پنهان&amp;shy;کاری و نسبت دادن آن به خرافه و یا دلایل موهوم راهی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;باقی نمانده است. زمانی که دستیار کالبد شکافش از وجود خاک در ریه&amp;shy;های یاشار خبر می &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;shy;دهد انگار دکتر چیزی نشنیده است و از او می &amp;shy;خواهد که شکم یاشار را بررسی کند. در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اینجا موقعیت او درست مانند بازپرس است که مرگ زن را به پیشگویی او ریط می &amp;shy;دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جیلان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نام فیلمش را از یک اقلیم و منطقه&amp;shy;ی چغرافیایی وام می &amp;shy;گیرد. او از عناصر، طبیعت و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;احتمالاً داستانها و اسطوره&amp;shy;های آناتولی استفاده می &amp;shy;کند ولی فیلمش در قالب یک &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم اقلیمی &amp;nbsp;باقی نمی &amp;shy;ماند (منظورم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلمهایی نظیر آثار پاراجانوف و آنجلوپلوس است). داستان آناتولی همانند پدروپارامو &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;داستانی این جهانی و انسانی است. برای ارتباط برقرار کردن با شخصیتها لازم نیست که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در منطقه&amp;shy;ی آناتولی زندگی کرده باشید و یا چند پیش نیاز تاریخ و جغرافی و اسطوره &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شناسی را از سر گذرانده باشید. قطعاً استفاده از این عوامل در رنگ&amp;shy;آمیزی تماتیک &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم مؤثر است و فیلم را برای مخاطبی که این جزئیات را می &amp;shy;شناسد جذابتر می &amp;shy;کند ولی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر گره&amp;shy;گشایی فیلم بخواهد با استفاده از یک اسطوره انجام پذیرد و باعث خلل در درک &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کلیت فیلم شود آن را چندان موجه نمی &amp;shy;دانم، چون به نظر سواستفاده از محدودیت دانش &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تماشاگر به نظر می &amp;shy;رسد. در سکانسی عرب در حال چیدن می وه از یک درخت سیب است. یکی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از سیبها قل می &amp;nbsp;خورد و درون چشمه می &amp;shy;افتد. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دوربین جیلان حرکت سیب را بر روی زمی ن و چشمه دنبال می &amp;shy;کند تا سیب در یک آب&amp;shy;بند در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کنار چند سیب دیگر قرار می &amp;shy;گیرد. همه&amp;shy;ی سیبها مانند کاراکترهای آناتولی، در نقطه&amp;shy;ای &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;متوقف شده&amp;shy;اند این تصاویر حس و حال متافیزیکی، و نه مذهبی فیلم را تشدید می &amp;shy;کنند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و بعید می &amp;shy;دانم که ریشه&amp;shy; در روایت دیگری که من نمی &amp;shy;دانم نداشته باشد. ولی جیلان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم را فدای درک این سکانس و دانش پیشین برای فهم آن نمی &amp;shy;کند. از این بابت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سینمای او بسیار به سینمای کیارستمی &amp;nbsp;نزدیک &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می &amp;shy;شود و می زانس&amp;shy;های طولانی و کشدار فیلم همچون حرکت ماشین&amp;shy;ها در جاده&amp;shy;های پیچ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در پیچ، قرار دادن کاراکترها در لانگ شاتهای طولانی، استفاده از زمان طبیعی، عدم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;استفاده از فلش بک و اطلاعات اضافی و فضای اقلیمی &amp;nbsp;این شباهت را برجسته&amp;shy;تر می &amp;shy;سازد. ولی غریبگی و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تنهایی شخصیتهای جیلان یادآور سینمای تارکوفسکی است. آدمهایی که گرفتار گذشته&amp;shy;ای مبهمند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و در گوشه&amp;shy;ای از دنیا با تنهایی سر می &amp;shy;کنند و کمابیش توبره&amp;shy;ای از گناه را با خود &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حمل می &amp;shy;کنند. چرا دکتر خود را به آن شهر کوچک و دورافتاده تبعید کرده است؟ به نظر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می &amp;shy;رسد بازپرس روزگاری برای خود داشته (در جایی می گوید که در دانشکده او را با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کلارک گیبل مقایسه می &amp;shy;کرده&amp;shy;اند) و حالا مشغول تباه کردنش در آن شهر متروک است. جیلان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در فیلم &amp;laquo;دوردست&amp;raquo; ادای دین خود را به تارکوفسکی نمایش داده است. کاراکتر اصلی این &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم که اتفاقاً نقشش را خود جیلان بازی می &amp;shy;کن شیفته&amp;shy;ی تارکوفسکی است و روزها &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خیره به تلویزیون فیلمهای او را تماشا می &amp;shy;کند و آرزو دارد روزی فیلمی &amp;nbsp;مانند آثار او بسازد. با این&amp;nbsp;حال تفاوتهای جیلان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با این دو فیلمساز کاملاً بدیهی به نظر می &amp;shy;رسد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آناتولی توسط یک عکاس مشهور ساخته شده است. جیلان زندگی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هنری خود را با عکاسی&amp;nbsp;آغاز کرده است. او مجموعه عکس&amp;zwnj;هایی را که بین سال&amp;zwnj;های ۱۹۸۲ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تا ۱۹۸۹ گرفته &amp;laquo;عکس&amp;zwnj;های اولیه&amp;raquo;، عکس&amp;zwnj;های دوره دوم خود (۲۰۰۳ تا ۲۰۰۹) را &amp;laquo;سینما &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اسکوپ ترکی&amp;raquo; و دوره سوم (۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸) را &amp;laquo;برای پدرم&amp;raquo; نام&amp;zwnj;گذاری کرده و مکان&amp;zwnj;های عکاسی&amp;zwnj;اش، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بعدها لوکیشن&amp;zwnj;های زیادی از فیلم&amp;zwnj;هایش را شکل داد. در فیلم &amp;laquo;دوردست&amp;raquo; کاراکتر اصلی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک عکاس و فیلمساز است و بخشی از روایت فیلم با استفاده از عکسها و حرفه&amp;shy;ی او به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پیش می &amp;shy;رود و بر در و دیوار خانه&amp;shy;ی او عکسهای جیلان خودنمایی می &amp;shy;کند این شاید &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ادای دین یا شوخی&amp;shy;ای با خود باشد. به هر حال آناتولی مشخصاً بر کادرهایی بنا شده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;است که تأثیر ترکیب&amp;shy;بندی و قاببندی یک عکاس در آن غیر قابل چشم پوشی است. این فیلم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با استفاده از دوربین دیجیتال ساخته شده است. دلیل این کار را باید در سهولت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلمبرداری دیجیتال که سرعتی برابر با عکاسی دارد جستجو کرد. جیلان در مصاحبه&amp;shy;ای می &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;shy;گوید: &amp;laquo;برخلاف فیلم های دیگرم، این یکی از فیلمنامه های من است که پر از جزئیات &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;است. با این حال در حین فیلمبرداری شما به ایده های تازه ایی می &amp;nbsp;رسید، چون تنها زمانی است که فیلم را حین اجرا و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از طریق مانیتور می &amp;nbsp;بینید. ذهن در این &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;زمان سریعتر کار می &amp;zwnj;کند، پس من ایده های جدید را در فیلم جا می &amp;nbsp;دهم. چون مطمئن نیستید که کدام جواب می &amp;zwnj;دهد، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همه را فیلمبرداری می &amp;nbsp;کنید.&amp;raquo; این روش &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دقیقاً مشابه عکاسی است که از سوژه&amp;shy;اش چندین عکس می &amp;shy;گیرد و نهایتاً بهترین آن را &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;انتخاب می &amp;shy;کند. از این رو تکنولوژی دیجیتال برای جیلان ره&amp;shy;آوردی مثمر ثمر است و جیلان &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دلیل استفاده از دوربین دیجیتال را در چیزی جز ارزانی آن جستجو می &amp;shy;کند. &amp;laquo;کار &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلمبرداری را کاملا کنار گذاشتم. نمی &amp;zwnj;خواهم انرژی را در جایی که لازم نیست، هدر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بدهم. من از مانیتور بهتر می &amp;zwnj;بینم. به این ترتیب دید و فهم بهتری از حرکت دوربین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;و بقیه مسایل دارم.&amp;raquo; جدای از این دلایل او ادامه می &amp;shy;دهد: &amp;laquo;فیلمبرداری دیجیتال&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای من خوب است و فکر می &amp;nbsp;کنم که هنرپیشه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ها هم احساس بهتری دارند. این ساده تر است. روش فیلمبرداری قبلی خیلی چیزها را از &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بین می &amp;nbsp;برد. بعضی اوقات من تمرکز خوبی در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روش سنتی داشتم، ولی بیشتر اوقات عصبی&amp;zwnj;ام می &amp;zwnj;کرد. ذهنتان در این حالت واضح نیست و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خیلی روشن فکر نمی &amp;zwnj;کنید.