جوجه اردک زشت همیشه زشت می ماند...

آلن، «برادوی دنی رز» را بلافاصله پس از «زلیگ» و «کمدی سکسی نیمه شب تابستان» میسازد. این بار هم به صورت سیاه و سفید و در همان استودیویی که «منهتن» و «زلیگ» ساخته و تدوین شدند. این بار آلن سعی کرد که ایده داستان فیلم جنایی را که در «آنی هال» و «منهتن» به دلایلی از قصه فیلم حذف کرده بود را در «برادوی دنی رز» استفاده کند. ایدهای که عامل اصلی ساخته شدن استودیوی سیاه و سفید او بود؛ ولی انگار هر بار قربانی پی رنگ قویِ روابط عاشقانه فیلمهایش میشد. آلن در این فیلم نیز به سنتهای استند آپ کمدی، خوشمزگیهای کابارهای و البته شوخیهای پلی بویای (مجلهای که مدتی آثارش در آن به چاپ میرسید) سری میزند و همچنان دلمشغولی شکل و شیوه روایت را به همراه خود دارد. دغدغهای که دلیل اصلی اهمیت فراوان آلن در زمینه کارگردانی و نگارش فیلمنامه است. کافی است کمی به ساختار روایی «عشق و مرگ»، «آنیهال» و «زلیگ» نگاه کنیم. در «آنی هال» اولین نمونههای بازی مستقیم مؤلف با تماشاچی و به بازی گرفتن او را میبینم؛ در «زلیگ» مؤلف با تلاشی خستگی ناپذیر سعی میکند دروغهای راست ببافد و حتی «سانتاگ» و «سال بلو» هم مشتاقانه در این دروغ شریک میشوند. او مرزهای واقعیت و حقیقت سینمایی را نشانه میرود. راستی اگر تمامی تاریخ جهان نابود شود و هیچ سندی به جز «زلیگ» باقی نماند قضاوت آینده در مورد ما چه خواهد شد؟ این بار هم در «برادوی دنی رز» ایدهی روایی جذابی به مغز آلن خطور میکند. اینکه کمدینها و دلقکهای کاباره و مدیر برنامههایشان همواره پس از کار، از کافهای به کافهی دیگر میروند و گپ میزنند. صحبتهایی که محورشان ریشخند یکدیگر، خاطرهبازی و صحبتهای سبک است ... همین ایده ساختار روایی دنی رز را با شکل میدهد. الگویی به ظاهر کلاسیک که کمی دیزنی وار هم هست. انگار که کتاب جنگل با صدای راوی گشوده شود، دوربین به صفحات کتاب اینسرت و سپس داستان آغاز شود. دنی رز حکایت روزهای کابارهای آلن است از این رو از کاراکترهای واقعی شاغل در برادوی استفاده میکند. حتی یکی از تهیهکنندگانش «جک رولینز» هم در فیلم حضور دارد. کسی که پشت میز داستان «دنی رز» را تعریف میکند «سندی بارون» است وم دیگران نیز از معروفترین کمدینهای کابارهای نیویورک هستند. برای نقش «لوکانووا»، آلن کمی به دردسر میافتد. او در مصاحبه با «استیگ بورکمان» میگوید: «من هزاران خواننده را دیدم. مشهور و غیر مشهور، بی آنکه بتوانم آدم مناسبی برای این نقش بیابم. نا امید شده بودم. بعد جولیت تیلور (که عموماً کستینگ فیلمهای وی را بر عهده دارد) به مغازه صفحه فروشی رفت و تا آنجا که میتوانست صفحه خرید. عکس نیکولو فورته روی یکی از صفحه بود از او خوشمان آمد و او را پیدا کردیم. در شهر کوچکی در کنتیکت در کافه محقری آواز میخواند. به نیویورک آمد و من او را امتحان کردم و بعد تمام فیلمهای نمونه را که از دیگران گرفته بودم را مجدداً دیدم. او از همه بهتر بود» و البته او بسیار عالی ست. جنس بازی او کاملاً آکتورز استودیویی و یادآور جنس بازی افرادی چون براندو، نیومن و پاچینو است. یک غول لاتینی تمام عیارِ احساساتی! که مقابل میا فارو نه تنها کم نمیآورد که بیشتر اوقات بهتر هم هست.
چتمن به دنبال یافتن دیدگاههای روایت الگویی نشانه شناختی ارائه میدهد. در الگوی او سطوحی از تعامل روایی تعریف میشود. مؤلف واقعی که اثر را خلق میکند و سطح دیگری که از آن با عنوان مؤلف مستتر یاد میکند. مؤلف مستتر در سکوت محض در تمامی اثر حضور دارد و به تعبیری همان اخلاق و ایدئولوژی حاضر در اثر است. به مفهومی با عنوان نوعی ساخت تعریف میشود. به این معنا که مؤلف اصلی ممکن است دست به خلق فضایی بزند که با رویکرد فکری او به کلی متفاوت است ولی مؤلف مستتر موجودی ایستاست که در شرایط مطلوب و قاطعی قرار دارد. به واقع برشی از زمان که خلاقیت در آن صورت پذیرفته منجر به خلق مؤلفی باهوشتر با الگوهای اخلاقی پایدارتر گشته است. مؤلف مستتر هماهنگی بیشتری نسبت به مؤلف واقعی در رابطه با جهان اثر نشان میدهد. ولی مؤلف واقعی که موجودی از گوشت و خون است در طول زمان دچار تغییر میشود. لذا اگر مفهوم مؤلف مستتر را به عنوان فردیتی که ساختار اخلاقی و ایدئولوژیک اثر را شکل میدهد در نظر بگیریم آلن در زلیگ و دنی رز برادوی مسیر کاملاً متفاوت با آنی هال و منهتن طی میکند. در این دو فیلم، آلن همچنان نگاه تلخ خود را نسبت به زندگی حفظ میکند ولی چندان نا امید هم نیست و سعی میکند که کمی به آدمها ایمان داشته باشد. فلچر سعی میکند زلیگ را درمان کند و آدمها در دنی رز برادوی یکدیگر میبخشند. وودی آلن در زمان ساخت دنی رز مدتی است که با میا فارو آشنا شده است.
سینمای «وودی آلن» سینمای کمدی است؟ واقعاً موقعیتهای خندهدار «آنی هال»، «منهتن»، «زلیگ» و «برادوی دنی رز» موقعیتهای کمیک محسوب میشوند. این وقایع برای کمیک بودن به اندازه روزمرگی تکراریند. به نظرم آلن ایدههای بزرگِ پشتِ حماقتهای تکراری را حذف میکند. او دم خروس را نشانمان میدهد و میگوید قسم حضرت عباس را هم باور کن. موقعیتی کاملاً مدرن! همهی ما آنقدر که دوست داریم نه بگوییم، نمیتوانیم ... و مدام سعی می کنیم که یاد بگیریم نخواهیم!، نکنیم! و راحتتر خودمان باشیم. شخصیتهای وودی آلن همان تضادهای آشنا را دارند برای همین قابل درکند و میگویند: ببین! این موقعیت وحشتناک و پیچیده است، واقعاً وحشتناک و پیچیده! ولی احمقانه هم است ... انقدر بالا و پایینش نکن! او روی مرز امر کمیک و امر جدی حرکت میکند و نتیجه کاملاً تراژیک است. به سکانس گفتگوی میا فارو و دنی رز در کافه بین راهی کنید. بحث در مورد گناه است. میا فارو میگوید که کسی برای فکر به اینکه گناهکار است وقت ندارد و آلن پاسخ میدهد اگر قرار باشد احساس گناه نکنیم قادر به انجام کارهای وحشتناکی هستیم و این ترسناکه... مثلاً من خودم همیشه احساس گناه میکنم در حالیکه گناهیم نکردم ... من یه ربی (همون خاخام احتمالن) داشتم که میگفت از دیدگاه باری تعالی ما همه گناهکاریم ... فارو از او میپرسد تو به خدا ایمان داری؟ و پاسخ آلن دردناک و خنده دار است: نه! ولی به خاطرش گناهکارم! تضادهای آلن تضادهای انسان مدرن است. او در خانوادهای یهودی پرورش یافته ... روشنفکر است ولی گاهی عادات یهودی ماهانهاش بالا میزند ... از نظرش زندگی مشترک غمانگیز است، ولی به رویای آمریکایی دل میبازد ... ورزش میکند، به دیدن فرزندانش میرود و سعی میکند تندرست باشد. او نهایتاً یک لوزر/بازنده تمام عیار است. اگر چه این بار آلن در برادوی دنی رز کمی بر قهرمانش آسان میگیرد. تأثیر آلن را بر فیلمسازان پس از خودش ببینید. به فارگو نگاه کنید، به خون ساده، به جایی برای پیرمردها نیست، به کوئنها و تارانتینو و دیالوگ طولانی فوت ماساژ در داستانهای عامهپسند، به جکی براون ... به جارموش و داون بای لاو ...
