RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

قسمت سوم (یا چگونه در کابینت تصمیم به برخورد خشن می گیرد)

راه می رویم و باران اشک آور از پس و پیش روی سرمان هوار می شود ... لاکردار این بار زاویه ی پرتاب را تنگ تر کرده اند و از اشک آور به جای شات گانشان استفاده می کنند که همه منظوره شود انگار ... کپسول اشک آور که می ترکد گاز پیچ و تاب ظریفی می خورد، پر فشار خارج می شود. قبل از آنکه تصمیم به دویدن بگیری حجمی از آن قسمتش را که دیگر رنگی ندارد بلعیده ای ... سینه ات به خس خس می افتد ... اگر تتمه آنفولانزای خوکی کوفتی را که با حالت تهوع همراه است به همراه داشته باشی هنگام دویدن عق می زنی ... بالا می آوری ... پیشانیت که از عرق مرطوب است با چشمها که خیسند، مشتعل می شوند ... می دوم تا خردمند و بالا می روم ... به کوچه ی چهارم نرسیده یکی از آن دیلاقهای پلنگی نوپویی ناگهان می پرد بیرون ... هیبتی در مایه های داداش کایکو ... چشم در چشم می شویم. مگسکش روی ما لاک می کند ... به آنی نمی کشد -به اندازه ی یک قدم برداشتن- که دستش را بالا می برد ... رد پنجه هایش را بر گونه ام حس می کنم عینکم پرت می شود ... نگاهم را که بالا می آورم مسیر دست و باتوم را با هم دنبال می کنم ... با تمام قدرت می زند ... دنبال درد می گردم که نیست و همه اش حیرت است ... بیشتر گیجم ... خون بین انگشتانم فواره می زند ... حامد گفت «گفتم بردندت ... چی فکر کردی نترسیدی که ببرنت» ... و من فقط به یک چیز فکر کرده بودم که سومی را کجا می خواهد بزند ... که دیدم ایستاده و عربده می کشد ... حالا ندویدم ... فقط راه رفتم ... سومی هم آمد ... پایش را تا بازویم بالا آورد گمانم یه چیزی تو مایه های جودانسوکی بود که به بازویم زد ... این بار درد داشت بی پدر! به ماهیچه زده بود ... تی شرت و کاپشنم یکپارچه خون آلود بود و کاسه ی چشمم پیشتر ... این بار دویدم ... زنی ارمنی که فارسی هم بلد نبود صدایم کرد ... به حیاط راهم داد بقیه هم بودند و جالب عکس العمل آنها بود که از ظاهرم بیشتر ترسیده بودند که مبادا چشم ترکیده باشد ... به این فکر کردم که چه با دقت انتخاب شده ام و الاّ اطرافم دیگران هم بودند و اینکه ضربات را چه خوب و فنّی زده بود ... و البته وجود خدا را بیشتر احساس کردم که یک آموزش دیده.اِشان را جلوی راهم قرار داده و حدقه ی چشم در دست در خیابان های هفت تیر سرگردان نیستم ... که طرف شعور و درک بالایی در مدیریت بحران داشته ... نفرش را پر جثه انتخاب می کند طوری می زند که ناکار نشود... فرار کند یا بگذارد که برود ... جایی میزند که خون بیشتر فواره بزند مثلاً در دهان، گوش یا پیشانی یا چه می دانم ساق پا که بیشتر درد دارد ... دستکم زمانی که نیاز به دستگیری نیست اینگونه می زند نه در گیجگاه و چشم و چه می دانم آبگاه ... که تو خونین مالین فرار کنی و اطرافیانت بیشتر از تو وحشت زده شوند ... حقیقتی که او نشانت می دهد با عبور از سلولهای عصبی آنها تکان دهنده تر می شود ... ذهن ماخولیا دارد و آنها که انسان ترند بیشتر ... درد را با دیدن فرد آسیب دیده، چندین برابر حس می کنند ... آدمند آخر ... و البته او هم شاید! منظورم خداست که می گویند همین نزدیکیست ...