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برخی فیلمهای جیلان را با نگاه به ژانر دسته&amp;shy;بندی کرده&amp;shy;اند. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خود او می &amp;shy;گوید: &amp;laquo;صادقانه بگویم که در زندگی&amp;zwnj;ام خیلی تریلر نگاه نکرده&amp;zwnj;ام. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من فیلم های &amp;laquo;سه می مون&amp;raquo; و &amp;laquo;آناتولی&amp;raquo; را ساخته&amp;zwnj;ام و هیچ وقت فکر نکرده&amp;zwnj;ام که دارم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلم ژانر تریلر می &amp;nbsp;سازم. فقط داستانی که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برایم مهم بود را بازگو می &amp;nbsp;کردم. بعدا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منتقدان نوشتند که نوعی از تریلر بوده است.&amp;raquo; و در ادامه در مورد اینکه آیا به سمت &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ژانر دیگری خواهد رفت؟ &amp;laquo;من به این نوع دیدگاه علاقه مند نیستم، چون محدود کننده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;است. ولی معلوم نیست، شاید سهوا اتفاق بیافتد.&amp;raquo; دیدگاهی که از جیلان نیز بعید به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نظر نمی &amp;shy;رسد. با این حال حتی اگر ژانر هم مد نظر جیلان بوده باشد او سعی در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;آشنایی زدایی و تهی کردن این مفهوم از مختصات تعریف شده&amp;shy;ی آن بوده است. آناتولی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حول یک داستان کارآگاهی شکل می &amp;shy;گیرد ولی در ساختار فیلمنامه&amp;shy;ی آن خبری از گره&amp;shy;گشایی&amp;shy;های &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;رایج، قهرمان&amp;shy;پروری، نقاط عطف فیلمنامه و کشش داستانی مرسوم نیست و همانطور که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفته شد جیلان این پی&amp;shy;رنگ را آرام آرام به حاشیه می &amp;shy;راند و عنصر ابهام را به بخشی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از فیلم مبدل می &amp;shy;کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جیلان به نوعی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فیلمسازی کارگاهی علاقه دارد و به این موضوع در مصاحبه&amp;shy;هایش اشاره می &amp;shy;کند و می &amp;shy;گوید &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;گفتگو با دیگران در خصوص فیلمهایش را به آرامی &amp;nbsp;یاد گرفته است . مانند حوزه نویسندگی که او در &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ابتدا نسبت به آن خیلی حساس بود. &amp;laquo;اول فکر می &amp;zwnj;کردم که ممکن نیست ولی بعدا ًبه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;طرفش جلب شدم. با شراکت کار بهتر می &amp;zwnj;شود. تفکر، با صحبت با دیگران، سریعتر می &amp;zwnj;شود. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شما متعادل می &amp;zwnj;شوید. و شما با صحبت با دیگران درباره موضوعات خاص بهتر متمرکز می &amp;zwnj;شوید.&amp;raquo; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با این حال این روحیه همکاری در همه جنبه های کار فیلمسازی وی سرایت نکرده است. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;laquo;هیچ وقت تدوین را کاملا رها نمی &amp;zwnj;کنم چون جزوی از هنر سینمایی من است. ما با دو &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تدوینگر شروع می &amp;zwnj;کنیم و بعد از سه ماه یکی می &amp;nbsp;رود و سه ماه دیگر من به تنهایی کار می &amp;zwnj;کنم. &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این خوب است که با کسی در تمام مدت صحبت کنیم ولی بعضی اوقات به تنهایی نیاز داریم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مثل زمان تدوین.&amp;raquo; آناتولی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سرگذشتهای گفته نشده است. جیلان به حرفهای ناگفته&amp;shy;ی آدمهایش علاقه بیشتری دارد و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;برای همی ن سکوت بخش اعظم این فیلم را تشکیل می &amp;shy;دهد. آناتولی در نهایت موفق می &amp;shy;شود &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تماشاگر را را با خود همراه کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/331</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8946322/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8946322</guid>
