RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

کلاریسا سرش را بالا گرفته بود

کلاریسا فرق داشت ... وقتی غمگین می شد یا دلش می شکست گریه می کرد ... ولی اشکها سرازیر نمی شدند ... آب بینی اش راه می افتاد آنقدر که زیر لبهایش را به کثافت می کشید ... بینیش را بالا می گرفت تا بند بیاید و دوستانش در دل به او آفرین می گفتند که با دل شکسته سرش را بالا گرفته ... مسیر گرم و تلخ و شور آب بینیش را در گلویش دنبال می کرد و بیشتر بی اشک گریه می کرد ... آنقدر که حلقش پر می شد ... از کاسه چشمهایش پرتر ... آنقدر که از مجرای گوشهایش هم تلخ تر سرازیر شود ... تلخ تر از تمام حرفهایی که شنیده بود ... قیافه اش شبیه دلقکهای غمگین سیرکهای فقیر روس پارک ارم می شد ... شبیه شیرهای گرسنه و غمگین سیرک که حاضرند وسط استیج کون بدهند تا کمی بیشتر از توجه تماشاچیان ... و تشویق رام کننده شان بخرند ... کلاریسا غمگین تر از آن بود که اشک از چشمانش روان شود ... او سرش را بالا گرفته بود ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸
تگ ها :


حماقت های بزرگ ایده های بزرگتر می خواهند ...

تو حرف می زنی سعی می کنی دقیق و منظم منظورت را شرح دهی ... کلمه را مزه مزه می کنی ... جایش را انتخاب و رهایش می کنی ... در مقابلت که نشسته گوش می دهد ... گاهی برخورد کلمه با آدمها دردناک است و از حد توانشان خارج ... می گوید تو خوب آسمان و ریسمان را به هم می بافی ... تو خوانده ای ... دیده ای ... برای همین نمی توانم منطقت را تحمل کنم ... پاسخی برای حرفهایت ندارم ولی کس شر و مزخرفند ... انگار حماقتش را به رخ کشیده ای که این طور جواب می دهد ... تحقیر شده است و ناراحت است ... فرار می کند با روشی احمقانه تر ... ممکن است بگویی و بخواهی که بیشتر فکر کند ... ولی حماقتهای یزرگ ایده های بزرگتر می خواهند ... بعضی ها شوخی می کنند ... یعنی اول جدی می گویند و بعد حرفشان را به شوخی تعبیر می کنند ... می گویی به چه جرأتی چنین شوخی زننده ای کرده اند ... بهت زده نگاهت می کنند ... جلوی خودت را نمی گیری ... به پوست آرنجت هم حواله نمی دهی می رینی به شان ... همین طور شوخی شوخی ... حماقت گاهی ایده های احمقانه تر می خواهد ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٧
تگ ها :


کوفته هامون ...

وای بر مملکتی؟!! که نوستول روشنفکرانش؟!! خاک تو سری های حمید هامون باشد ...

پ.ن.١: نه که هامون فیلم بدیه ...

پ.ن.٢: حتی بدتر ... نوستول آدمهایش کوفتی مثل هامون باشد ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥
تگ ها : هامون ، مهرجویی


من هم اینجا غریبه­ام ...

درباره تعطیلات همیشگی (جیم جارموش)

