RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

خوب سئوال اینجاست که مغز ما را چه چیزی تشکیل می­دهد؟

«تمام خاطرات دنیا» به قاعده ی بسیاری از مستندهای گزارشی که دیده­ ایم با جملات کلیشه ­ای نظیر تشکر از دست اندرکاران و افراد ذی نفع در تولید فیلم آغاز می شود. شروع دلچسبی برای یک فیلم نیست خصوصاً از نوع مستندش! اینکه به ما یادآور می­شود که اینجا اگر استودیو نیست سیاستگذاری های مثلاً کتابخانه ملّی فرانسه هست و انتظار زیادی نباید داشته باشیم. رنه فیلمش را با موسیقی غیر متعارفی آغاز می کند ... موسیقی ای وهم انگیز و قدری مبهم که شاید نسبتی با خانه ی اشباح و ارواح داشته باشد ولی با کتابخانه بعید می دانم ... پس پشت پرده انگار کن که دو چشم به تو خیره شده اند ... بیشتر به ماسکی می ماند که در حملات شیمیایی به صورت می زنند ... تصویر کمی که روشن می شود دوربینی را خیره به خود می بینیم ... رنه هنرپیشه اش را معرفی می کند. بستری که بر آن جهان فیلمش را بر می سازد. اگر سینما روشی برای تجسم و تصویر رویایمان باشد، او از ابتدا خرجِ هر آنچه را که واقعیت مستند می نامیم، از رویا جدا می سازد. به یادمان می آورد که آنچه می بینیم فیلم/رویاست که با رقص نور بر پرده نقش می بندد. نقطه­ی دید ما در برابر دوربینش به تعظیم بر می خیزد ... حقیر می شود دوربین از فراز ما به تصویری که رویایمان را بر می­سازد خیره می شود. خیره که نه تصویرش می کند.


تپه­ای که به زباله می ماند در برابرمان نقش می بندد ... هر جایی به جز کتابخانه! دوربین به میان آن توده­ی کاغذ می رود و در آن بین نور پروژکتور چشم ما را می زند. سرگیجه آغاز می شود. چه خوب که ما همه سرگیجه را دیده ایم! با موسیقی اش در گرداب چشمان کیم نواک غوطه خورده ایم و با جیمز استوارت از فراز ناودان و قرنیز ساختمان به کف سنگفرش شده ی خیابان نگریسته ایم ... تا قدر سرگیجه هایمان را بدانیم. رنه در سکانس ابتدایی با طنازی منحصر بفردی با استفاده از تدوین و دکوپاژ محشرش متحیرمان می کند. دوربین با زاویه ای مشخص از سمت چپ به راست تراولینگ انجام می دهد و سپس به ناگهان مسیرش را معکوس می کند و سرعت حرکتش را با شتاب ملایمی افزایش می دهد ... قفسه های کتابخانه و خطوط موازی به لحاظ بصری عذاب آورند ... برخی از ما حتماً در کودکی نگاه کردن به ریل راه آهن را هنگام حرکت قطار را تجربه کرده ایم؛ اگر هم نه! ابتدای فیلم اروپای فون تریر را به یاد بیاورید ... و حس سرگیجه ای که آن تصاویر القا می کرد ... او تمام این تمهیدات را اندیشیده تا سرگیجه ی ما را با جمله ای با نمک تکمیل کند: «انسانها همیشه از اینکه توسط این همه نوشته (دانش؟) بلعیده شوند هراس داشته اند برای همین و برای آزادیشان دژهایی ساخته اند» که این جمله با نمایی از کتابخانه پاریس کات می خورد. تا همین جا هم رنه به خواسته اش رسیده است ... او تمام تصورات ما را از یک مستند گزارشی صرف در مورد کتابخانه شکسته است و حالا روایتی دیگر دارد. حیرت ما را هم با سه جامپ کات اساسی به سمت گنبد کتابخانه اجرا می کند ... انگار که حدقه ی چشمانمان هی گشاد و گشادتر می شود ... بازی تصویری او با خطوط موازی و البته زاویه های کشنده مجدداً آغاز می شود. این بار راه پله های منتهی به گنبد خطوط و شیارهای آن و نرده ها و از آن مهمتر حرکت آسانسور رو به بالا و تضادی که نقوش ساکن دیوار با این حرکت می سازند (که انگار دیوار رو به پایین حرکت می کند) در تشدید این حس به او یاری می رسانند. چینش تصاویر به گونه ای گرافیکی انجام شده است. او خطوط شکسته، موازی یا متقاطع را به هم کات می دهد و البته خطوط اریب و قوس ها را نیز به هم (هنوز کمی برای تداوم و عادت چشمی ما احترام قائل است) تا به پیکره ای سنگی کات می خورد که مشغول خواندن نوشته ای است. انگار که ما هم سنگ شده ایم و مبهوت و مرعوب این همه دانش که احتمالاً نادانی ما را به رخ می کشد و البته ناتوانی ما از گم شدن در این Maze و هزارتوها. در این سکانس او باز هم ایده نمای آشنا را برای چینش تصاویر به کار می گیرد. در تصویرِ پیش از پیکره یِ سنگی، دو نیم تنه سنگی را نمایش می دهد تا بهانه ی کافی برای تصویر کردن پیکره داشته باشد و در عین حال تدوام را نیز حفظ کند. دوربین او راهروهای مخزن کتابخانه را با آن صدای غریب پشت سر می گذارد تا گفتار فیلم محیط را به ما معرفی کند: در پاریس در کتابخانه­ی ملی واژگان را محبوس می کنند. 

