اکنون ... سالها گذشته ...
در خانه همه چیز مقدس بود
مادر میخواست
قدیس بار بیاییم،
جنایتکار بار آمدیم
با تردید و نگاه،
همدیگر را میکشتیم
زیر پاهامان،
کودکی ترک برمیداشت
از همان آغاز هم،
نه،
معصومیتی در کار نبود
اگر میشد،
خانه را به آتش میکشیدیم.
اکنون
سالها گذشته
پنجرههای خانه اما
در ذهن من همچنان باز مانده
و در بامش
کودکی با دستهای بلند
جنازهی بادبادکش را
از روی ابرها
جمع میکند.
آزاده طاهایی
پ.ن.: خوب ... بیشتر از خوب ... و دلتنگی های بیهوده ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱۱:۳۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥
تگ ها :