به این فکر می کنم بعداً که ببینمش می شناسمش ... می دهمش دست یک روانکاو که درمانش کند ... به هر حال در جامعه ی مدنی آزاد هم نیاز به سگ پاسبان هست ... درمان نشد به این درد که می خورد ... شاید هم نخورد ... سجاد گفت باید همین بلا را سرش بیاوریم ... ولی اگر یک روز مثلاً در خیابان راه بروی و یک دیوانه نا غافل در گوشت بزند و مانند گاو نعره بکشد تو هم باید بایستی روبرویش و صدای گاو دربیاوری؟ اینطور که نمی شود ... اینکه اینطور وحشیانه می درند نشانه ی خوبیست ... می گویند هیتلر موسیقیدان بوده ... واگنر را عاشقانه می پرستیده ... یا ناصرالدین شاه نقاشی می کرده ... من یکیش را دیده ام، بلبل می کشیده ... خمینی هم دیوان اشعاری منسوب به خود دارد ... گیرم که ده درصدش را هم نَسُروده ... به هر حال آنی داشته با مادر مصطفی و شیخ احمد گریان ... که از دجالی و حرامزادگی تا نزدیکی مرزهای انسانیت صعود می کرده ... می خواهم بگویم باتومی که با قدرت می کوبند با همان قدرت بر روان نژندشان هم فرود می آید ... اینکه سبعانه رفتار می کنند باعث می شود که حلقه ی خواص را تنگ تر کنند ... اینکه می گویند سه وضعیت سفید و زرد و قرمز داریم ... که در وضعیت سفید هر کس کار خودش را می کند ... در وضعیت قرمز آژان و پاسبان همه کاره است و در وضعیت قرمز سپاه وارد می شود امیدوارم می کند ... که در وضعیت قرمز از همین پلیس هم می ترسند ... اعتماد نمی کنند ... و جایی ... ضربه ای که بر سرت می کوبند غلاف دد منشی و حیوانیتشان را می پکاند ... که برای یک آن بپرسند از خودشان: چرا؟ ... سگ هم تا جایی می درد ... نقطه ای هست که می ایستد و دلش می خواهد که برایش توپی پرتاب کنی ... تا بازی کند ... با دهانی کف آلود خودش را به پایت بمالد و انتظار محبت داشته باشد ... نیرویی که تربیت کرده اند برای سالی دوازده ماه سرکوب نیست ... برای سالی یک بار یا نهایتاً دوبار است ... قرار که شد هر ماه بیاید خسته می شود ... دلش توپ می خواهد و بازی ... به فکر توله ها و ماده سگش می افتد ... من آنجا برایش توپ پرتاب می کنم ... نه اینکه سگ کشی را بیندازم ...  

 شیر باغچه را باز کرده ام ... زن مهربان ارمنی یک بند حرف می زند که نمی دانم چه می گوید ... باغچه به رنگ خون درآمده ... دختری که پزشک است می گوید باید بدوزیمش تا بند بیاید ... به.اش می گویم با این سر و وضع بیرون بروم دخلم آمده ... اغتشاشگر کتک خورده ای که در صحنه باقی مانده و فلنگش را نبسته از نظر آنها چیزی در مایه های بچه پر روست که باید ببرندش کهریزک ... بیرون می روند و کمی بعد با ماشینی بر می گردند و ما هم از زن ارمنی یک دنیا تشکر می کنیم ... که حیف فارسی بلد نیست ...