      <pubDate>Sat, 18 Feb 2012 11:07:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p&gt;تو ماشین می خوندم: &amp;laquo;دارم قلبی لرزان ز رهش ... دیده شد نگران ... ساقی می خوارن از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد&amp;raquo; ... که گفت انگار می لرزی وقتی&amp;nbsp;به لرزان می رسی ... خندیدم اینجوریا ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/330</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8928663/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8928663</guid>
      <pubDate>Wed, 15 Feb 2012 13:55:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اندر باب وطن پرستی ...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;این چند خط رُ می نویسم چون متهم به جوگیری و بدتر از اون وطن پرستی و این طور پرت و پلاها شدم&amp;nbsp;:دی ...&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;فرهادی فیلمسازه و باهوشتر از اینه که بخواد نقش فعال سیاسی رُ بازی کنه ولی انقدر نقش انسانی (تعهد؟) خودش رُ پر رنگ می بینه که از مردم ایران (و نه با پز احمقانه مد روز ناسیونالیستی شووینیستی عقده گشایانه ی کوروش و داریوش کبیری) یاد کنه ... اینکه وقتی می گه &amp;laquo;مردم دوست داشتنی کشورم&amp;raquo; ... لحنش به اندازه ی سرنوشت تمام کاراکترهای &amp;laquo;جدایی&amp;raquo; افسوس به همراه داره ... من خوشحالم از اینکه فرهادی جایزه گرفته ... از اینکه در بین فیلمهای کاندید شده تنها فیلم داردن ها قابل مقایسه با فیلم فرهادی بوده ... از اینکه حس می کنم لایق گرفتنش بود و ملاحظات سیاسی و کانالهای ارتباطی کمترین ربط رُ به انتخابش داشته ... بدیهیه که خوشحالی من ربطی به وطن و مطن و این کس شرا نداره ... دقیقن به خاطر اینه که ثابت می کنه شعور ربطی به مرز و جغرافیا و جایی که بزرگ شدی نداره ... و تو اگر وسط موزه هنرهای معاصر متروپولیتن هم به دنیا می اومدی همینی بودی که هستی ... کمی زحمت هم خوب چیزیه ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/329</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8751468/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8751468</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 00:55:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>واقعاً که کله ی مریضی داری ... برای همینه که از وودی آلن خوشت میاد</title>
      <description>&lt;p&gt;نامجو مثل زندگی است ...&amp;nbsp;نا امیدت می کند و زمانی که امیدت را بریده ای الکی الکی کاری می کند که هی تِرَکها را لایک کنی ... آلبوم الکی کار دور همی و خوبی است ... خبری از شتابزدگی یوزلس کیسز و اوی نیست ... ایده ها به خوبی اجرا شده اند ... و نامجو کمی هم سعی کرده با سلیقه ی مخاطبش همراه شود ... ما که خوشمان آمد ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی و ولی ... 127 نازنین من آلبومی منتشر کرده اند که با طرح روی جلدش روحتان شاد می شود ... زمینه ای رنگی با رنگهای تند و جیغ ... که اگر بیشتر دقت کنید تلخی موجود در آلبوم را بیشتر و بیشتر درک می کنید ...&amp;nbsp; اسمش هم حال استمراری است ...&amp;nbsp;آلبوم ترانه ای دارد به نام عزیزم که با شنیدنش سیبک گلویتان فشرده می شود و ردی گرم را در بینیتان حس می کنید ... &amp;laquo;روزهای جوانی ... زیر ضد هوایی ... خواندیم با هم آواز ... خاموش به صدای جاز ... بچه ها کوچک بودند ... فارغ از موشک بودند ... روشنایی که آمد ... بزم ما سرآمد ... ترکش عشق تو بر ناریک من نشست ... زخم زبان تو ... اعصاب من گسست ... تو گشتی ناپدید برای مدتی مدید ... هر کس سوی تو گشت ... اثری از تو ندید ... چون پدیدار شدی ... زرد و بیمار شدی ... در چشمان تو ... نبود رنگ امید ...&amp;raquo; و هی فکر کنی به نسلی که پدر و مادرهای ما بودند ... و آلبوم برود جلو تا برسد به موسیقی فیلم ... طنز این گروه که مرا کشته ... فکر کن که بخواهند تو را توضیف کنند و بگویند: &amp;laquo;واقعاً که کله ی مریضی داری ... برای همینه که از وودی آلن خوشت میاد&amp;raquo;&amp;nbsp;و این دقیقاً دلیل دوست من برای دوست داشتن 127 است ... اینکه مانند خودم غمگینند و عصبانی ولی افسرده؟ بعدی می دانم ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/328</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8723460/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8723460</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Jan 2012 19:04:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی شادی به دم بادبادکی وصل است ...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;بگو چه کار کنم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;با فلفلی که طعم فراق می دهد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;با دردی که فصل را نمی شناسد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;با خونی که بند نمی آید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;بگو چه کار کنم؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;وقتی شادی به دم بادبادکی بند است&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;و غم چون سنگی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;دلم شاخه شاتوتی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;که باد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;خونش را به در و دیوار پاشیده است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span class="commentBody" style="font-size: small;" data-jsid="text"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;پ.ن.: از غلامرضا بروسان ... خوبه ... خیلی بده آدم کسی رُ با خبر مرگش بشناسه ... &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="commentActions fsm fwn fcg"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;abbr class="timestamp livetimestamp" title="Monday, December 5, 2011 at 3:46pm" data-utime="1323099969"&gt;&lt;/abbr&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/327</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8478090/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8478090</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Dec 2011 13:32:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دِ دی بیفور یو کِیم ...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://kolookh.persiangig.com/image/The%20Real%20Tuesday%20Weld.jpg" alt="" width="260" height="242" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Song: &lt;a href="http://kolookh.persiangig.com/audio/Foreigen%20Sel./The%20Real%20Tuesday%20Weld%20-%20The%20Day%20Before%20You%20Came%20.mp3"&gt;The Day Before You Came&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Band: The Real Tuesday Weld&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have left my house at eight, because I always do.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;My train, I'm certain, left the station just when it was due.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have read the morning paper going into town,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And having gotten through the editorial, no doubt I must have frowned.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have made my desk around a quarter after nine,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;With letters to be read, and heaps of papers waiting to be signed.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have gone to lunch at half past twelve or so;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The usual place, the usual bunch,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And still on top of this I'm pretty sure it must have rained,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The day before you came.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have lit my seventh cigarette at half past two,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And at the time I never even noticed I was blue.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have kept on dragging through the business of the day,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And without really noticing, I must have shut a part of me away.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;At five I must have left; there's no exception to the rule,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;A matter of routine, I've done it ever since I finished school.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The tube back home again,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Undoubtedly I must have read the evening paper then.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Oh yes, I'm sure my life was well within its usual frame,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The day before you came.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Must have opened my front door at eight o'clock or so,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And stopped along the way to buy some Chinese food to go.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I'm sure I had my dinner watching something on T.V.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;There cannot be a sitcom or a game show that I've never seen.