نو پاراشوت ... ایتس پایلوت فری ...
1.
آدمها یک قلب دارند و دو تخم/تخمدان و یک مغز ... یعنی هر کس گفته که یک قلب برای زندگی بس است کم و بیش مزخرف گفته ... آدمها گاهی با قلبشان تصمیم هایی تخمی تخمی/تخمدان تخمدان می گیرند و با مغزشان تخمی/تخمدان تر عمل می کنند ... کلن تخم ها/تخمدان ها در فرآیند تصمیم گیری به نسبت قلب و مغز نقش پر رنگ تر و ارزشمندتری دارند ولی تأثیر مغز بر کلیّت ماجرا را هم نمی توان منکر شد.
2.
حماقت فرآیندی مسری است ... گاهی شرایط ایجاب می کند! مثل اینکه چیزی را توضیح می دهی و باز هم توضیح می دهی ... البته باز هم توضیح می دهی تا لحظه ای که باز و بسته شدن فَکّت را متوقف کنی و ... بدترین اتفاق زندگی این است که انسان پیش خودش شرمنده شود.
3.
گینزو را با همین ترک پیدا کردم ... تصادفی و در سِلِکشِنِ کسی ... بهترین توصیفی ست که در مورد سکس و البته دراگ -یادِ شدّیدنِ گاهی فوق العاده و گاه پرت به خیر- شنیده ام. اینکه کل ماجرا به یک جمبوجتِ غول پیکر تشبیه شود ذهن نابودی می خواهد ... بی چتر نجات ... بدون خلبان و اتوپایلوت ... موسیقی حس سقوط که نه! اوج گرفتن و شیرجه زدن را به خوبی درآورده است ... و البته ایده ی هواپیما را ... تازه کمی هم اندی دارد خصوصاً آنجا که می گوید «اگه بهشت دروغه ... اگه زندگی بوقه ... نمی خوام فلان» ... وقتی دریم تیاتر از اندی تأثیر گرفته گینزو که جای خود دارد ... این گینزو بلژیکی ست و انگلیسی را با لهجه ی شیرین فرانسوی می خواند ... طرح روی جلد خوبی دارد که مرا به یاد سگ های انباری می اندازد. ترکیب کتْ شَلوار و کراوات مشکی روی زمینه ی سفید و البته عینک دودی ... آوازه خوان سرش را که از تنش جدا شده را در دست گرفته ...

Song: Jet Sex
Album: Blow
Band: Ghinzu
Here is the time for us to know
a secret sky for us to go
you've never been before, oh no
A jumbo jet, just you and me
no parachute, it's pilot free
I guess it's time to go, oh no
Don't be shy, say goodbye
let's find out if heaven is a lie
Never let me go
I'll never let you fall
Above the clouds, above them all
we draw the lines with smoke and coke
But then you want some more
Sex turbulences, seats D and B
we drop our love bomb full of c
Then we watch them fall, never
The more we fly, the more we climb
the more we know that heaven is a lie
Never let me go
I'll never let you fall
هیچ وقت برای دشمنت دل نسوزان ...