دم شرکت می رسیم حامد می رود که کیفم را بیاورد ... خوشبختانه دفترچه های بیمه ام همیشه همراهمند ... آنهم در این وانفسای وسط برج که حقوق ماه پیش را نداده اند ... چند درمانگاه می رویم که بیمه نیستند و می پرسیم که چقدر؟ می گویند هر بخیه ۶ هزار تومان که سر جمع با وسایل سی تومان می شود ... نداریم آقا! ... تا عاقبت به درمانگاهی متروکه حوالی ونک می رسیم البته که بیمه نیست ... دکترش از دانشمندان جوان و برومند کشورمان به نظر می رسد و به چهار تومان هم راضیست ... خون بند نمی آید و قبول می کنیم ... می پرسند چه شده که جواب می دهیم درِ کابینت ناگهان به شکل سرخود تصمیم گرفته با پیشانیمان برخورد کنند ... دکتر که علم زیادی هم دارد ایمیدیِتلی باور می کند و البته تأیید که جای کابینت هم کاملاً پیداست ... تمام درمانگاه از منشی تا آبدارچی بالای سرم جمعند و من خوشحال و حیران که چه موجودات دور همی ... همگی در مورد نحوه اصابت کابینت با ملاجمان نظر می دهند که خدا رحم کرده به چشمت نخورده ... با نمک است ... پرستار بشور و بسابی راه انداخته که بیا و ببین ... دکتر سر می رسد و بعد از تشکر از خانم پرستار به خاطر نحوه شستشوی زخم از او می پرسد: خانوم پرستار راستی ما نخ بخیه داریم؟ خانم پرستار ابتدا جوری تعجب می کند که انگار نخ بخیه حالا لازم نیست ... با همین نخ سوزن توی کشو کارش راه می اندازیم ... ولی وقتی جدیت دکتر را می بیند سرش را پایین می اندازد و می گوید که نه ... زخم ما هم بیشتر سرش باز شده و بند را بیشتر ول داده که دکتر به حامد نگاه می کند ... «شما همراه مصدوم هستید؟ می شود لطفاً تشیف ببرین چهار تا خیابان پایین تر نخ بخیه فلان بخرید» ... که حامد می رود ... پرستار یه ربع دیگر زخم ما را می سابد و دکتر هم جهت ادامه ی کار از او تقدیر می کند ... حامد که بر می گردد دکتر مجدداً از خانم پرستار تشکر می کند و می پرسد: «خانوم پرستار راستی سرنگ انسولین هم داریم؟» می شنود که نه! می گوید که عیبی ندارد ولی حتماً سرنگ معمولی که داریم ... پرستار خود را به نشنیدن می زند ... می پرسد از سرنگهای گاو کشی چه؟ از آن گنده ها! که پرستار پوزخند می زند ... دکتر نا امید به حامد نگاه می کند و می گوید: «ببخشید شما همراه مصدوم هستید؟» ... که می ترکم ... حامد می رود از همان داروخانه قبلی سرنگ بخرد و من نگران که واویلا! حالا برگردد دکتر یاد چه چیزی خواهد افتاد ... شاید اصلاً یادش برود که از سرنگ برای داروی بی حسی استفاده کند یا اگر لیدوکائین مثلاً نداشته باشند یا کم داشته باشند چه خاکی بر سر بگیرم و البته این خون فقط اینجا بیست دقیقه ای هست که می رود و این پرستار خاک بر سر چرا دست از شستن زخم بر نمی دارد که ناسور شد ... حامد با دستی پر باز برگشت ... دکتر ذوق زده هر چه لیدوکائین داشت در پیشانی مان خالی کرد و مدام می پرسید بی حس شد؟ که ما صدامان در نمی آمد و مانند گنگ ها فقط بر و بر نگاهش می کردیم ... که حامد نجاتمان داد و گفت دکتر جان لیدوکائین بس است! نمی بینی زبان بسته از فرط تزریق این کوفتی! زبانش هم سر شده و جوابت را نمی تواند بدهد ... دکتر کمی فکر کرد و از بابت عملیات بی حسی خیالش راحت شد ... من البته خوشحال بودم که تقریبن چیزی احساس نمی کنم ... انگار که تریاک کشیده باشی ... همچین ملنگ و خونین دراز کشیده بودم و به کشش دلنشین پوست روی استخوان جمجمه ام کلید کرده بودم ... نخ اول آرام حرکت می کرد ... به انتها که می رسید بیشتر کشیده می شد تا فاصله ی روی جمجمه را سفت و محکم و البته دقیق ببندد ... دوستان درمانگاه -همان منشی و خدمه و آبدارچی- هم به عنوان سرگرمی کماکان بالای سر ما ایستاده بودند و با هر گره دکتر را تشویق می کردند که روحیه بگیرد و رنگ خون رویش را زرد و حالش را بد نکند ... حامد بعداً گفت طرف تازه کار بوده لذا بسیار با دقت می دوخته زخممان را ... و کلن ما آنجا اولین بیمار جراحی سر پایی بوده ایم و البته پرسنل متعهد و دورِ همِ درمانگاه از این بابت ذوق زده بوده اند ... آمدیم امیر آباد ... خانه و تمام لباسهایمان را عوض کردیم و برگشتیم شرکت ... بین راه داستان کابینت را توسعه دادیم که من حامد برای گرفتن کلید از خانواده -که تصمیم به سفر داشته اند- رفته ایم خانه و بعد از رفتن آنها و دوق احیای مکان گفته ایم دمی به خمره بزنیم ... من ظرف می شسته ام که حامد بی هوا در کابینت را باز کرده و این بلا را سر ما آورده و الی آخر ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
تگ ها :


شوخی های نامربوط

آقای سعید یا محمد با نام ناشناس اومدن کامنت گذاشتن:پاسخ این موضوع و شوخی های نامربوطی که با آن اضافه کرده اید در اینجا موجود است!

پ.ن.: طفلکم! دوست بیچاره و گمراهم محمد یا سعید! من از برائت شما و سایر روحانیون در همین حد محافظه کارانه هم شادانم ... و نشانه دیگریست که ما بیکار نبوده و نیستیم که تف بدهیم و جایی داغ نشود که نسوزد ... موجودات بیکاری مثل دوست بیچاره و گمراهم محمد یا سعید ما رُ به پایمردی در این راه پر فراز و نشیب بیش از پیش ترغیب می کنن ... در ضمن من از هر گونه شوخی زننده و شنیع با اعتقادات شما اعلام برائت می کنم ... ینی ممکنه که لحنم شما رُ آزار داده باشه ولی قطعن اون چیزی که در قلب من می گذره اینطور نیست ... (لبخند)

پ.ن.٢: آقای محمد یا «آشنای دیرین» در همون لینک بالایی پستی گذاشته اند در مورد سئوال و جواب از آقای مکارم شیرازی در خصوص فتوای خمینی در تحریر الوسیله ... نمی تونم نگم مضحک و خنده دار ...  ولی مکارم در مقابل سئوال چنین پاسخی داده: با اعلام سلام و تحیّت! این جمله معلوم نیست از امام باشد و احتمالاً در چاپهای جدید حذف شده باشد به هر حال بین دم خروس و قسم حضرت عباس مجدداً ویزتَبَلَنّگ می زنیم ...

