RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

زندگی ارزش کردنُ داره ...

زندگی ارزش کردنُ داره ... به همین سادگی ... آدما که بیفتن به کثافتکاری می فهمن همونقدر تخمی فرض کردن دنیا احمقانست که گل و بلبل فرض کردنش پس به جای کس فلسفی منفجر کردن و گوز فندقی زدن پاشو زرده به کون بکش جمع کن خودتُ ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٩
تگ ها :


... 4

اون با برف سال دیگه میاد ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :


مثل کشکِ گوشه ی لپ

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها :


آش در هم جوش با مزدا تِری اضافه

انگار که در تمام زندگی شکست خورده ام ... می توانی عطرش را همیشه با خود داشته باشی ... می توانی نگاهی، یادی، خاطره ای را از او با خود حمل کنی ... عکسش را داشته باشی ... ولی دیگر خودش را نه! ... همه چیز از دست دادنی است ... و هیچ چیز مال تو نیست ... حتی خودت ...

پ.ن.١: می دانم که تصمیم او آش در هم جوشی از همه چیز بوده است ... اینکه بیسیکالی نمی خواسته ... اینکه دوست داشته ... و اینکه خاله زنک بازی جماعتی دیوث که به نظرم نسبتشان با او بی ربط بوده و آن زمان روی فهمشان حساب کرده بودم کار دست رابطه داده ... همه چیز از بخارات کاسه ی سر ادمهای غلط آغاز می شود که  مانند چاله ای متعفن فضا را آلوده می کند و عفِن و گند و گهش عالم را بر می دارد ... جایی که دردناک است آنجاست که می دانست و حرف نزد ... گذاشت که دیگران تصمیم بگیرند ... و شاید تصمیم خودش بود ... آسمان و زمین را هم که بدوزی فایده ندارد ... واقعیت خارج از ذهنِ من و ماست ... کاریش نمی شود کرد ... اضطراب را هر روز قی می کنم و شب سر می کشم ... دلایل حال و روزم را می فهمم و یه دیقه بعد درکش نمی کنم ...

پ.ن.٢: و من باز مثل رفتگری حساس فقط آشغالها را دور بر خودم جمع می کنم ...

پ.ن.٣: یادته ازت پرسیدم حالا چرا مزدا 3؟ همیشه عاشق فانی گیمز و هانتکه و پیانو تیچر و وودی آلن بوده ام ... دلایلش روشن نبود ... حالا روشنه ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
تگ ها :


اسپات.لِس مایندم آرزوست ...

مثل کرگدن دُوِیدم ... حالا می خوام مثل تام هنکس تو فارست گامپ یهو وایسم ... برگردم و براق بشم تو دوربینُ بعدش بگم: می خوام برم خونه مون ...

پ.ن.: این روزها گذاشتم به دو پیِ خاطرات ... قبلن دِرَگِشون می کردم ... مینداختم تو ریسایکل بین ... هر یه مدت یه بار با طاقت طاق، ری استورشون می کردم ... حالا شیفت ذیلیت ... شایدم کنترل+آلت+دیلیت مغزی ... اسپات.لس مایند ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
تگ ها :


اینُ همه می دونین ...

اینُ همه می دونین :دی ولی فک کنم دیگه آدم نمیشم ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥
تگ ها :


واقعیت رُ سوراخ کن بنداز گردنت ...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٤
تگ ها :