در چشمهاي او هزاران درخت قهوه بود
که بي خوابي مرا تعبير مي نمود
باران بود که مي باريد
و او بود که سخن می گفت
و من بود که مي شنود آواي ليمويي ليمويي ليمويي اش را
او مي گفت بايد قلبهاي خود را عشق بياموزيم
و من مي گفت عشق غوليست که در شيشه نمي گنجد
باران بود که بند آمده بود
در بود که بازمانده بود و او بود که رفته بود ...
پ.ن. : اينای که می بينيد رو من به شکل خبيثانه ای از بلاگ ريحان copy و paste کردم ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٥۳ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۱
تگ ها :