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have gone to bed around a quarter after ten;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I sleep so much these days, I need to be in bed by then,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Or maybe I read a while,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The latest one by Declan Gunn or something in that style.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;It's funny, but I had no sense of living without aim,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The day before you came.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And turning out the light,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;I must have yawned and dreamt my way through yet another night,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;And rattling on the roof I maybe heard the sound of rain,&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;em&gt;"I love the rain."&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;The day before you came.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: left;" dir="ltr"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن.:&amp;nbsp;با شنیدنش اصلن اشک&amp;nbsp;تو چشاتون حلقه می زنه ... لذتی در حدّ ارّه واقعن ... یه کلیپ رو یه کارتون والت دیزنی هم تو یو تیوب داره که هم کارتونش چتّه ... هم موزیک چت ترش کرده ... حال کنین ... &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/326</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8425151/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8425151</guid>
      <pubDate>Mon, 28 Nov 2011 07:10:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک روز زیر دوش می رویم و تصمیم می گیریم ...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هی بر می گردم عقب را نگاه می کنم ... نمی شود نگاه نکرد ... حالا می گویم که می دانم چه اتفاقی افتاد ... ندانستن چیز چرتی است ... بدتر از آن اینکه نخواهی بدانی و از آن گندتر اینکه بدانی و خودت را قانع کنی که نمی دانی ... دیروز پرسید که همیشه با هم می مانیم ... فقط نگاهش کردم ... گفت سر به سر هم نمی گذاریم ... خوبیم و بهتر از این نمی شود ... انگار سالهاست یکدیگر را می شناسیم ... تن هم را دوست داریم ... می خندیم ... و من فقط نگاهش کردم ... می دانم که اگر روزی بخواهی بروی یا بروم ... دلایل رفتن به اندازه ی دلایل ماندن برایمان قانع کننده است ... اینکه ماندن گاهی سخت تر از رفتن است ... یک روز زیر دوش می رویم و تصمیم می گیریم ... مهم آن است که حتمن ماندن از رفتن سخت تر است ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/325</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8424801/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8424801</guid>
      <pubDate>Mon, 28 Nov 2011 06:10:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باز هم کاهش دست ...</title>
      <description>&lt;p&gt;می دانی که من عاشق رانندگیم ... اینکه برانی و همین طور بروی ... آنقدر که دیگر چشمت به افق بی افق تهران خیره بماند ... در و دیوارها رنگ ببازند ... خمیر شوند و درهم با یادها بیایند ... آن اتاق تاریک و نازده که تا سقف کتابها روی دیوارش می رقصیدند ... غروب پاییز بود ... کنار هم دراز کشیده بودیم و من باز خیره به دستهای شگفت انگیزی بودم که تو داشتی ... انگشتان ظریف و کشیده ای که همین طور دور گلویم می روییدند و بالا می آمدند تا سر پلکها ... خاطره باز نیستم ... خودت می آیی ... همین طور بی دعوت و اشاره ... نمی شود به تو راه نداد ... هیچکس نمی فهمد بین ما چه گذشت ... چه شد ... شاید خودمان هم ندانیم ... من همین طور رانندگی می کنم ... آنقدر می رانم که بیایی ... نشسته باشی کنارم و دستت را بگذاری روی دستم و هیچ نگویی ...&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/324</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8360429/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8360429</guid>
      <pubDate>Fri, 18 Nov 2011 12:34:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...؟</title>
      <description>&lt;p&gt;یکی بیاد به من بگه چرا عاشق استرسم؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://koloukh.persianblog.ir/post/323</link>
      <author>ناخدا اهب</author>
      <comments>http://koloukh.persianblog.ir/comments/3221/8277430/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-3221.post-8277430</guid>
      <pubDate>Sat, 05 Nov 2011 16:13:41 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