یکی از خارقالعادهترین استعدادهای وودی آلن سلیقه و انتخاب درست و عالیاش در موسیقی است. ترانه آجیتا فوقالعاده است. از آن ترانهها که میتوانی چندین روز زمزمهاش کنی و بعدها هم دنبالش در بین فایلهای موسیقیت بگردی ... و در توازن کامل با شخصیت لوکانووا طراحی شده است. به همان سادگی و لودگیای که نیازمند این شخصیت است و البته استحکام در نوشته شدن و اجرا. بعضی مردم مانند پیتزایی هستند که انتخاب میکنند برخی هم ماننـد فلفل قرمزی هستنـد کـه روی غذایشان میریزنـد ... آدمها شبیه غذایی هستند کـه برای خوردن انتخاب میکنند.
دنی رز به نوعی هجویه فیلمهای گنگستری پدرخواندهوار محسوب میشود. اگر پدرخوانده ساختار قدرت و سلسله مراتب خانوادههای سیسیلی مهاجر را در ساحتی اسطوره وار روایت میکند آلن سعی میکند دم دستی بودن و باری به هر جهتی و نگاه روستایی خانواده را به ریشخند بگیرد. اگر در این گونه فیلمها موقعیت تعقیب و گریز از پر خرجترین و با اهمیتترین سکانسها تلقی میشود، او چنین موقعیتی را به سکانس مضحک تعقیب و گریز در انبار کارنوال و مبدل میکند. لوکیشن این سکانس بسیار هوشمندانه انتخاب شده و البته ایده عروسکهای بادکنکی که با گاز هلیم پر میشوند و سوراخ شدن آنها توسط گلوله و انتشار گاز که موجب تغییر صدای دنی رز و میا فارو میشود موقعیت را بیش از پیش هجوآمیز مینماید. در این دوران آلن هنوز هم سعی میکند که کاراکترها و لوازم صحنه را جهت ایجاد موقعیت کمدی طراحی کند. البته در فیلمهای بعدی این تلاش کمرنگتر و کمرنگتر میشود. دنی رز از بعد شوخیها گاهی نزدیک به کمدیهای سهلانگارانه ایتالیایی میشود. البته سعی نمیکند به اندازهی آنها سخیف و دم دستی به نظر بیاید. به طور خاص شوخیهای این فیلم مرا به یاد فیلم آسیابان و همسرش دسیکا میاندازد. فیلمی جلف و خندهدار که سوفیا لورن و مارچلو ماستریانی در آن بازی میکردند و شما میتوانستید در آن، تا دلتان بخواهد، موقعیتهایی مشابه بسته شدن میا فارو و وودی آلن را، با آن وضعیت وحشتناک ببینید. و البته تکیه کلامهای تکراری که خاص این نوع کمدی است. مانند همان یه سین که دنی رز از موکلانش میخواهد تکرار کنند: Star, Smile, Strong یا تکیه کلام may I interject one notion … یا همون شکر بین کلامتون ... شما متولد چه برجی هستین؟ ... داستانهای آلن از جنس قصه پریان است. شخصیتهایی دست و پا چلفتی که از پس تمام موقعیتهای دشوار و طاقتفرسا جان سالم به در میبرند، وودی آلنی که با تمام ضایع بازیها و خرابکاریهایش دل در گرو زنان زیبا دارد ... ولی با یک تفاوت ... که این بار جوجه اردک زشت، زشت باقی میماند. همه او را ترک میکنند و نهایتاً تنها میماند.
