واپس منشين ... در هم مشکن ... فرو مريز ...
بايد ديد وقتی که تاريکه ... شايد تا حالا کبدت از کار افتاده باشد ...
ولی دل هنوز بيدار است و لاله ايست ... نمی دانم ... امشب نگرانم نگران جنگل ستارگان سينه ات ... جان جان ستارگانت ...
...
توی سينه ات جان جان جان
توی سينه اب جان جان جان
يه جنگل ستاره داره جان جان
گنجی در سينه داره ...
پ.ن. : واقعا شکوه روشنی فردا به خون برآرد سر ... ؟
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٥٤ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۳
تگ ها :
