گودر 3
هر روز تنها تر می شوم ... و بی حوصله تر ... دیگر حوصله ی هیچ کس را ندارم ... این حوصله فرق دارد با حوصله ی هژده سالگی ... نمی دانم بعد از سی سالگی همه اینطور می شوند یا نه ... ولی این بی حوصلگی شل و رقیق است ... سیبک گلویت را نمی جود ... مثل درد مزمن خلال دندان در لثه می ماند ... درد دارد و انگار کیف می دهد که کمی خلال دندان را بیشتر در گوشت لثه فرو کنی ... اینکه حوصله ی دفع بی حوصلگی را نداشته باشی را می گویم ... نه اینکه دور و برت را آدم برنداشته باشد ... هستند آدمها ... ولی حماقتشان در چشم فرو می رود ... حوصله ی هیچکدامشان را ندارم ... مهربانند گاهی ... ولی وای به روزی که پستیشان سر به فلک بکشد ... انگار که در ریدن مسابقه گذاشته باشند ... گند می زنند و سرگرم بازی با عن و گه شان می شوند ... عین بچه ها ... حوصله ندارم دیگر ... که بنشینم و مضحکه شان را نگاه کنم ... قدیمها جور دیگری بود انگار ... بهتر نبود ... بدتر بود ... ولی مثل همدلی دو نفر که از خمیازه هم خمیازه می کشند ... من هم به بازیشان راه می دادم ... می رفتم وسط معرکه ... خوش می گذشت ... ولی الان ... گفتم که حوصله شان را ندارم ... امروز جمعه است و من باز فکر می کنم که قدیمها با تو بدتر از امروز بود ... ولی حوصله داشتم و اگر بودی چه جهنمی بود برایمان امروز ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :
