اندر باب وطن پرستی ...
این چند خط رُ می نویسم چون متهم به جوگیری و بدتر از اون وطن پرستی و این طور پرت و پلاها شدم :دی ...
فرهادی فیلمسازه و باهوشتر از اینه که بخواد نقش فعال سیاسی رُ بازی کنه ولی انقدر نقش انسانی (تعهد؟) خودش رُ پر رنگ می بینه که از مردم ایران (و نه با پز احمقانه مد روز ناسیونالیستی شووینیستی عقده گشایانه ی کوروش و داریوش کبیری) یاد کنه ... اینکه وقتی می گه «مردم دوست داشتنی کشورم» ... لحنش به اندازه ی سرنوشت تمام کاراکترهای «جدایی» افسوس به همراه داره ... من خوشحالم از اینکه فرهادی جایزه گرفته ... از اینکه در بین فیلمهای کاندید شده تنها فیلم داردن ها قابل مقایسه با فیلم فرهادی بوده ... از اینکه حس می کنم لایق گرفتنش بود و ملاحظات سیاسی و کانالهای ارتباطی کمترین ربط رُ به انتخابش داشته ... بدیهیه که خوشحالی من ربطی به وطن و مطن و این کس شرا نداره ... دقیقن به خاطر اینه که ثابت می کنه شعور ربطی به مرز و جغرافیا و جایی که بزرگ شدی نداره ... و تو اگر وسط موزه هنرهای معاصر متروپولیتن هم به دنیا می اومدی همینی بودی که هستی ... کمی زحمت هم خوب چیزیه ...