«اینگلُریوس بستردز» را دیدم ... خوب نبود ولی لحظات مفرحی داشت که به امروزمان هم می آمد ... یعنی شدیدن هوس می کردم در نقش دانی دانوویتز باشم در جوخه ای نظیر آن با همین نام حرامزاده ها ... از درون غار با موسیقی با شکوه و پر طبل موریکونه ظاهر بشوم و در دستهایم یک چماق باشد ... چشم بگردانم و مدنیت و این مزخرفات را کنار بگذارم و کمی انسان باشم ... جنتی هم نشسته باشد ... خیلی سر حال و قبراق ... نمی خواهم حتی یک ذره هم احساس کنم که ترسیده ... دوست دارم تمام ایمانش از کاسه ی چشمانش شعله بکشد ... و من چشم در چشمش بدوزم ... بروم نزدیکش به ش بگویم آماده ای و بگوید که هست ... بگویم که مرا یادت هست و او بگوید که نه! ... که یادش نمی آید!
جنتی همیشه اول مهر برای ما در آن هنرستان کوفتی لجن پراکنی می کرد ... موجود لج درآری بود و با آن صدای زیرش بیشتر به کاریکاتور روباه شهر قصه شبیه بود تا حتی یک آخوند منبری ... من به بابک می گفتم: «مردن به همین سادگی برایش کم است ... می خواهم زنده زنده گوشت رانش را ببرم ... جلوی خودش در پودر سوخاری بگردانم و در سرخ کن بیندازم و بدهم تمام گربه های گرسنه ی خیابان با آن جشن بگیرند ...» و البته اینها را کاملاً بی عقده می گفتم ... و می گفتم چقدر خوب است که ترس در احساس حماقت آدم ها خللی وارد نکند ... یک احمق و دیوث بهتر است احمق بمیرد ... یعنی امیدوارم آنقدر ایمان داشته باشد که اینقدر حماقت به اَش بیاید ... ترسیدن و هراس از دریافتِ واقعیت و پذیرفتنِ هر آنچه که حقیقیست لیاقت می خواهد ... اگر او هم بترسد که می شود یکی از ما که با ترس عزاداری حسین را می کنیم :دی ... آنوقت ممکن است دلم به حالش بسوزد ... بعد با گوشه ی چماقم گیج گاهش را نوازش کنم ... تمام نیرویم جمع کنم و مغزش را بترکانم ... آنقدر بکوبم که مغزش با تکه های جمجمه اش لزج و جاری شود بر روی آسفالت ... بکوبم و محکمتر بکوبم بر تمام هیکل نحیفش ... کبریت بکشم بر محاسن سفیدش ... تخمهایش را اگر داشته باشد در مشتهایم بگیرم و آنقدر فشار دهم تا ریقش درآید و شعله ی زندگیش خاموشی بگیرد ... و آخر سر بر عفونت پیکرش بشاشم ... کفنش نمی کنم ... مسلمان نیست! :دی
همیشه به مادر جنده ای به نام رفسنجانی فکر می کنم ... واقعاً نمی فهمیدمش ... موجود سرگرم کننده ایست ... اینکه فکر کنی چگونه فکر می کند یا بازی اش چه می تواند باشد ... او حتی ممکن است خانواده ات را هم به گلوله بسته باشد ولی پدر سوختگی برازنده اش است ... «اینگلُریوس بستردز» یک خوبی دیگر هم دارد ... کلنل هانس لاندا ... که به نظرم آینه تمام نمایی حرامزادگانی است که تاریخ می شناسد ... او ممکن است هزاران یهودی را یک جا قتل عام کند ولی زیرک است ... در یک نقطه بر سر جان پیشوایش هم معامله می کند ... منطقی است و لیاقت دارد ... درست مانند هاشمی ... او را نمی کشم ... آخر فیلم داغش می کنم ... می گذارم خاطراتش را آنگونه که می خواهد بنویسد ... زور بزند و تلاش کند داغی را که پاک نشدنی ست کمرنگ کند ... مرگ برایش کم است ... او همیشه زنده می ماند!
هیچ وقت برای دشمنت دل نسوزان ... ترحم نکن ... یا دست کم وقتی سر چشمه ی نفرتت را نابود کردی برایش دل نسوزان ... کژدم کژدم است و دشمن دشمن ... نهایتاً می زند ... مگر تو نزدی؟ ... هیچوقت دچار سو تفاهم دوست داشتن دشمنت نشو ... او جایی ایستاده است که تو نایستادی و طوری نگاه می کند که تو نمی کنی ... ممکن است حتی در نگاهش عشق باشد ... او هم دچار نفهمی شده ... ولی روزی که او بفهمد تو دیگر زنده نیستی ... سرجوخه زولر نمی داند که تو یهودی زاده ای! ... شوسانا حس به حس می شود ... حس اَش گولش می زند ... لحظه ای خر می شود و می میرد ... بار الاها یاریمان کن که در زندگی هیچگاه خر نشویم ...
و البته «اینگلُریوس بستردز» یک خوبی دیگر هم دارد ... ارزش خیالبافی و رویابینی را دوباره یادآور می شود ... باور کنید که کم از حقیقت ندارد ... کاش رویاهایمان به حقیقت بپیوندد و خ.ر. و ا.ن. و تمام فرماندهان لشکر عمر سعد را در یک سینما جمع کنیم و کلّهم اجمعین را با هم به درک بفرستیم ... الهی آمین!
پ.ن.١: آلدو رین ما کجاست؟ آیا ظهور می کند؟
پ.ن.٢: شاید این جمعه بیاید ... شاید!
خوب سئوال اینجاست که مغز ما را چه چیزی تشکیل میدهد؟

«تمام خاطرات دنیا» به قاعده ی بسیاری از مستندهای گزارشی که دیده ایم با جملات کلیشه ای نظیر تشکر از دست اندرکاران و افراد ذی نفع در تولید فیلم آغاز می شود. شروع دلچسبی برای یک فیلم نیست خصوصاً از نوع مستندش! اینکه به ما یادآور میشود که اینجا اگر استودیو نیست سیاستگذاری های مثلاً کتابخانه ملّی فرانسه هست و انتظار زیادی نباید داشته باشیم. رنه فیلمش را با موسیقی غیر متعارفی آغاز می کند ... موسیقی ای وهم انگیز و قدری مبهم که شاید نسبتی با خانه ی اشباح و ارواح داشته باشد ولی با کتابخانه بعید می دانم ... پس پشت پرده انگار کن که دو چشم به تو خیره شده اند ... بیشتر به ماسکی می ماند که در حملات شیمیایی به صورت می زنند ... تصویر کمی که روشن می شود دوربینی را خیره به خود می بینیم ... رنه هنرپیشه اش را معرفی می کند. بستری که بر آن جهان فیلمش را بر می سازد. اگر سینما روشی برای تجسم و تصویر رویایمان باشد، او از ابتدا خرجِ هر آنچه را که واقعیت مستند می نامیم، از رویا جدا می سازد. به یادمان می آورد که آنچه می بینیم فیلم/رویاست که با رقص نور بر پرده نقش می بندد. نقطهی دید ما در برابر دوربینش به تعظیم بر می خیزد ... حقیر می شود دوربین از فراز ما به تصویری که رویایمان را بر میسازد خیره می شود. خیره که نه تصویرش می کند.
