ای يقين گمشده و غار تنهايی من کجاييد ! ... اينجا يه خرس گنده سرگردان هست که به دنبالتان هفت دست کفش و لباس و عصای آهنين پاره کرده و عروسک سنگ صبورهايی را زير سر ترکانده و اشتباهی باز هم سوار ميش سپيد شده و از بد حادثه روزان و شبان يک سره خوانده :
دامن کشان
ساقی می خواران
از کنار ياران
مست و گيسوافشان
می گريزد
بر جام می از شرنگ دوری
بر غم مهجوری
چون شرابی جوشان می بريزد
دارم قلبی ارزان ز رهش
ديده شد نگران
ساقی می خواران
از کنار ياران
مست و گيسوافشان
می گريزد
پ.ن.۱ : ...
پ.ن.۲ : خسته شدم از اين همه چس ناله !
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٢
تگ ها :
