RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

قسمت دوم (اینبار کبود وق نمی زدم ... همچین اشک آلود و سرحال فریاد می زدم)

با نمکه ولی برای اولین بار خودم رُ اون وسط مسطای صفوف دشمن شکن نماز جمعه قرار دادم ... حتی سعی کردم نمازم بخونم ... یاد حسرتای مدیر دیوث هنرستانم اُفتادم که رفته بود مکه و اونجا برادرای سُنّیشُ دیده بود که ... صفوفی چون بنیان مرصوص! متشکل و به هم پیوسته تشکیل می دن و جهت تأمین اتصال روحی و جسمی برای انگشت کوچک پاشون (بی خاصیت ترین عضو بدن احتمالن بعد از زائده آپاندی) شرح وظایف جدیدی مطرح کردن و اونا رُ می چِسبونن به هم ... منم انگشتِ کوچیک رُ چسبوندم به انگشت بقلیم ... دعا هم کردم ... دعامُ نمی گم چون ریا می شه و یه چیزی.یِ بین خودم و خدای خودم ...نمی خوام بگم که اعتکاف هم کردم و تبدیل به سیمولاتور سعی بین صفا و مروه شدم ولی خوب لذتی داشت و عشقی ... خیلی بیشتر از توصیه مدیر دبیرستان بیچاره ام که می گفت اگه دیدی بابات فیلم پورنو می بینه برو بزن زیر گوشش! دو سه رکعتی نماز شب بخون و ریز.ریز و یواش دو سه قطره اشکی روی گونه هات جاری کن ... و من یاد زجر بانوی دو عالم فاطمه ی زهرا می اُفتادم و شب زفاف نه سالگیش ... امروز زور نزدم ... اون دو.سه قطره اشک به زور گاز فلفل و اشک.آور روی گونه هام جاری شد و من فقط نگاهِ مچبند سبزم کردم ... نمازم رُ درست خوندم ... این بار قبل از سجده رکوعم رفتمُ از شیرجه میرجه خبری نبود ... عالیجنابم سرخپوش و کوسه نبود ... نمی دونم چرا؟ کسی فهمید به منم بگه ... اگر نبود ... پس تو قوطی امام جمعه چیکار می کرد؟ چطور گذاشته بودن که بیاد؟

من و اون بسیجی هر دو یه دلیل داشتیم برای گریه کردن ... بم گفت سیگار داری؟ داشتم ... دادم بش ... تو چشمش فوتم کردم ... گفتم حلوای تن تنای تا نخوری ندانی ... اینُ مدیر هنرستانم می گفت ... منظورش به اون حال و هوای دو سه قطره اشک بعد از نماز شب و چکِ تو گوش بابا بر می گشت ... زدم بیرون که ایمان هم بیرون در ایستاده بود برش داشتم و راه اُفتادیم با اِچ موسُ زدیم به امیرآباد ... فریاد می زدیم الله اکبر ... همون بسیجی رُ بیرون سر چاراه داس و چکش دیدیم که مشغول بود و آچمز از الله اکبر ... حاضر بود ناموسش رُ بده که نگیم ... حامد گفت ایران بعد از اسرائیل دومین کشوری.یِ که بین نمازگزاران اشک.آور می پراند ... با نمک بود ... به خوبی و با مزگی.یِ الله اکبر که دیگه چندشت نمشه از گفتنش ... که همیشه همهمه اش می پیچه تو گوشات ... مردم احساس خایه های چند تُنی بین پاهایشان می کنن ... اونایی که توان حملشُ ندارن با فرغون آوردنش ... مرد و زن ... سر جلال اتفاق عجیبی می اُفته ... دو نوپوایِ دیلاق ترک موتور نشستن (نیروهای پشتیبان ولایت) ... منُ یاد اون موجود آدمخور فیلمای آرنولد شوارتزنگر (پِرِدِیتور) می ندازه ... حامد می گه لباساشون کولر داره؟ مرد میان.سالی نزدیکشون می شه ... می گه چرا شیشه ماشینم رُ شکستی؟ ... پلاک ماشینم تو دستات چیکار می کنه ... ؟ آدمخورِ نگاش می کنه ... می گه گمشو برو تا خار مادرتُ فلان و بهمان نکردم ... مرد نگاش می کنه می گه بیا بزن! بیا هر گهی دلت می خواد بخور! و یِ.هو پلاک ماشینش رُ از دستاش می کشه بیرون ... نوپویی نعره می زنه و از ترک موتور پیاده می شه ... به مرد حمله می کنه و مردم هو می کنن به سمت نوپویی یورش می برن ... نوپویی بی خیال می شه و ترک موتور می پره ... مردم فریاد می زنن نترسین نترسین ما هه با هم هستیم ...

پ.ن.: ایران شده اسپانیا! مهدی بیا! مهدی بیا! (شعار ملتِ بعد از حمله گوساله های آدمخور نوپویی به مردم بی دفاع و مظلوم امیرآباد)

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها :