هی کرگدن ها وارد می شوند ... که نه ! پوست می ترکانند ... اين روزها همه به فکر خوشبختی منند ...
شايد چند روز بعد در حالی چشمهايم را می مالم در آينه مثل گرگور زامزای فلک زده به پوست کلفتم نگاه کنم ... دوباره به خاطرت بياورم عزيزم ... دفتر تلفن هنوز هم برای نام تو بهانه خوبی دارد ... شايد دوباره بگويم دوستت دارم ! ميميرم برات ! هلاکتم ! ... ولی اول بگو چيزی از Network Marketting شنيدی ؟
زنگها امروز و فردا و روزهای دگر برای من به صدا در می آيند ...
پ.ن. : من هر روز از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۱۱ شب و بسا تا پاسی از شب ؟ برای ژانگولر Presentation حاضرم به خصوص اگه اين Presentor ها دارای همين ابعاد و سايز کون و کپل باشن ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٥٢ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦
تگ ها :
