نادیده و ناشناخته یکی می گفت: «یاد بیست سالگی به خیر كه می شد بی هیچ دلواپسی، دید، رفت، ناخنک زد، پس و پیش و پاراگراف های جا به جای همه ی کتاب های دنیا را خاند ...همه ی موسیقی های اش و همه ی فیلم های اش را ....تفاوتی برای بیدار شدن با نیمرخ زمخت وابروهای نامرتب شاملوی دیوار و بی صبحانه به درس رفتن با خیال توپ مرواری های هدایتی که مدام به دامن ام می ریخت، نبود و غروب های ویران ام که هر جایی می شد اتراق کرد به بهانه ی ظهیرالدوله، سرودهای کوهستان پنج شنبه های درکه، سوررئالیسم بونوئل در کافه های انقلاب ... یقین ها، ساده دلانه بودند که دخترک بیست ساله را خوش نمی آمد که دست از بازی با هزار هزار تکه پاره ی دو رو بر بردارد. یقین ها، همه مثل آکاردئون های رنگ و رو رفته ای می مانند که گاه وبیگاه صدای شان در کوچه می پیچد... "خبر از حاال من نداری...گل سنگ ام، گل سنگ ام، چی بگم از دل تنگ ام... " آن وقت ها، دماغ ام را چین می دادم، لابد به "اه اه" وچقدر باید می گذشت که بفهمم، یقین ساده دلانه، همان آکاردئونی است که حالا، دلم میخاهد درست لابه لای اپرای محبوب ام، بی خیال شوم، بروم زیر پنجره، صدای بم و ناهماهنگ اش را به گوش ام بچسبانم وسعی کنم صورت نوازنده ی دوره گردش را با سانتی مانتالی ذهنی زنانه تصویر کنم... و دل ام، هری بریزد از تمام چین هایی که پیش تر ها به دماغ ام داده ام. دل ام برای تمام یقین هایی که ...احتمالن این پرحرفی یعنی همان یقین ها می توانست علاقه ام هم باشد.»
راستش الان در 27 سالگی منم به همین فكر می كنم ... به سرنوشت یقین هایی كه داشتیم و داریم ...
