همیشه را فراموش کرده بود ...
همیشه را فراموش کرده بود و پشت در را که باز بود به خاطر آورد ... نگاهی به عقربه های گیج ساعت کرد و موازی عقربه ها به تابلوی سمت چپ دیوار چشم دوخت ... زن پیراهن زرد رنگی پوشیده بود ... به او نگاه می کرد و سیگار می گیراند ... دستش را تا لبهایش بالا آورد و شروع به جویدن کرد ... طعم خون در دهانش دوید ... لبانش را چند بار باز و بسته و مچاله کرد ... مکید ... پلکهایش را انداخت ... نفسش را حبس کرد و به صدای ساعت گوش داد ... سعی کرد تیک تاک را با ضربان قلبش هماهنگ کند ... تیک ... تاپ ... تاک ... تاپ ... تیک ... نگاه به سر انگشتانی که نداشت کرد ... تیک ... حال تقریبا یک دستش را جویده بود ... سعی کرد پشت در را که باز بود به خاطر بیاورد و آن شب لعنتی را که دستهایش در دست او بود و رانندگی می کرد ... که همه اش کاهش دست بود ... همه اش کاهش دست ... ولی در همیشه بسته بود و ... تاپ ... از دستش افتاد ... از پشت لبهاش خون می رفت و بیهوده سعی می کرد خون ها را جمع کند پشت لبهاش ... دیگر لب نداشت ... تیک ... به تابلوی سمت چپ دوباره نگاه کرد چشمهایش خندید ... تاپ ... همیشه از سرش افتاد و دوباره به عقربه های گیج ساعت خیره شد ... خوابیده بود ...
دیشب خواب دیده بود ... کوچه باغی که شبیه عباس آباد بود ... خاکی و سرد و تاریک ... خودش را دیده بود که همان پلُوِر خردلیِ سرمه ای و قرمز را پوشیده ... همان که دوستش داشت ... از کنار آواز جیرجیرکها رد شد ... از کنار پراید نوک مدادی ای که برایش آشنا بود ... از شیشه که به داخل نگاه کرد او را دید که همیشه با دیدنش زیبا شده بود ... لبخند می زند ... لبهایش کنار می روند و زیباتر می شود ... به فاصله بین دو دندانهایش و گردن صافش نگاه کرد ... به انگشتان بلند و کشیده اش ... همه چیز درخشان بود ... نزدیک تر رفت تا او را بهتر ببیند ... خودش را دید که نشسته و خیره به خودش نگاه می کند ...
بیدار شد ... صبح که می شود، اضطراب هم بیدار می شود ... شروع می کند به بافتن ... همینطور روی هم دانه می اندازد ... یکی رو و یکی زیر ... طوری می بافد که وا نرود ... قالب تنت باشد ... و تو هی دست و پا می زنی ... درد گردی در تمام وجودت ریشه می دواند و فکر می کنی ... دوباره دخترک با پیراهن زرد به تو زل می زند ... تو هم نگاهش می کنی ... به تمام بدنش به آخرین بار که او را دیدی ... به سیگاری که میگیراند ... به تنهاییش ... به لبخندش و بی قراری هایی که فرصت ندادند ... به چشمهانی که مثل تیله بلوری تو را می پایند که بفهمند ... به خودت که او را می فهمی ... ولی این طاقت است که طاق می شود ... همه چیز را کثیف و خراب می کند ... و دوباره لبها که تمام می شوند و انگشتان هم ... تا شب بیاید و خواب ... و همیشه که باز هم فراموش می شود ...
فرار کردم و اصلاً به پشت سرمم نیگاه نکردم ...
همین دیشب داشتم شووران و همسران رُ می دیدم ... افسوسُ صد افسوس که وودی بلاگر نشد و الا من براش هر روز کامنت می ذاشتم ... حتی ممکن بود باش قرار بذارم با هم بریم کافه هنر یا بروک بک یا یه همچین جایی ... می دونی؟! همیشه یه روزی ... یه جایی ... کسی رُ که باید ببینی و پیدا کنی رُ می بینی و پیدا می کنی که دیگه یا برای تو یا برای اون دیر شده ... اینُ روانکاوم می گفت ... وقتی با یه حرکت ظریف بین پاهاشُ باز کرد و بعد با حرکتی مواج مث دست اگنس پاشُ گذاش روی اون یکی پاش ... پک عمیقی به سیگارش زد و منم خجالت کشیدم ... سرمُ انداختم پایین! ... و هی به وودی فک کردم و نگاه سنگین روانکاوم ... فرار کردم و اصلاً به پشت سرمم نیگاه نکردم ...
پ.ن.: اولین باری که به رفتن فکر کردی تمام است ... پشت سرت را هم نگاه نکن!
آدمها چیزی برای گفتن ندارند ...

آدمها وقتی تنها می شوند ... شروع می کنند به ریدن ... ریدن به خودشان و تنهاییشان ... منتها این چیزی از تنهایی و دردشان نمی کاهد ... «بهتر است خیال برم ندارد آدمها چیزی برای گفتن ندارند ... فقط از دردهای شخصی خود با دیگری حرف می زنند ... هر کس برای خودش و دنیا برای همه ... وسط ماجرا به خودت مینازی توانسته ای از شر دردت خلاص شوی ولی عالم و آدم می دانند که ابداً حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته ای ... مگر نه؟»
پ.ن.١: ... آخرین بار پیش از این بار که بیایی ... که با هم بودیم و نبودیم ... زمزمه ای که به میان آمد و ... لینکی که نیامد ... و جمعه که نگاهم نمی چرخید و بغض ...
پ.ن.٢: خیلی خسته ام ... و البته عصبانی ... بابت تمام آن آل رایت ریزروهایی که برای خودت خرج می کنی ...
پ.ن.٣: بانو دوستت دارم ... طاقتم طاق می شود ... تحمل کن! تلخ می شوم به تلخی تو ... من هم وا می دهم یک جایی ... دور نیست ...
پ.ن.۴: سفر به انتهای شب
پ.ن.۵:
Artist: Archive
I get a taste of blood in my mouth when you're near
A feeling that's too painful to bear
I get a taste of blood in my mouth when you're near
A feeling that's too painful to bear
Straight to my head
I get a look of fear on my face with you here
A feeling that shivers down my skin
Try to resist, but it's just not finished with you yet
A hold too intense to forget
چیزی بگو ... یک حرف متمدنانه!

سینمای «نانی مورتی» را می توان با اسکوتر –همان موتور سیکلت وسپای خودمان- موسیقی انتخابی فیلمهایش، ارجاعات فرامتنیش و البته حضور پر رنگ او در پشت و جلوی دوربین شناخت.
ادامه مطلب