هر کاری را زیر آفتاب وقتیست ...
(درباره ی درخت گلابی)
زمانی هوشنگ گلمکانی در مطلبی با عنوان «هیچکاک یک فیلمساز گرد و قلمبه» در مجموعهی «هیچکاک، همیشه استاد» اینگونه نوشته بود که «واقعاً در مورد استاد چه چیز دیگری میتوان نوشت که دیگران ننوشته باشند یا نگفته باشند؛ زمانی که حتی خود این جمله هم تکراریست.» مهرجویی به عنوان یک فیلمساز همواره این شانس را داشته است که آثارش مورد اقبال منتقدان و مردم قرار داشته است. در مورد او بسیار گفته و نوشته شده و از بابت نوشتن در مورد او آثارش ساده نیست.
ما در جایی زندگی میکنیم که گذشته همواره کیفیتی نوستالژیک دارد. وقایع پیشین شکلی یگانه مییابند و ذهنیت اسطوره ساز ما گردی از تقدس بر آن میپاشد.طوری که دست نیافتنی مینمایند.هر نسل از ساندویچهای متری دم سینما یا فلان کافه و کافی شاپی میگوید که چنین و چنان بوده و حالا دیگر نیست. از کافه نادری تا حوالی کافه شوکا را بگیریم و بیاییم بالا زمان طولانیای نمیگذرد؛ ولی انگار در تمام این داستانها فقط نامها هستند که تغییر میکنند. آدمها کما بیش همانند که هستند ولی فکر میکنند که باید چیز دیگری میشدند، متمایز و متفاوت از تمام آدمهایی که آمدهاند یا میآیند. زمان در این سرزمین کیفیتی متفاوت دارد. طول و عرض دارد. حتی گاهی عمق هم دارد. اتفاقات و حوادث گاهی بیشتر از خود آدمها و تلاششان برای جلو رفتن، آنها را به عقب و جلو پرتاب میکند. زمان همواره در حال رو دست زدن به سرنوشت آدمهاست و درخت گلابی نیز سرگذشت نویسندهای است که در پس گذر سالیان در نقطهای دور افتاده از باغ پدر در خشکیدگی سر چشمهی خلاقیتش دست و پا میزند.
«محمود شایان» روشنفکر، نویسنده، استاد دانشگاه و فعال سیاسیای است که پس از سالها کار و فعالیت برای نوشتن آخرین اثرش به باغ پدری در دماوند رفته است. گره داستان از آنجا آغاز میشود که در مییابیم او حرفی برای گفتن و نوشتن ندارد. زمانی که نویسنده حرفهای باشی و نوشتن وظیفهات باشد اوضاع خرابتر هم میشود ... انتظار دیگران برای حرفی تازه و نشان دادن راهی جدید پیش پای بشریت، فاجعه را تا بدانجا گسترش میدهد که محمود شایان با خودش فکر کند اگر ساعتی یک صفحه بنویسد و روزی 10 ساعت کار کند؛ میشود روزی 10 صفحه و مثلاً تا اول زمستان هزار صفحه نوشته است که در صورت چاپ به عبارتی میشود دو جلد زرکوب که اگر با حروف درشت چاپ شود چهار جلدی از آب درمیآید. موازی با تلاش بی وقفه و کشندهی «شایان» برای نوشتن، درختان باغ به شدت مشغول میوه دادن و البته باروری هستند. به جز یک درخت گلابی، درست در وسط باغ. وضعیت رخ داده در داستان در هر کجای دنیا –گیرم با کیفیتی متفاوت- برای بسیاری اتفاق میافتد. اینکه آدمها تمام میشوند. به ناگهان در نقطهای متوقف میشوند؛ فکر میکنند و آن جملهی کذایی را بر زبان میآورند: «که چی؟» کمی یا برای همیشه مقهور همین جمله میشوند و دست و پا میزنند ... و بیشتر تقلا میکنند. این وضعیت در جایی که ما زندگی میکنیم غم انگیزتر است. اینکه مدام آرزوهایت مبدل به توهماتی واهی شوند و خیانت به آرمان جزیی از اتفاقات روزمره شود، میتواند دلیل خوبی برای پناه بردن به گذشته با آن کیفیت بکر و لذت غریب و معصومیت بی همتایش باشد. گذشتهای که محمود شایان فراموشش کرده بود و ناگهان برای او اصالت مییابد.
