گاهی فکر ميکنم که در جزيره ی متروک و ناشناخته ای رها شدم ... بايد يک بطری الکل سفيد پيدا کنم و يک نامه بنويسم از همونايی که لوله ميکنن و ميندازن توی دريا ... ولی من بايد بندازمش توی چاه فاضلاب شايد يکی از همون سوسک های غول آسا که از ظرف توت فرنگيهای پلاسيده بالا ميره پيداش کنه ...
بطری ها ... بطری ها ... بطری ها ... ولی اين بطری من کجاست ؟ خبری از بطری تو هم که نيست و من روزهاست که منتظرم ... نه به خاطر نامه که ... نگران سوسک های غول آسايی هستم که از من و تو بی قرارترند و ممکن است طاقت اين همه علاقه را نداشته باشند ... سوسک ها هم الکلی شده اند و فقط اين بار توت فرنگيهای پلاسيده را با الکل مز مزه می کنند ...
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٥۱ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩
تگ ها :
