RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

قسمت اول (و من ... که کبود وق می زدم)

در اینکه چطور به دنیا آمدم روایات مختلفی گفته شده و بین خواهران اختلاف است ... به هر حال خانواده مادری من دارای وجدان کاری عجیبی بودند ... و بی بی مادر بزرگ مادریمان توانسته بود با وجود شوهری علاف و بیکاره (که می گویند بنا بود و در الوی گرمای اهواز اگر بنا باشی بیشتر از 4 ماه کاری برای کردن! نداری) با خیاطی و سوزن زدن پنج دختر را به خانوم معلم و دبیر مبدل کند و یک پسر را جهت تحصیلات عالیه به ینگه دنیا بفرستد ... دخترها که درس خوانده بودند و کسی شده بودند ناگهان متوجه شدند که بیست و چند ساله اندُ دارند ترش می شوند و پانْ تِه آ دختر همسایه که درسم نخوانده و چند سالی هم از آنها کوچکترست شکم سومش است که دارد می زاید ... برای همین خواهرها با عجله یکی پس از دیگری ازدواج کردند و با هم تصمیم گرفتند که تند و تند بچه دار شوند ... در این مسیر سخت و دشوار یک به یک حامله شدند و توانستند در شکم چهارم با پان ته آ دختر همسایه مساوی کنند ... آنها از ابتدا تصمیم گرفته بودند که دو پسر و دو دختر داشته باشند و به گونه ای وسواس گونه آن را عملی کردند ... یکی بچه اش را سر کلاس درس به دنیا آورد و آن یکی در اتوبوس و دیگری در بازار روز و ... آخری که پا به ماه بود احساس کرد که در ناحیه شکمش درد شدیدی دارد پس رفت داروی معده خورد و چند تا استامینوفن کدئین و راحت خوابید ... طفل معصوم خفه شد ...

همه ی ما سال 59 به دنیا آمدیم و همه کبود جز آخری که کبود تر بود از قرار ... و همه با هم هیچکدام گریه نکردیم که نفسمان در سینه حبس بود و پرستار با لگد به پشتمان زد ... شاید هم جفت پا روی قفسه ی سینمان پرید ... نفس شکست و بالا آمد ... همه با هم کبود ونگ زدیم!

من سیزده رجب به دنیا آمدم. بی بی گیر داده بود که این کودک چروکْ پُروکِ کبود هدیه امام علی (ع) ست به مادرم. خصوصاً که مامان با 10 کیلو برنج و یک پیت روغن سوار خط تخت جمشید بوده و از صبح احساس درد شدید داشته و فکر می کرده که بعد از خرید بد نیست به درمانگاه محل، سر چهار راه تخت جمشید، سری بزند که کیسه آبش پاره می شود و می فهمد که ها! وقتش است! من با رنگ و رخ سیاه و کبود پا به عرصه هستی گذاشتم که بی بی آمد و گفت: پسرم تو موجود خوش شانسی هستی که هستی! پسر خاله ات همین چند لحطه پیش کبود تر از تو به دنیا نیامده از دنیا رفت ... ولی من از این پس تو را علی صدا می کنم ... و در گوشم اذان خواند و پدر که آن موقع فکر می کرد کمونیست است نزدیک آمد و گفت: کاوه! من به دست تو در سن ده سالگی کتاب مادر گورکی می دهم که بخوانی! و تو باید که یک سال جهشی در دوران دبستان و یک سال در دوران راهنمایی از همسالانت جلو بیفتی ... تا یک ماه دیگر تمامی رنگها و تا دو ماه دیگر پیکان جوانان با چراغ های دایره ای را از پیکان کارلوکس با چراغ های بی ریخت مستطیلی تشخیص خواهی داد ... ایضا حتمن تو را به کلاس زبان می فرستم و تو سنتور خواهی زد و نقاش بزرگی می شوی و بعد به دبیرستان علامه حلی فرستانده خواهی شد تا تبدیل به یکی از مغزهای پسته ای کشور شوی و برای تبدیل شدن به دانشمند جوان آماده گردی ... پدر همان طور که می گفت دایی با سیبیل از بناگوش در رفته و زیرپوش فروت و البته کاپشن ارتشی از آمریکا آمدُ از در وارد شد ... خم شد و در گوش چپم سرود انتر ناسیونال خواند و بی بی تند تر و تند تر در گوش راستم شهادتین و اذان می خواند ... و با چشمانی ترس خورده مدام نگاه پدرم می کرد که با اشتیاق به نطقش بالای سرم ادامه می داد و دایی خدا بیامرز ... که کافر بودند و من که کبود وق می زدم!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :