راستش به اينجا که رسيدم به اينجام رسيده ... راستش اينجا سکه ی قلبه و قلبی که سکه شد ديگه دل نمی شه ... کودکی که يه جا , جا گذاشتی ديگه ...
نه ديگه ... نه ديگه اين باسه ما دل نميشه ... اين موش است که می خواند ! مثل اين سوسن است که می خواند ... خيلی گذشته ... شده ام مثل آدم های ۴۰ ساله و انگار اينجا تنها دياريه که می تونی پيری رو تو جوونی تجربه کنی ... نه داداش اينجوری فک نکن من هنوز تی شرت زرد جيغ می پوشم و جين سنگشور آبی تيره ... هنوز سينما می رم هنوز گدار رو دوست دارم هنوز صدای شاملو حالی به حاليم ميکنه هنوز کتاب می خونم هنوز سرم درد ميکنه باسه کس خل بازی هنوز ... ولی گذشته ... خيلی گذشته ... ما ۱۰۰ ساله شديم ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٤
تگ ها :