پ.ن.: تیتر از بهار ... که همیشه زیباست ...
من اینا رُ می زنم جلو تا صحنه هاش بیاد ...

اندیمشک سالهای جنگ، گوشه ی کتابخونه بابا یه مشت کتاب اینگیلیسیُ فارسی بود با ورقای کهنه و زرد کاهی که بوی نا می داد ... و البته طرح رو جلدای عجیب و غریب که باعث می شد چشای ما چارواداری گشاد بشه و هی فک کنیم که: اووه! مای گاد! ... جیزز! ... چه هیجان انگیز! ... خوبی این کتابا این بود که ما برای اولین بار نقش فروید را در تربیت روانی خودمان درک کردیم و فهمیدیم مردک زر نمی زند ... که خبریست ... فک کن سال شصت و هف.هش آقا بیل گیتس هنوز مشغول آبیاری نهال نوپای اینفورمیشین تکنولوژیه (آی تی) و جمبوری اسلامی هم تا تختخواب ملت ریشه دوونده ... و خبری هم از اینترنت و ماهپاره و موبایل و کوفت و زهرمار نیست ... ینی اون زمان اصولن چیزی نبود که بخوای وخت بکشی ... اونوقت یه بچه هش/نه ساله لذت فرنچ کیس رُ با روایت میکی اسپلین تجربه کنه ... اینکه لزومن برای بوسه ای آتشین قهرمان داستان -مایک هامر- باید زبان خود را دور لبان خانم لورا بچرخاند و در حلق خانوم لورا فرو کند ... و هی تو فک کنی: اَه! اَه! کثــــــــــــافت!!! و دو باره بخونی که بله! ‹‹مایک (همون مایک هامر) او را سفت در آغوش گرفت و یک دستش را بالا برد تا روی پستانها شارون و ناگهان به خود گفت ... اوه یــــــه!›› و سپس در حین و بین آن بوسه ی گرم و آتشین ... ‹‹زبان مایک همچون افعی ای گرسنه در دهان شارون می چرخید و به جستجوی زبان شارون می پرداخت›› ... بعد مایک یه هو شارون خانومِ لوند* را بلند می کرد و می برد توی اتاق خواب و اینجا هم آقای میکی اسپلین دست بردار نبود ... بای دی تِیْل ماجرا را تعریف می کرد و ما که آب دهانمان را قورت می دادیم و با خود می گفتیم: اوه ینی چی؟ پس تکلیف وبا و هزار جور مرض مسری دیگه چی می شه ... من با لیوان دهنی یکی دیگه آبم نمی خورم، اونوقت ... اینا حالشون به هم نمی خوره همدیگه رو تف مالی می کنن ... اَه اَه! آخه چــــــرا همُ تفی می کنین، حالا جور دیگه ای نمی شه؟ ... خوب همُ بوس کنین! و چیزی در منتها الیه روبروی هیکلمان به قلقلک می اُفتاد و گز گز می کرد ... آرام آرام وقتی که سیزده چارده ساله شدیم دیگر مایک هامر افاقه نمی کرد و سراغ حلیة المتقین و رُسُل و تحریر الوسیله مادر بزرگ رفتیم و سعی کردیم معانی واژگان مغلق و پیچیده ای چون تفخیذ و وطی کردن و قس علی هذا را بیاموزیم که ناگهان بابا که تا به حال با لبخندی پدرانه ما را در حال خواندن جک دایموند و جنایتکار خشن می دید ... به گونه ای خشونتبار کتاب ها را از دست ما قاپید و گفت: اینا مزخرفه پسر ... کس شر محضه ... اگه بخونی کلتُ پوک می کنه! و ما رویمان نمی شد که بگوییم به تخمم! من اینا رُ می زنم جلو تا صحنه هاش بیاد ... و این گونه بود که ما به خانه ی اول برگشتیم و روی دور تند تا ورقِ صحنه ی کتابها را ورق زدیم و این بار حالمان بدتر می شد که: وای ینی میشه انقدر مریض بود ...؟ محتوای نکبتی و پورنونگاری مذهبی چندش ...