پ.ن.٣: سعیدم ... محمدم! تو چرا باید انقدر احساس وظیفه کنی که تا این حد احمق به نظر بیای ... من توهین نمی کنم این فقط نظر من در خصوص توئه ... ینی با هیچ لغت دیگه ای نمی تونم تو رُ توصیف کنم ... پس ناراحت نشو و سعی کن به خودت مسلط شی ... یه بار فقط یه بار اون پستهای سلبی لینک بالا رُ بخون ... آقای محمد من واقعاً شما رُ دوست دارم ...   

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
تگ ها :


آسمون نیست آلوده ... سفید مث فالوده ... حتمن اون بالاها یکی فکر ما بوده ...

چیزی از بین سینه ات کنده می شود ... کوفته و خسته پشت فرمون میولمان نشسته ایم و هی فُش خار مادرست که حواله ی بندگان خدای اطرافمان می کنیم ... و هی خودمان خلاف تر می رانیم ... معکوس را تازه یاد گرفته ام که بیخودی حال می دهد می کشیم ... می خندیم ... تو چمران بی پیر که سر بالاییست و قاطری هوس می کند که با هشتاد تا بیاید در لاین سرعت (:دی بنده ی خدا) و ما که با استمداد از ائمه اطهار به یکصد و بیست رسیده ایم هر بد و بیراهی که بلدیم به نا بدترش حواله می دهم ... آمدیم فحش ندهیم حرص نخوریم که سخت بود و ما گشادتر از آن که فکرش را بکنید ... می رقصیم و دست می زنیم: آسمون نیست آلوده ... سفید مث فالوده ... حتمن اون بالاها یکی فکر ما بوده ... ویولنش روی تارهای اعصابت قیقاج می رود بس که خوب است این! ترانه حس بلاتکلیفی دارد که عجیب حال می دهد ... مامان مشغول آشپزی/ حرف نداره باش کسی/ یه گوشه ناراحت نشسه دسش دسمال کاغذی ... و اینکه چقدر این تصویر آشناست برای خیلیها و فحش می دهیم که پشت سریمان نمی فهمد که ما اصلن می خواهیم با شصتا در لاین سرعت برانیم و دست بزنیم و عربده بکشیم و بخوانیم ... به گور پدرش بیاید اَسّ.مان را کیس کند حرامزاده ... این را که می گوییم کیک مانند شاهدی از غیب می رسد: تیک یور اِکانامی کار اَند یُر سویت کیس ... تیک یُر سایکو لیتل داگ ... تیک ایت آل اِوی ...

پ.ن.١: این کیک هر آنچه دوست داریم دارد ... ساز بادی برنجی و صد البته بیس میزان ... دو آلبومش وحشتناک خوبه (فَشن ناگِت و پرِشِر چیف ... البته من فعلن فقط همین دو تا رُ شنیدم باقیش تو نوبتن) و البته صدای وکالشون که عالیه ... طرح روی جلد سی دی ها هم در نوع خود جالب توجه یه جور گرافیک دهه ی پنجاهی از نوع امریکایی با کنج های زاویه دار ... فایل تورنت یه کنسرت تو سانفرانسیسکو رُ پیدا کردم که همه پیر بودن و دریغ از یک سید ... شصت و نه درصد فایل دانلود شد ... ما طالب هر آنچه از آنها تصویری یافت بشود هستیم ...

پ.ن.2:

TAKE IT ALL AWAY

CAKE

You keep pushin' me away
In spite of what you say
I found out yesterday
That I've
Been wastin' all my time
Tryin' to make you smile
Tryin' to make this seem worth while
You've been pushin' me around
In spite of what I do
Tryin' to make things good for you
Take your economy car and your suitcase
Take you psycho little dogs
Take it all away
You've been racin' through my mind
You're pickin' up in speed
You're drivin' recklessly
It’s like a car crash
Happenin' on my street
Broken bodies at my feet
And sirens on the way
They're too late
Cuz nobody’s going to save us
We're rubber neckers dream
We're burning gasoline
Go
Take your economy car and your suitcase
Take you psycho little dogs
Take it all away
Go
Go ahead and destroy this
Better come with an army
Are you feelin'
Feelin' ok baby
Take your economy car and your suitcase
Take you psycho little dogs
Take it all away

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
تگ ها :