تجربهی درخت گلابی از جهاتی بسیار نزدیک به فیلمی چون «سینما پارادیزو» است. موضوع هر دو فیلم پیرامون عشقی دور و آتشین دور میزند و هر دو تمهیدی مشابه را برای مرور خاطرات دور قهرمانانشان انتخاب میکنند. ضربهای که یادآور گذشتهای فراموش شده است غبار را از خاطرات میزداید و گذشته آرام آرام رخ مینماید. هر دو قهرمان در وضعیت فعلی خود جز نارضایتی و سرخوردگی چیزی نمیبینند و این گذشته است که امید را مجدداً در دلهایشان میدمد. مهرجویی با توجه به متن داستان اصلی، به روایت کودکی محمود شایان با تفصیل بیشتری پرداخته است. تغییراتی جزیی در شخصیتها –نظیر سن و سال و اختلاف سنی محمود و میم- ایجاد کرده و بخشهایی را نیز به داستان افزوده است. رنگ فیلم را نیز طوری انتخاب کرده تا کیفیت نوستالژیک تصاویر تشدید شود و فضای روشن و گرم و صمیمی آن دوران در مقابل اتاق تاریک، سرد و عبوس فعلی قرار گیرد. محمود کلاری قابهای درخشانش را بسته است و تصاویر خصوصاً در بخشهای کودکی شایان چشم نواز از آب درآمدهاند. مهرجویی عموماً از موسیقی انتخابی در کارنامهاش استفاده میکند. در گلابی نیز یکی از قطعات فیلیپ گلس با عنوان (MAD RUSH) استفاده شده است که البته در تیتراژ فیلم مشخصات آن ذکر نشده است. موسیقیای مینیمال و بسیار کار شده که به القای فضای فیلم و شخصیتها بسیار کمک کرده است. سلیقه موسیقایی مهرجویی برای انتخاب این قطعه مثال زدنی است.
داستان-فیلم درخت گلابی به شدت نمادین است. نمادهایی چون باغ، میم، درخت نابارور، درختان بارور، عنکبوت و نظایر آن در فیلم مدام تکرار میشوند. دریافتن اینکه باغ نمادی از جامعه است و درختان مردمانش را تشکیل میدهند نیاز به کنکاش و غور و تفحص زیادی ندارد. اینکه درخت گلابی خود محمود شایان است که اینگونه ابتر و ناتوان در نوشتن و ارائه حرف و ایدهای جدید تقلا میکند نیز کار دشواری نیست. پس چه چیزی این نمادهای به ظاهر ساده و سر دستی را جذاب میسازد؟ نمادگرایی در داستان مانند حرکت روی لبهی تیغ است، یعنی می تواند تبدیل به نقطه ضعف اساسی و چشم اسفندیار یک روایت شود. میتواند یک داستان خوب را بدل به اثری متوسط یا بدتر از آن، جنسی بنجل کند. این اتفاق زمانی میافتد که داستان نویس یا فیلمساز نمادها را به شکلی تحمیلی وارد داستان میکند تا به خواننده یا تماشاگرش القا کند که با اثری آنچنانی مواجه است. به عنوان مثال در جایی که جایش نیست یک مرسدس بنز میگذارد تا زمانی آتشش بزند یا نظایری این چنین که عموماً مبدل به ابتذال صرف میشود و بیشتر خندهدار و مضحک است تا کمکی به روایت کرده باشد. موفقیت درخت گلابی در استفادهی بجا و هوشمندانه از نمادهایی است که در تصاویرش میبینیم. در جایی (گمانم یکی از شمارههای مجلهی آدینه) نجف دریابندری در نقد «بوف کور» صحبت از نمادهای واقعی کرده بود و اینکه تا چه حد خوب و بجا در «پیرمرد و دریا» همینگوی استفاده شده است. منظور دریابندری دقیقاً استفاده از نمادها در بستر و جریان داستان است. جایی که نتوان آنها را از متن جدا کرد و نمادها مبدل به عناصر اساسی و شاکله روایت میشوند. از این رو ترقی در درخت گلابی در استفاده از نمادها بسیار دقیق عمل کرده است. باغ فارغ از ارجاع فرامتنیای که میتواند برای تماشاگر داشته باشد لوکیشن و محل وقوع داستان است. حضور درختان در باغ امری طبیعی است و مثلاً نویسنده درخت را در آپارتمان 60 متری قهرمانش نکاشته است و بدیهی است که ایجاد چنین بستری کار سادهای تیست. نکته مهم دیگر آن است که رمزگشایی از نمادها اتفاقاً مشابه همان پیرمرد و دریا نیاز به پیش زمینههای عمیق مطالعاتی ندارد و البته روشن است که مخاطب متناسب با آگاهی و شعورش برداشت متفاوتی از اثر و نمادگرایی آن خواهد داشت. دقیقاً از این بابت فیلم درخت گلابی نسبت به سایر آثار مهرجویی نظیر هامون یا پری موفقتر عمل میکند. چون این بار تماشاگر نگران این موضوع نیست که اگر کی یرکگور را نخوانده یحتمل بخش بزرگی از فیلم را از دست داده است.
درخت گلابی یکی از بهترین نمونههای سینمای اقتباسی در ایران است؛ اقتباسی کاملاً وفادارانه نسبت به متن اصلی که یکی دلایل آن حضور نویسنده در کنار مهرجویی به عنوان فیلمنامه نویس است. مهرجویی این فیلم را بر اساس داستان «درخت گلابی» نوشتهی «گلی ترقی» ساخته است. با خواندن داستان کوتاه درخت گلابی اولین نکتهای که به نظر میرسد قابلیت فراوان تصویری این داستان است. قابلیت به تصویر درآمدن داستان را شاید در کمتر نویسنده ای در ایران بتوان سراغ گرفت. درخت گلابی فضایی سهل و ممتنع دارد و در بستر ذهنیت دانای کل نگاشته شده است که گاهی چُرت نویسنده و مرور خاطراتش توسط باغبان و داستان درخت پاره میشود. نثر «ترقی» نثری شسته رفته است که تکلف چندانی ندارد ولی گاهی کیفیتی شاعرانه به خود میگیرد. زبانی نزدیک به زبان شعر فروغ: «تمام درختان باغ دماوند بار دادهاند جز درخت گلابی –درخت طناز و خودنمای گلابی- و این حقیقت رسوا کننده را باغبان پیر سمج، هر صبح، هنگام آب دادن درختان باغ، با اندوه و خشم به گوش من میرساند.» داستان شکلی توصیفی دارد و به خوبی موقعیت و فضا را شرح میدهد. طوری که گاه به نظر میآید دکوپاژ فیلمی است که قرار است ساخته شود و از این بابت انتخاب بسیار مناسبی برای نگارش یک فیلم نامه بوده است. شاید به همین دلیل درخت گلابی از آشفتگی مرسوم در سایر ساختههای کارگردانش بی بهره است و روایت و داستانش را با طرح دقیقتر به پیش میبرد. آشفتگیای که گاه بزرگترین ضربه را حتی به دوست داشتنیترین فیلمهای سازندهاش نظیر هامون، پری و سنتوری زده است. شاید تنها بخش نسبتاً آزار دهندهی فیلم حضور دانشجویان در افکار و رویای شایان باشد که از او مدام سئوالهای بی جواب میپرسند. سئوالاتی که بسیار بد و شعاری –برای امروز سال 1376- انتخاب شدهاند. شاید با حذف این سکانس یا یا تغییر سئوالات مطرح شده فیلمساز نتیجهی بهتری میگرفت که البته در کلیت ساختار فیلم ایراد بزرگی هم نیست. درخت گلابی بر خلاف بسیاری از فیلمهای مشابه اش پایانی امیدوار کننده دارد. فیلمساز و داستان نویس در انتها نقطهی روشنی را برای تماشاگرشان باقی میگذارند و او را شکنجه نمیکنند. پایان درخت گلابی دقیقاً مانند پایان هامون و سنتوری آیندهای متفاوت را در پیش پای قهرمانش ترسیم میکند. این پایان روشن لزوماً به مفهوم پایان خوش نیست -که عموماً ساده انگارانه و بدلی است- بلکه قرار دادن قهرمان در وضعیت متفاوت و متمایز از موقعیت پیشین است که در طی روند داستان به آگاهی جدیدی دست یافته است. وضعیت آخر لزوماً وضعیت دلخواه قهرمان نیست ولی با آگاهی کسب شده موقعیتهای پیش رو تعریفی دیگرگونه دارند.
داریوش مهرجویی تفاوتی عمده با فیلمسازانی که به درست یا غلط، «موج نوی» سینمای ایران نامیده شدند دارد. او همچون آلن رنه (با فیلمهایی نظیر سال گذشته در مارین باد یا هیروشیما عشق من) عموماً از فیلمنامه اقتباسی برای فیلمهایش استفاده کرده و کمتر نگران وزن نام «مؤلف» بوده است؛ و البته هیچگاه ادعای تعهدهای اجتماعی آنچنانی یا مواردی از این دست را نداشته است. بی سر و صداتر از دیگران فیلمهایش را ساخته و حضوری مداوم در سینمای ایران داشته است. آدمهای مهرجویی جایی بین ایمان و بی ایمانی، عرفان و فلسفه و عشق و نفرت دست و پا میزنند. زندگی آنها را تضاد پیرامون شان منهدم میکند. از این رو چندان هم بی ربط نیست که میگویند تمام جهان سومیها (به تعبیر امروز کشورهای در حال توسعه) یک «هامون» دارند، نه تنها هامون که اتفاقاً تمام آنها یک «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» یک «سنتوری» و حتی یک «درخت گلابی» دارند. از این بابت شاید مهرجویی اجتماعیترین فیلمساز ایران باشد. او بی سر و صدا تقریباً شدیدترین واکنشهای هنری را در برابر وقایع اجتماعی سرزمینش نشان داده است.
زمان با تیک تاکی متفاوت در کشورهای در حال توسعه، نظیر ایران میگذرد. زمان کیفیتی دیگرگونه دارد. متناسب با وقایع و حوادث اجتماعی گاهی کند و گاهی پر شتاب به پیش میرود. حوادث اجتماعی و سیاسی نظیر انقلاب، جنگ و نظایر آن فرصتهای بسیاری را منهدم و در برخی موارد در برابر مردم قرار میدهد. مردم و به تبع آن روشنفکران همواره در برابر حوادث پیش بینی نا شده، آرمانهای از دست رفته و آرزوهای جدید و دور و دراز، شرایط نا بهنگام و ترشح آدرنالین به سر میبرند. آرمانهای جدید شکفته میشوند و آرمانهای پیشین تکیده و رنگ باخته به انتظار زمانی دیگر مینشینند.
