RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

استخونها صدای پوکی می دن ...

Song: The Hunter

Artist: King Raam/ Hypernova Vocal

Album: Single Track

پ.ن.١: گوش کنین آقا ... گوش کنین ... :دی

پ.ن.٢:

شکارچی

استخونهات صدای پوکی میدن ، آواز گرگها رو دور آتش دوست نداری

استخونهات صدای پوکی میدن ، همه گوش ‌هاشون رو با ترس گرفتن

من با صدای ستونهای تن تو، می‌‌ رقصم، می‌ ‌رقصم

من با جفت لبهای خشک و سرد تو، داغ میشم ، می‌‌میرم

مزه دستات منُ مجنون کرده، بیا بشین کنار من تا شب رو صبح کنیم

کش و قوس‌ هات منُ وحشی کردن، مثل گرگ دور آتش پنجه تیز کردم

من با صدای ستونهای تن تو، می‌‌ رقصم، می ‌‌رقصم

من با جفت لبهای خشک و سرد تو، داغ می شم، می‌ ‌میرم

من با ترکهای زیر پوست تو، آب می شم می‌ میرم

من تو پهنای چشمهای شاکی‌ تو، غرق می‌ ‌شم می ‌میرم

اخم تو ، روی من شلاق می ‌‌شه

توی من فریاد می‌‌ شه، نمی‌‌ تونم ساکت شم

خنده هات ، مثل تیری تو هدف

منو از پا می ندازه، چه خوب آزارم می ده

شکارچی، توی دامت گیر کردم

مثل طعمه اسیرم، دلم می ‌‌خواد بمیرم

شکارچی، توی دامم گیر کردی

چه طعمهٔ لذیذی، چه شکار شیرینی

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
تگ ها :


چرک و خون است پدرسوخته ...

جدایی فقط در روح و روان اتفاق نمی افته ... اصلن اتفاق نیست ... تا مغزاستخونتُ میترکونه ... مثل یه سلولِ کس خل میشه ... سرطانه ... ریشه می زنه ... مثله می شی ... یه دستت یه ور ... همین طور آش و لاش ... گوشت و استخون بش آویزون ... تیزی استخون از گوشتت می زنه بیرون ... خون می پاشه ... به شکل فیزیکی تجربه اش می کنی ... درد واقعیه ... فکر کن که اندامش درون سینه ات رشد کنه ... دست و پا در بیاره ... چشم و لب و سر و شکل پیدا کنه ... بعد پسش میندازی ... از یه سوراخ توی سینه ات ... عرق و خون قاطی می شه ... تنهایی رُ میزای ... اونم میگادت ... نکبتِ خالیه ... حملش می کنی ... عاشقش می شی ... بت لبخند می زنه ... دلت براش می سوزه ... ول کُنِت نیست ... نمیشه سر راه گذاشتش ... بات بزرگ می شه ... پیرت می کنه ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
تگ ها :


... 10

دیروز احساس کردم که دوباره زنده شدم ... اوه نمی دونین رد آدرنالینُ تو رگاتون حس کنین ... ذهنتون مثل آینه شفاف بشه یعنی چی؟ فریاد بزنین و استارتای بن جانسونی بزنین ... هیچی فقط همین جوری خوش گذشت ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
تگ ها :


باید آنقدر خودش را می خورد تا شکل اولش می شد ...

من به شکل دردناکی از اتفاقاتی که برایم افتاده خوشحالم ... اینکه درد خنج می کشد وسط سینه ام چندان مهم نیست ... این حرفها به معنای محافظه کاری احمقانه هم نیست ... همیشه آینده از گذشته و نوستول بازی بهتر است ... من مسئولیت اتفاقات افتاده را تا آنجایی که درشان سهیمم می پذیرم ... که اشتباه کردم ... اشتباه هم اتفاق است ... می افتد ... کاریش نمی شود کرد ... خوبیش این است که بعد از آن درکی به دست می آوری که پیش از این هم اگر داشتی فراموشش کرده ای ... آدم باید پرنسیب داشته باشد ... مَنِشی که تو را می سازد ... آدمهای غلط و اشتباهی می آیند و می دانی ... محض سرگرمی وارد می شوی ... دوستشان می داری و می دانی که غلط است ... او هم می گوید غلط است ... یادت می رود که بیخود به آدمها نزدیک نشوی ...

آدمها را در آغوش نگیرید! ... خصوصن اگر می دانید از جنس شما نیستند! ... این آغوش را خیلی بی جنسیت می گویم ... نزدیک که بشوید هیبتشان ترسناک می شود ... تعفنشان زمین و آسمان را بر می دارد ... بینیتان از بوی گه پر می شود ... بو می دهند ... همه اینطور نیستند ... مانند او ... معدودند ... از همان بار اول می شناسیدشان ... مثل ماهی ... مثل جعفر ... مثل او ... لعنت به فاصله که دخل همه چیز را می آورد ... یادت می رود با آدمها متناسب با لیاقتشان برخورد کنی ... جا می زنی ... همه چیز می پرد ... خودت رنگ پریده می شوی ... واضح نیستی ... غلط می شوی ... آن وقت است که همه چیز در تو تمام می شود ... و خاطره که خود کلانتر جان است می آید سراغت ... مضحکه ای به پا می شود دیدنی ... چرک و خون کثافت است که بالا می زند ... آنوقت است که خودت را می خوری ... آنقدر می خوری تا شکل اولت شوی ... همان شکل که بار اول دیدیش ... من اینجا از خودم حرف می زنم ... رو راست ... مثل کف دست ... مثل او ... همه چیز را باید بالا آورد ... باید رید به همه چیز ... این طوری ذهنت روشن می شود ... ولی خاطره می ماند ... خاطره ی تنی که دوستش می داری ... کسی که همیشه می ماند ... و من که به شکل غم انگیزی خوشحالم از اتفاقاتی که افتاده ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
تگ ها :


... 9

دلم برای دستهاش و صداقتش تنگ شده ... آدما همونی هستن که هستن ... شاید برای جای دیگر و کس دیگه ای ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
تگ ها :


من اعتراف می کنم ...

آقا من می خوام اعتراف کنم ... اعتراف کنم که بعد از سالها گریه کردم ... جلوش های های زار زدم ... بعدشم که رفتم خونه همین طور تو پارکینگ عربده کشیدم و به لاستیک ماشینا لگد زدم و زمین و آسمونُ ... تمام کس کشای عالم ُ فحش دادم و اصلن فکر نمی کردم کسی که من دوستش داشتم از من انتظار یه نره خرِّ قدرتمند رُ داره که رفتن طرفشُ همین طور راحت می گیره به کیرش ... یا مثلاً چنتا فش خوار مادر می ده و می ره دنبال زندگیش ... اینکه این رفتار احتمالن براش خوشایند تر بوده تا به خیال خودش هی جلوش من اینجوری فرتوت و فرتوت تر بشم ... به کیرم! من ناراحتم وقتی هم ناراحتم به خودم اجازه می دم که از فرط غصه دق کنم ... گریه کنم و اون وسط مسطا هی برم بشینم تو موقعیت طرفم و هی دلداریش بدم ... آقا من ناراحتم ... حالم خوب نیست! حس بدی دارم ... احساس می کنم اون گریه درک نشده ... فکر کن که تمام زندگیت رُ با اون گریه معنا کنن ... تمام پنج سالی رُ که گذشته ... اونم کسی که می شناسیش و می دونی که نباید یه همچین قضاوتی در موردت بکنه ... من ناراحتم بابت احساس بی پناهی و تنها ای که می کرده ... و از این آخری بیشتر ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٠
تگ ها :


آخرش یه شب ...

آخرش یه شب/ ماه میاد بیرون/ از سر اون کوه/ بالای دره/ روی این میدون/ پهن میشه خندون ... ماه میاد بیرون ... این بار بدون عکسی که توش بیفته ... من فردای اون شب مهتاب می شینم سر کوچه باسه خودم کوکتیل درست می کنم ... موهیتو مثلن ... می دم دست مسعود ... با یه پر لیمو که گذاشتم لبه ی لیوان حال می کنم ... می خندم ... اون طرفم اریاطی داره بار می زنه ... بوی جنگل میاد ... حال هممون خوبه ... خوش می گذره ...

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
تگ ها :


و اما این آگاهی بی‌تردیدِ آینده ...

در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد.

خوشی‌ها و روز‌ها / مارسل پروست / مهدی سحابی

پ.ن.: به نقل از یک زرافه ایده آلیست سیگاری که سیگارش تمام شده ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
تگ ها :


مضحکه و فراموشی ...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
تگ ها :


... 8

هیچ وقت آدم جاکشی نبودم ... ولی حال می کردم که نشون بدم هستم ...

پ.ن.: بدیش اینه که باور کنن هستی ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ ها :


... 7

کدوم روز بود ... یادم نیست ... ولی بارون میومد ... خوب و سنگین ... ماشین رُ نیاورده بودم ... هوای سرد نبود ولی مثل دیروز بوی بهارم نمی داد ... آی پادم می خوند ... روی لایت مونده بود ... آفتاب رفته بود ... هیچی! فقط بعد از سالها انقدر پوک و خالی از احساس بودم که حال داد ... خوش گذشت! هی گشتم یه چیزی پیدا کنم ... نبود! ... نه غمگین بودم ... نه افسرده ... نه خوشحال ... نه سر ذوق یا عصبانی ... راه رفتم ... حالا بارونم میومد ... یعنی نمیومدم حال می داد ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٠
تگ ها :


... 6

من اصولن همه چی رُ می کنم ... زندگی رُ ... کارُ ... اینا رُ ... اونا رُ ... خوش می گذره!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٦
تگ ها :


پنیر و کتلت و چای خیلی شیرین

آقا یه صبونه عجیبی هست ... آی حال می ده ... پنیر فتا رُ با کتلت یا کوکو و چای شیرین ... خیلی شیرین ... بخورین ... بعد هی مزه شُ بالا و پایین کنین ... دوباره می زنه بالا ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٥
تگ ها :


... 5

می ترسم به آدمها نزدیک شم ... اینکه بوی گه بدن ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
تگ ها :


دتس دِ کالر آو بوُن ...

Song: November

Artist: Liz Durrett / Original by Tom Waits

Album: Female Tribute To Tom Waits

No shadow
No stars
No moon
No care
November
It only believes
In a pile of dead leaves
And a moon
That's the color of bone

No prayers for November
To linger longer
Stick your spoon in the wall
We'll slaughter them all

November has tied me
To an old dead tree
Get word to April
To rescue me
November's cold chain

Made of wet boots and rain
And shiny black ravens
On chimney smoke lanes
November seems odd
You're my firing squad
November

With my hair slicked back
With carrion shellac
With the blood from a pheasant
And the bone from a hare

Tied to the branches
Of a roebuck stag
Left to wave in the timber
Like a buck shot flag

Go away you rainsnout
Go away, blow your brains out
November

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