مدتهاست که ديگه توی روشنی می خوابم و غروب بيدار می شوم ... دچار بی خوابی عجيبی شدم و از ترس کابوس خوابم نمی بره ... آهای با شمام تمام ربات های جهان ... و من يک درجه آزادی هم ندارم ...
تا گرگ و ميش هنوز يک ساعتی باقی مانده و گرگ ها اينجا صبح زود از خواب بيدار می شوند ... تا پارس خودرو هم راهی نيست و ميش ها پوست کنده به چوب رختی آويزانند ...
ـ چقدر اين بت مياد !
ـ آره ...!
پ.ن. : دلم کمی زمستون می خواد ... و يه رختخواب که يکی گرمش کرده باشه ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:۳۳ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۱
تگ ها :
