وقتی شادی به دم بادبادکی وصل است ...
بگو چه کار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است.
پ.ن.: از غلامرضا بروسان ... خوبه ... خیلی بده آدم کسی رُ با خبر مرگش بشناسه ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:٠٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥
تگ ها :
