... جایت، در زندگی درد می کند
از بیداری فرار می کنم به خواب
می بینی
جای دستبند بر بیداریت درد می کند
جای لبهای خالی بر پیشانیت ...
... جایت، در زندگی درد می کند
زخم است ...
زخم را باید خاراند
پوستش را کند
پوستش را باید کند
انداخت روی مبل
که خانه زیبا شود
گروس عبدالملکیان
از کتاب حفره ها
پ.ن.1: خوبه ... خیلی خوبه ... این حفره ها ...
پ.ن.2: و جایت که در زندگی درد می کند ... زخم است ... می کنیش هر بار و سرح می شود چشمانت ... و خانه که زیبا نمی شود ... می دانی ... این دست گاهی خودش می رود ... خودش می رود ... و «مِی شی پیک آپ دِ فُن» را می گذارد ... و دست که به دیگری می گوید فایده ای ندارد وقتی جای لبهایت روی پیشانیم زخم است... وقتی می خواهم تمامی خاطراتت روی زخمم گز گز کنند ... که نپرند بیرون از کاسه ی سرم ... که بمانند و با من بازی کنند ... و من دستهایشان را بگیرم و دور خودم بچرخم ... و آنها هم آنقدر با من بچرخند ... که سرشان گیج برود ... دعایی بشوند و بمانند با من ... من پیشانیشان را ببوسم ... و همین طور از زخم خون برود ... حالا تو هی خودت را بینداز روی مبل ... همانجا که بارها و بارها ... دست است که می گوید فایده ای ندارد دیگر ...