از معدود تصاویر کلوز آپی که استفاده شده بهت و حیرت و البته ناتوانی افراد در برابر محتویات کتابخانه به تصویر درآمده است جایی که هر کدام به تابلوهای مخازن گوناگون کتابخانه خیره نگاه می کنند. تدوین سریع و موسیقی فیلم نیز این حس را تشدید می کنند. این تصاویر سپس به پیکره های سنگی مشاهیر و احیاناً اساطیری منتهی می شوند که با نورپردازی خاص رنه وضعیتی خبیثانه و نگاهی عاقل اندر سفیه یافته اند و به تلاش مورچه وار و لولیدن افراد در بین آن همه کاغذ پاره خیره شده اند. رنه با استفاده از نور پردازی و استفاده به جا از پیکره در تلقین حس مورد نظرش به تماشاچی موفق عمل می کند. نگاه طناز رنه در سراسر فیلم پیداست. آنجا که اتاق کنترل کتابخانه را به زیر دریایی کاپیتان نیمو (بیست هزار فرسنگ زیر دریا) نشبیه می کند، در عین حال که تنهایی و تک افتادگی سرنشینان کتابخانه را به مضحکه می کشد واکنشش را به درست عمل کردن تکنولوژی نیز ابراز می کند. رنه سعی می کند برای تصویر آنچه که می خواهد (رویایش؟) در میان خط روایی/گزارشی فیلم ترفندی بیابد و در این راه نیز موفق می نماید. رنه در فیلم به سه مفهوم اساسی می پردازد: 1- کتابخانه به مثابه بازداشتگاه دانش 2- کتابخانه/انباشت نادانی 3- کتابخانه به مثابه زباله دانی.

او کتابخانه را به عنوان محیطی که چیزی را بازداشت می کند معرفی می کند. جایی که کتابها بر روی هم تلمبار می شوند ... محبوس می شوند تا روزی کسی آزادشان کند. نه تنها کتابها که هر آنچه انسان خلق می کند. رنه در جایجای فیلم با استفاده از نشانه های تصویری نظیر حرکت در راهروها و راه پله­ها که فضای زندان را تداعی می کند و البته حضور سلسله مراتبی کارمندان که کتاب را بین یکدیگر تا رسیدن به سلولش تعقیب می کنند و البته گفتار فیلم کتابخانه را به عنوان یک بازداشتگاه معرفی می کند. اینگونه است که نیازی به یادآوری کتابهایی که درون قفس محبوس می شوند نیست. زنی زیبا بر روی جلد کتاب خودنمایی می کند ... کتاب پس از گذر از تشریفات نمایه گذاری در بین کتابهایی نا متجانس در سلولش قرار می گیرد. کتابخانه بازداشتگاهی که دانش/ علم، هنر و تمدن بشری را درون خود دارد. آنها جایی بازداشت می شوند تا روزی به کار آیند. راوی جایی از فیلم می گوید: کتابها باید به گونه­ای لیبل شوند تا اگر زمانی، فقط یک نفر هم به آن نیاز داشت قابل بازیابی باشند ... شاید اشاره ی رنه به نسبت تعددِ ملاقاتی با فرهنگ/زندانی هم باشد. خصوصاً که لحن تمسخر آمیز راوی را بر روی توده مجلات کامیک استریپ به یاد آوریم که: اینها میراث تمدن بشریند.

با دیدن فیلم به یاد آن حکایت معروف افتادم. داستان دو دانشمندی که به سفر می روند و یکی کتابهایش را با خود آورده است. راهزنان به قافله آنان می زنند و کتابها را با خود می برند و او بر سر و روی خود می کوبد که تمامی دانش و سرمایه­ام بر باد رفت. دانشمند دیگر آنجا به او پندی می دهد که این چگونه دانشی است که دزدان می توانند به سرقتش برند! نگاه رنه به کتابخانه نگاهی مرعوب شده است. مواجهه با کوهی از مطالب که جز عجز و ناتوانی راهی برای ما باقی نمی گذارد. قرن چهار و پنج هجری هم که نیست! معلم اول و ثانی کجابود؟! او با هراس به این توده ی عظیم کاغذ نگاه می کند. کتابخانه! خندق بلایی که سیرمانی ندارد و هر روز کیلوها و جلدها را می بلعد. هر روز به وسعت و حجمش افزوده می شود بی آنکه بدانیم سقف ظرفیتش کجاست. برخورد با این وضعیت انسان را در برابر آن مبدل به پیکره­هایی سنگی می کند. اینکه ما تولید کننده چیزی هستیم که قادر به حملش نیستیم وحشتناک است. چنان واقعیت مهیبی است که برای غرق نشدن در آنچه که تولید کرده ایم آن را محبوس می کنیم. و در این بین آنچه بیش از پیش رخ می نماید نادانی است و ما که حدود نادانی مان را در برابر دانایی­ِ بی­کران پر می کنیم. کرانی که برایش کران بالایی قابل تصور نیست.

در این بین نوع برخورد مردم وابسته به شغلی که در کتابخانه دارند با جسم یا کالایی به نام کتاب هم جالب توجه است. به عنوان مثال برخوردی که کارگران حمل کتاب دارند و با کتاب مانند یک توده زباله رفتار می کنند ... یا کسانی که کتابها را رده­بندی می کنند و لیبل می زنند و گفتار فیلم که در مورد مجلات و روزنامه از کیلوگرم آنها صحبت به می آورد نه مثلاً تعداد روزنامه و مجلات دوره ای که ارسال می شود. و البته این موضوع توأم با حسرتی است که مثلاً فلان مجله نایاب هم بین این همه آشغال گم می شود ... و اینکه مثلاً چه چیزی از بین این همه مطالب بیهوده بیرون خواهد آمد یا تمدن پر ارزش ما را با چه چیزی خواهند شناخت؟ کامیک استریپ های بیهوده که چون قارچ می رویند و فضا را اشغال می کنند؟ و در این بین تنهایی یک کتاب بین ملیونها نمایه از کتابهای بیهوده ترسناک است. او از لیست اسامی میلیونی کتابها حرف می زند که: «این سالن مغز کتابخانه ملی را تشکیل می دهد» ... خوب سئوال اینجاست که مغز ما را چه چیزی تشکیل می دهد؟ 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