نیکلاس ری در دانشگاه نیویورک استاد کارگردانی جیم جارموش بوده است. استادی که شاگرد را برای دستیاری آخرین فیلمش «آذرخش روی آب» انتخاب می­کند. نیکلاس ری از نسل کارگردانانی است که راوی زندگی جوانان یاغی و هنجار شکن دهه­ی پنجاه ینگه دنیا می­شوند. دورانی که از آن به عنوان دوران بیت (یا جنبش بیت Beat Movement) یاد می­شود. حرکتی که ناشی از نارضایتی عمیق اجتماعی بود و آثار خود را ابتدا در شعر و سپس در سایر هنرها بر حای گذاشت. ری در این میان شاید مهمترین فیلم از این مجموعه یعنی شورش بی دلیل را کارگردانی کرده است. در سال 1979 جارموش در ساخت فیلمی مستند از زندگی نیکلاس ری دستیار ویم وندرس است شاید به همین دلیل تأثیر فکری نیکلاس ری بر ساخت فیلم تعطیلات همیشگی انکار ناپذیر باشد. فیلم به نوعی معاصر شدن شورش بی دلیل در دهه­ی هشتاد است. حکایت سرگشتگی نسلی که معارض؟ وضعیت پیرامون خود قرار می­گیرد. جارموش فیلم را نماهایی از شور و تحرک موجود در خیابانهای نیویورک و سکون و برهوت زندگی در منهتن و محله­های پایین دست آغاز می­کند. قاب­هایی به شدت راکد و ساکن ... به گونه­ای که پهلو به عکس می­زنند. جارموش در طول فیلم تلاش فراوانی برای القای این دوگانی­ها می­کند. آسمانخراش امپریال استیت در برابر ویرانه­های آپارتمانهایی که کریس واکر از کنار آنها می­گذرد، تقابل موسیقی های متفاوتی که در طول فیلم حضور سنگین و معنادار خود را حفظ می­کنند تا تفاوت ذهنی کریس با افرادی که در تیتراژ فیلم در خیابان قدم می­زنند. جارموش حاشیه را از متن تمیز می­دهد و سعی می­کند آن را برجسته سازد ... حاشیه­ای که بر سازنده­ی متن خیابانهای شلوغ است ودر عین حال در تعارض با آن نیز قرار می­گیرد. در واقع جارموش راوی بخشی از نیویورک است که ما ندیده­ایم ... راوی کوچه­های تنگ، ساختمان­های زشت و ویران و تنهایی آدم­های آن است. نیویورکی که شاید نمونه هالیوودی و موزیکال و کمی خوشبینانه­ی آن در دهه­ی پنجاه که اتفاقاَ پیوند عمیقی نیز با جنبش بیت دارد داستان وست ساید (1961) باشد. کریس واکر نیز مانند جیم قهرمان فیلم شورش بی دلیل علاف و بی هدف در خیابان­ها پرسه می­زند، برتریها و خباثت­های کوچکی دارد. خود جارموش در مصاحبه­ای قهرمانش را چنین توصیف می­کند: «کریس پارکر بچه ای بود که من تو خیابون باهاش آشنا شدم، دوست خودمه، چهارده سالش بود که باهاش رفیق شدم. اون به هیچ چیز پابند نیست، حتی جایی هم از خودش نداره و همیشه بین دوستاش روزگار میگذرونه. کار و باری هم نداره، خلافکار حرفه ای نیست اما برای پول دراوردن ممکنه خلافهای کوچیکی هم بکنه. البته این فیلم مستند نیست و همه دارن نقش بازی میکنن، شاید نصف اون چیزایی که تو فیلم براش اتفاق میافته واقعی باشن، بقیه اش رو خودم براش ساختم.» جارموش در این فیلم تلاش دارد تا ما بیننده­ی فضای دهنی کریس واکر در کنار ابژه­ی دهن او باشیم. او این ترفند را با فضا سازی منحصر بفردش در زمان ساخت فیلم در امریکا و همچنین استفاده فراوانش از موسیقی و افکت صوتی انجام می­دهد. مانند افکتهای مربوط به بمباران و انفجار و موسیقی کند و عین حال پر ضرب فیلم.

پیتر وولن در مقاله­ی نیکلاس ری: من هم اینجا غریبه­ام به خصوصیات ری و قهرمانانش اشارات جالبی دارد. اینکه قهرمانان فیلم شورش بی دلیل -جیم، جودی و پلاتو- احساس می­کنند که دیگر نمی­توانند به خانه برگردند: به جای این کار تلاش تکان دهنده و حتی رقت انگیزی می­کنند تا از خانه­ای متروک برای خودشان خانه­ای استعاری بسازند و آن را جایگزین خانه ملال آور خودشان کنند. در ادامه­ی این مقاله­ی جالب وولن اشاره می­کند که این تم تقریباً به طور مکرر در باقی فیلمهای ری و حتی زندگی شخصیش تکرار شده است. در تعطیلات همیشگی ماجرا کمی متفاوت است در واقع در این فیلم دیگر حضور پدر و البته خانواده مانع اساسی در برابر کریس نیست، همانطور که می­بینیم مادرش در آسایشگاهی به سر می­برد ... که این بار خانه و خانواده در فیلم ری به معنایی مفهوم جامعه و شهری است که کریس در آن زندگی می­کند. اگر در شورش بی دلیل فشار خانه و خانواده انگیزه تشدید بی هویتی جیم و دوستانش است در فیلم جارموش فضای دهشتناک شهر و آدم­های بی ربطیست که کریس با آنها برخورد می­کند. و این بار کریس به جای برگزیدن خانه­ای ویرانه در امری نمادین با کشتی عازم پاریس می­شود. جایی که خود جارموش با دیدن مکرر رویاهایش بر پرده سینما تک فیلمسازی آموخت و به مانند کریس –که بابت دستیابی به پول مورد نیاز برای مسافرتش اتومبیلی را دزدید- او پول بورسیه­اش را که باید به دانشگاه می­پرداخت هزینه­ی ساخت این فیلم نمود. خود جارموش در این مورد می­گوید: «اون باید با قایق بره، چون تو سفر با قایق یا قطار، آدم وقت بیشتری داره که ذهنشو استراحت بده و گذشته رو فراموش کنه. من ازش خواستم با قایق بره، بخاطر این نکته که این اقیانوسه که دو قاره رو از هم جدا میکنه. من میخواستم اینو  بگم که الی مجبوره از اقیانوس بگذره تا به اون طرف برسه. اگه اون با هواپیما میرفت، این احساس دوری مسافت به هر صورت از بین میرفت.» و البته کریس فرار می­کند ... به جایی که از آن چیزی نمی­داند ... قالبی از مهاجرت که با آن بر روی آنچه هست خط می­کشد و به نوعی یادآور تم غیر ممکن بودن بازگشت به خانه است. 

از طرفی کریس بسیار به قهرمان بیگانه­ی کامو، مورسو شبهت دارد ... خصوصاً این شباهت را در سکانس مربوط به آسایشگاه و ملاقات با مادر درک کرد. بی هدفی ولگردی و علافی او و البته احساس ملالش این شباهت را بیشتر تکمیل می­کند. کریس نیز همچون مورسو دوست ندارد معمولی زندگی کند، نمی­خواهد بر احساساتش سرپوش بگذارد. در جایی از فیلم کریس می­گوید «من دوست دارم ریتم زندگیم تند و پرشتاب باشه و زودم بمیرم» ... و البته در چنین وضعیتی جامعه و او نسبت به یکدیگر احساس خطر می­کنند و این اوست تصمیم به ترک جامعه­اش می­گیرد. جامعه­ای که نقشی مشابه مادر مورسو برای او بازی می­کند ... مادری که حتی در روز تدفینش احساس اندوه مورسو را بر نمی انگیزد چه برسد که بخواهد گریه کند.

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢


ولی من رو همین مبل می شینم ...

127 را دوست دارم ... همه ی آن چیزی که از موسیقی دوست دارم درش یافت می شود ... ترومپت ... بیس ... وکال خوب ... همه چیز سر جایش است ... لیریک ها خوب سروده شده اند هم فارسی و هم انگلیسی ... با کامینگ اِراوند شناختمشان ... خیلی پیش بود ... سال دوم دانشگاه بودم ... آنزمان سایتی داشتند که طراحیش جالب بود ... گیاهی در صفحه سفید بدون هیچ لینکی یا نوشته ای ... موش را که می چرخاندی روی هر برگ لینک ها ظاهر می شد که مثلاً هیستوری یا دانلود یا فلان ... در زمان خودش فوق العاده بود ... بعد پرفکت ایصفهان بلوز را شنیدم و هر آنچه که آپلود کرده بودند ... بتهوون اولین آلبومشان را می فروخت ... سال دوم بودم ... این بار جای دیگر که برای تو خریدمش ... با آن شمعدان ... 10م تیرماه بود ... طرح روی جلدش دل را می برد با آن آرم سیگار بهمن به شکل دل و کبریت تبریز ... تا خال پانک و شهر لغزان که به امروز می چسبد ... بعد تو میای ... با کتابات ... با یه عالم عطر و لغز ... آدمای ضایع ... حرفای بامزه و من ... نیگات می کنم با سنم ... با اخلاق مثل جنّم ... با بیکارام و ... با بیزاریام ...می گی ای وای بلند شو برو بیرون .. بگی بلند شو بریم بیرون ... بریم پارتی و گالری و ... کنسرت جاز تلفیقی ... ولی من رو همین مبل می شینم ... همون فیلم همیشگیمُ می بینم ... چرت می زنم کتابامُ ورق می زنم ... می گم بیزااااارم از همتاااااان ... بیزاااااارم از همتاااااااان ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢


وی آر نات اِ لاون ...

Sea Song

Artist: Robert Wyatt

You look different every time you come
from the foam-crested brine
It's your skin shining softly in the moonlight
Partly fish, partly porpoise, partly baby sperm whale
Am I yours? Are you mine to play with?
Joking apart when you're drunk
You're terrific when you're drunk
I like you mostly late at night - you're quite all right

But I can't understand the different you
In the morning when it's time to play
at being human for a while
Please smile!

You'll be different in the spring, I know
You're a seasonal beast
Like the starfish that drifted with the tide, with the tide
So until your blood runs to meet the next full moon
Your madness fits in nicely with my own, with my own
Your lunacy fits neatly with my own - my very own

We're not alone...

پ.ن.: رابرت یات را در دسته پراگرسیو راک ها و جز فیوژن ها دسته بندی کردن ... که به نظرم هیچکدومشونم نیست ... یه بابا نوئله برفیه که هدیه ت رُ سخاوتمندانه در جورابت جا می ذاره ... درتی تری بند دیگرش هم خوب است خیلی ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
تگ ها : رابرت یات