
من اخرالزمانی پدرو پارامو
بيرون توی حياط صدای پاهايی ميامد که می رفتند و می امدند,می رفتند و می امدند و صداهای فروخورده . و اينجا ان زن که توی سايه ايستاده بود و با تنش جلوی روز را گرفته بود,از دو سوی دستهايش قطعه هايی از اسمان سرک می کشيدند و جلوی پايش باريکه های نور بود , گويی زمين زير پاهايش از اشک نقطه چين شده بود . و سپس صدای هق هق . و باز صدای گريه, ملايم اما کشدار که تنش را به پيچ و تاب وا می داشت.
((پدرت را کشته اند.))
((و چه کسی تو را کشت , مادر؟ ))
.....................................................................
وای از پدرو پارامو! اخرالزمان کومالا
اخرالزمانی متن
و من اخرالزمانيم
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱
تگ ها :