* چه مکافاتی داشتیم با این کلمات ... چه می دونستیم خشونت چیه؟ خشونتُ می خوندیم خِشْوِنَت دیگه چه برسه به لوند ...!! فقط اینقدر می دونستیم که چیزی تو مایه های خرابه
پ.ن.: اینا رُ گفتم که بگم چرا میکی اسپلین و مایک هامر و پرویز قاضی سعید و لاوسون ش را دوست دارم ... که اینا بودن از تبدیل من به یک بمب انتحاری جلوگیری کردند و ما الان در کنار خانواده زندگی تخمی ای رُ از سر می گذرانیم و حالمان خوب است و ملالی نیست جز دوری حضرت که به زودی فرج می کنند ...
هر کاری را زیر آفتاب وقتیست ...
(درباره ی درخت گلابی)
زمانی هوشنگ گلمکانی در مطلبی با عنوان «هیچکاک یک فیلمساز گرد و قلمبه» در مجموعهی «هیچکاک، همیشه استاد» اینگونه نوشته بود که «واقعاً در مورد استاد چه چیز دیگری میتوان نوشت که دیگران ننوشته باشند یا نگفته باشند؛ زمانی که حتی خود این جمله هم تکراریست.» مهرجویی به عنوان یک فیلمساز همواره این شانس را داشته است که آثارش مورد اقبال منتقدان و مردم قرار داشته است. در مورد او بسیار گفته و نوشته شده و از بابت نوشتن در مورد او آثارش ساده نیست.
ادامه مطلبدنیا که بابت ما ذاتش را عوض نمی کند ...
درباره ی عشق و مرگ
خورگیر ...

Song: Total Eclipse
Album: Encore
Artist: Klaus Nomi
Big shots argue about what they've got
making the planet so hot, hot as a holocaust
Blow up, everything's gonna go up
even if you don't show up in your Chemise Lacoste
Total eclipse, it's a total eclipse
it's a total eclipse of the sun
Can't come to grips with the total eclipse
Just a slip of the lips and you're done
Fall out, nobody left to crawl out
If someone calls, we're all out, turning in to French fries
Last dance, let the entire cast dance, do the dismembered blast dance
as we get atomized
پ.ن.: این کلاوس نومی موجود عجیب و باحالیست ... از آرایش و لباس و ادا اطوارهای عجیبش که بگذریم ... صدا و موزیک معرکه ای دارد ... و البته با دیوید بووی هم کار کرده است ... اگر کلیپ اِ مَن هو سُلد دِ ورلد را دیده باشید او را هم دیده اید که مثل آدم آهنی و عروسک کوکی آن پشت همخوانی می کند و راه می رود ... یک جورهایی ما را یاد تایگر لیلیز می اندازد ... یا شاید تایگر لیلیز ما را یاد او ... اجرای بالا یکی از اجراهای زنده و شادش :دی است ... ما که سرحال می آییم ... :دی

