می دانی که من عاشق رانندگیم ... اینکه برانی و همین طور بروی ... آنقدر که دیگر چشمت به افق بی افق تهران خیره بماند ... در و دیوارها رنگ ببازند ... خمیر شوند و درهم با یادها بیایند ... آن اتاق تاریک و نازده که تا سقف کتابها روی دیوارش می رقصیدند ... غروب پاییز بود ... کنار هم دراز کشیده بودیم و من باز خیره به دستهای شگفت انگیزی بودم که تو داشتی ... انگشتان ظریف و کشیده ای که همین طور دور گلویم می روییدند و بالا می آمدند تا سر پلکها ... خاطره باز نیستم ... خودت می آیی ... همین طور بی دعوت و اشاره ... نمی شود به تو راه نداد ... هیچکس نمی فهمد بین ما چه گذشت ... چه شد ... شاید خودمان هم ندانیم ... من همین طور رانندگی می کنم ... آنقدر می رانم که بیایی ... نشسته باشی کنارم و دستت را بگذاری روی دستم و هیچ نگویی ...
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧
تگ ها :
یکی بیاد به من بگه چرا عاشق استرسم؟
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٧:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٤
تگ ها :
واقعن اتفاق خاصی نیفتاد ... ما یک روز از کنار هم شدیم و شش سال بعد از آن روز باز از کنار هم رد شدیم ... فکر کن که سالها بعد با هم حرف بزنیم ... من بشینم روبروی تو ... به هم نگاه کنیم و نکنیم ... دست پاچه از گرمی و سردی هوا بگبم ... از همه چیز ... از روزمرگی زندگی راضی باشیم ... از اینکه از کنار هم رد شدیم یک روز ... و باز از کنار هم رد شدیم یک روز ...
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤٤ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :
هر روز تنها تر می شوم ... و بی حوصله تر ... دیگر حوصله ی هیچ کس را ندارم ... این حوصله فرق دارد با حوصله ی هژده سالگی ... نمی دانم بعد از سی سالگی همه اینطور می شوند یا نه ... ولی این بی حوصلگی شل و رقیق است ... سیبک گلویت را نمی جود ... مثل درد مزمن خلال دندان در لثه می ماند ... درد دارد و انگار کیف می دهد که کمی خلال دندان را بیشتر در گوشت لثه فرو کنی ... اینکه حوصله ی دفع بی حوصلگی را نداشته باشی را می گویم ... نه اینکه دور و برت را آدم برنداشته باشد ... هستند آدمها ... ولی حماقتشان در چشم فرو می رود ... حوصله ی هیچکدامشان را ندارم ... مهربانند گاهی ... ولی وای به روزی که پستیشان سر به فلک بکشد ... انگار که در ریدن مسابقه گذاشته باشند ... گند می زنند و سرگرم بازی با عن و گه شان می شوند ... عین بچه ها ... حوصله ندارم دیگر ... که بنشینم و مضحکه شان را نگاه کنم ... قدیمها جور دیگری بود انگار ... بهتر نبود ... بدتر بود ... ولی مثل همدلی دو نفر که از خمیازه هم خمیازه می کشند ... من هم به بازیشان راه می دادم ... می رفتم وسط معرکه ... خوش می گذشت ... ولی الان ... گفتم که حوصله شان را ندارم ... امروز جمعه است و من باز فکر می کنم که قدیمها با تو بدتر از امروز بود ... ولی حوصله داشتم و اگر بودی چه جهنمی بود برایمان امروز ...
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :
چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی باز می آیند ، باز سنگین و بی رحم می ...آیند و خود را روی تو می افکنند و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند و همه وجودت را پر می کنند و آن را می ربایند که دیگر تو نمی مانی ، که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی . آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند و جایت را گرفته اند و خود تو شده اند . دیگر تو نیستی که درد را حس کنی
تو خود درد شده ای...!
ما
آذر ماه آخر پاییز
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤٢ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :
من فقط آشناها رٍ میگام ... اینُ ... اونُ ... خودمُ ...
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :
گودر داره بسته می شه ... نوشته ها قدیمین ... الان با بعضیاشون اصلن ارتباط نمی گیرم ... ولی خوب ... یه زمانی مال من بودن ...
نويسنده :
ناخدا اهب ; ساعت ٤:۳۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱
تگ ها :