RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

تمام قصه ها شبیه همند آقا!

کلاریسا گفت تمام قصه ها شبیه همند آقا! اینکه در دایره ی دلتنگی هرز می رود دلت را می گویم ... اینها را به خودش در آینه گفت ... نشسته بود روی توالت ... اشکهایش سرازیر بود و های های می شاشید ... به زندگیش ... به امروز که تمام نمی شد و به فردا که هنوز نیامده ... وضع مضحکی داشت و نداشت ... همان وضعی که تو در حمام گرفتارش بودی و آن یکی وقت خود ارضایی ... اشک که به جا نیاید لهت می کند ... جا دارد آخر ... الکی که نیست ... رد سیاه ریمل روی صورتش خشک شده بود ... از مدتها پیش می گریست ... از همان وقت که در یخچال را باز کرده ... بطری را سر کشیده و عق زده بود ... خودش نمی دانست که تلخی راه گلو را بست یا بغض ... به هر حال هوا و عرق در گلویش شکسته بود ... دهانش باز مانده بود و نفسش بالا نمی آمد ... نفس مانده بود بلاتکلیف میان سینه که سیهه کشید ... ترکیده بود نفس با بغض و هوا ... که اشک آمد ... تمام شب را که نخوابی همین می شود ... فکر کرده بود به تمام قصه های تکراری اطرافش ... همیشه می آیند ... می نشید قصه هایی را که بلدند تعریف می کنند ... همه اش خاکروبه و زباله ... همه را شنیده ای ... بوی عفونت می دهند ...  خرابند مثل آدمهایشان ... به تنهایی فکر کرد که آمده لانه کرده گوشه و کنار ذهنش ... اینکه تنهایی غیرت دارد خاک بر سر و اگر جایش پر شود ... هر چه را تنیده می درد ... همان تنهایی آمد نشست کنارش ... کنار سنگ ... دست کشید اشک و رد ریمل را پاک کرد ... تنهایی می فهمد چه کند ... چطور بغلت کند ... چطور دستش را بگذارد روی دستت ... قلبت را بگیرد توی مشتش و فشار دهد ... بعد بگوید ببین من اینجام کلاریسا ... همین جا ...

پ.ن.1: من حالم بد نیست ... مدلم اینجوریِ ...

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳٠
تگ ها :


گاهی تکه ها خودشان می گویند مرا بردار و بگذار آنجا ...

تکه ای را بر می دارد ... می گذارد کنار دیگری ... نگاه می کند ... سعی می کند رد بافت و تاش رنگ را پیدا کند ... پوست پیازی ها را جدا کرده ... نارنجی ها را هم ... با نوک انگشت آرام خط گونه و چانه اش را نوازش می کند ... بیشتر نگاه می کند ... گاهی تکه ها خودشان می گویند مرا بردار و بگذار آنجا ... حرف می زنند ... مثل من که نشسته ام و با دیوار حرف می زنم ... مثل آن وقتها ... که صبح از خواب بیدار می شدم و هوا گرگ و میش بود ... در سیاهی زمستان میشها به گله ی گرگها زده بودند ... گرگها را می دریدند ... و آسمان که به سرخی می زد و من خیالاتی چایم را شیرین می کردم ... با قاشق که چای را هم می زنی گردابی درست می شود ... تو را می کشد و با خودش می برد تا کجا ... تی بگ را تو قوری انداخته ام ... دم که نمی کشد ... فقط رنگ می گیرد ... زردها را کامل کرده و مشغول نارنجی هاست ... من هم به دنبال ستاره ای ... نوک تیز شیروانی ای ... چیزی می گردم ... روشمان فرق می کند او از حاشیه شروع می کند و مرتب می آید جلو ... من چند چیز را نشانه می کنم و دورشان را می سازم تا برسند به هم ... نیمه ی پازل من سوراخ سوراخ است ... نامنظم کامل می شود ... نیمه ی او مرتب و کامل است ... چای را بو می کند ... بوی خاصی نمی دهند این تی بگها ... بیشتر بوی کاغذ ... باید فراوریشان کرد ... مثلاً کمی شیر به.اش اضافه کرد ... مزه بگیرد بی مزه ... مثل رابطه ... رابطه چیز بی مزه ایی است ... رابطه مزه می خواهد ... دم می خواهد و حوصله ... من رابطه های سوراخ دار را دوست دارم ... رابطه ای که مرتب جلو نرود ... جایی را پیدا کنم و دورش را بچینم ... تا به جای دیگر برسد ... دم بکشد ... و میشها به گله ی گرگها بزنند ... رابطه باید مثل تکه ای باشد که خودش نگاهت کند و بگوید مرا بردار و بگذار آنجا ...  

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٤
تگ ها :