آتُنمنت
آتُنمنت رُ دیروز دیدم ... مای دی یر فادر فرموده بودند که بسیار بهتر از درز نُ کانتری فور اولد منِ ...
تنها چیزی که بعد از دیدن فیلم به نظر میاد اینه که یه کارگردان چطور می تونه یه قصه ی خوب رُ نابود کنه و فیلم رُ تبدیل به یه چیز ... هوم چیز! آره چیز بی بو و خاصیت کنه ... و تو هی از سکانس های اولیه فیلم حرص بخوری ... حرص بخوری که چرا باید از ۲۰ دقیقه اول فیلم جناب جو رایت دستشُ رو کنه و هی جیغ بزنه که تو گول می خوری ... ایده کفاره (که به نظرم ترجمه بهتریه از تاوان چون یک سره به گناه ختم می شه و دامن فاجعه رُ بیشتر باد می بره) در سطح ازدواجه! ولی فیلم در درگیر کردن تماشاگر آنچنان الکن و زبون بستس که تبدیل به یه فیلم معمولی و بی خاصیت می شه ... هر چه قدر درز نُ کانتری قصه نداره ... این یکی داره و هر چقدر کوئنا بلدن قصه تعریف کنن این یکی بلد نیست ...
اوه هانی فیلم ترسناکیه باور کن! ما دیروز برای بار چندم استریت کار نیم دیزایر را روئت کردیم و دیدیم که اگر تنسی جان زنده بود قطعن با او ازدواج می کردیم و یا دست کم از شر الکل نجاتش می دادیم ... نمی دونم ولی دورُ برتُ که نگاه می کنی پر استنلی کوالسکی و البته بلانش دوبوا است ...
پ.ن.۱: والا ما به تازگی به کشف رپ نایل شدیم ... پس بیا به این دنیا فشِ ناموس بدیم! این جونوورهای مو سیخ سیخیِ هاپولی موجوداتین قابل مطالعه و البته از بعضی لحاظ شنیدی! خداییش می شه از روشون یه مستند حسابی ساخت ...
پ.ن.۲: ریـــــــــــــــن دین ... دین دین ... آخه هر بار خواستم بگم که دوستت دارم ... زبونم بند اومد بریده شد افکارم ... اگه تو از من درخت می خوای ... نمی دونم من می گم ناچارم ... شما یادتونه؟ حسن اینُ خیلی با حس می خوند اون که رُ یه جور تلفظ می کرد که حس ک بت دست می داد یه جور ک که یه یای مستتر داره ... معرکه بود به خدا :دی
اوه هدی منُ به بازی دعوت کرده!
1. خدایا یک آن مرا به خود واگذار: اینُ جدی گفتم (:دی پیلیز رد ایت ویسپرلی)
2. آرامش! که گفت نمی رسیمُ می میریم ... و البته رضایت که راضی ایم به رضاشُ ...
3. زمانی آرزو داشتم کنفسیوس حکیم بشم یه چیزی تو مایه های امام جعفر صادق یا آقای اندی ... دست کم آقای کیارستمی ... یه مهندس ساده هم نشدم ... و ما شب می کنیم روز را و هنوز را ... و صد البته فک می کنیم وقتی 18 ساله بودیم چه کوفتی بودیم الان هیچ گهی نشدیم ... پس اون کوفته چی شد؟
4. من اصولن همه چیز رُ در سطح ازدواج می بینم ... من جدن آرزو دارم با همه چی ازدواج کنم
5. قبلنم گفته بودم حاضرم باقیشُ بدمُ ... از اول 18 تا 25 رو عینن زندگی کنم با یه کم دِوی-اِیشِنْ ... من اصولن از شیش ماهگی دچار نوستالژی دوران جنین یم می شدم ... شاید در 40 سالگی خواستم باقیشُ بدم از 18 تا 35 رُ دوباره زندگی کنم ... دیگه برام ثابت شده که گذشته با هر کیفیتی برام نوعی حس دلتنگی زهرماریُ دلنشین داره ...
6. م اینکه بتونم آروزی محال کنم! آرزوی بزرگ! از جنس داشتنِ دلفینِ؟ دخترِ مو طلاییِ همسایه؟ ، یا اِنتظار پنج سالگیُ آرزوی ریشه دووندن و سر از خاک کشیدنِ نهالِ هسته یِ لوبیایی که در باغچه می کاشتم تا یحتمل لوبیای سحرآمیز بشه ... واقعیت اینه که اون بالاییا دیگه در سطح آروز نیستن چون واقعن براشون اشتیاقی نیست! حالا صبر آمده است و ...
شدن یه عکس کهنه بی کیفیت که هی ... نگاش می کنی ... بی کیفیته! داغونه! و ترک خورده! ولی شاید کیفیت یست نوستالژیک! کهنه! و واخورده! برای من و ما که مازوخیسم ازلی و ابدیمونُ ارضا کنیم و شیهه بکشیم که چی بودیم و چی شد ... که از اول روم به دیوار گوزی نبودیم ... غم انگیزه! ولی آرزوهای آیندم قابل پیش بینیه ... آرزوهایی در سطح لودگی های گل آقا و صبح جمعه با شما ... اینکه قبض و قسط آخر ماهُ الخ ...
7. چشامُ ببندم ... و وقتی باز کردم تطمئن القلوبی 60 ساله باشم بی آرزو! بی تضاد ... وحشتناکه یه روز مثل جیک لاموتایِ گنده و فربهِ ریجینگ بول، روبروی یه آینه بشینمُ بگم: ...
8. اگه یه روز گوهر شب چراغ پیدا کنم می فروشمشُ از این مملکت فرار می کنم ... چون معتقد به حقوق بشرم و جن گوهر شب چراغم هم قربانی ستم قومیه ... و من ذاتن انسان پول دوستیم و در عین حال به تمام مبانی انسانی و اخلاقی پایبندم! خوب اگر دست به گوهر شب چراغ بکشم و غول از گوهر آزاد بشه من مجبورم که آزادش کنم بره و امروزه روز غول ها هم بی معرفت شدن و چش سفید! ینی بابت کون گشادی -و اینکه چون تنش به تنه من خورده (ر.ک. پست پایین)- یحتمل یه جنِّ حیوونِ بی شعوره که نمی فهمه باید بابت این مراتب انسانی، دست کم یه آرزوی منُ برآورده کنه یا حتی از من تشکر کنه و عین گاو سرشُ می ندازه پایینُ می ره ... بنابراین من اصلن از وجود جن در گوهر شب چراغ مطلع نیستم ولی خوب هستم چون معتقد به حقوق بشرم و جن گوهر شب چراغم قربانی ستم قومیه ... و من ذاتن انسان پول دوستیم و در عین حال به تمام مبانی انسانی و اخلاقی پایبندم! خوب اگر دست به گوهر شب چراغ بکشم و غول از گوهر آزاد بشه من مجبورم که آزادش کنم بره و امروزه روز غول ها هم بی معرفت شدن و چش سفید! ینی بابت کون گشادی و اینکه چون تنش به تنه من خورده (ر.ک. پست پایین) یحتمل یه جنِّ حیوونِ بی شعوره که نمی فهمه باید بابت این مراتب انسانی، دست کم یه آرزوی منُ برآورده کنه یا حتی از من تشکر کنه و عین گاو سرشُ می ندازه پایینُ می ره ... بنابراین من اصلن از وجود جن در گوهر شب چراغ مطلع نیستم و چون معتقد به حقوق بشرم و جن گوهر شب چراغم قربانی ستم قومیه ... و من ذاتن انسان پول دوستیم و در عین حال به تمام مبانی انسانی و اخلاقی پایبندم! خوب اگر دست به گوهر شب چراغ بکشم و ...
9. و مهمترین آرزوی من: یکی منُ از برق بکشه
پ.ن.1: هدی ممنون
پ.ن.2: دعوت می کنم تمام لینک های بقل رُ ...
پ.ن.3: خوبی بازی اینه که فقط یه بازیه ولی جدیش می گیریم ...
پ.ن.4: در آخر آرزوی عاقبت به خیری برای کلیوم اجمعین :دی ... دعای خوبی بود فک کنم ... مدیر مدرسمون بعد پر چونگیِ سر صف صبای شنبه برای ما می کرد ... عاقبت به خیری ... دعاش (آرزوش؟) گیرا نبود ... ولی مال من گیراست :دی
پ.ن.۵: می دونم که کار از کار گذشته و در اثر اهمال و ندونم کاری این نهال نوپای وارونه دادن بلاگی رو زیر پوتین های رفاقت له و لورده کردم ولی سوئیتی ... اونی که دائم در حال فراری! شما دعوتی ... به خدا این حیاست که نذاش اسمت مستقیم بیارم ... :دی مریم آرزوهایت را واگویه کن گر که بی کاری ... :دیی
آنقدر اندکیم که از هر طرف می رویم به هم می خوریم ...
پ.ن.۱: شایدم هوا یا اتاقه اینقده تاریکه که وقتی به جایی می خوریم آرزوی خوردن به هم رو داریم ...
پ.ن.۲: اوه ... درازه ... گرمه ... یه نمه کلفته ... اوه این چیه ینی؟
پ.ن.۳: هیچ چیز موندنی نیست خره ...؟!!
مستر اند مارگریتا

هوم حالم خوش نیست ... یادمه شاهزاده کلولوی شانزدهم که ایمان به همسانی سرنوشت محتومش با لویی شانزدهم، در ذات اقدس زمینیش داشت، داستانی برایم تعریف کرد که درد در رگانم ... حسرت در استخوانم و چیزی در منتها الیه هیکل فانیمان را سوزاند ... شیخنا که زردی و سرخی آتش از آن او بود در دل شبی تاریک شدیدن گفت: کیفیت کشتن!!! اینکه ما می کشیم! و چه فرقی می کنه که چتو می کشیم؟! ... اینکه چرا کلینت ایستوود وقتی از پس غبارُ ... گرتُ خاک با سیگار برگ کلفت و اندکی ضخیمش ظاهر می شه و به طور یی هو شونصد نفرُ سینه کش خاک می کنه ... احساسات کودک درون هر جاییمان به غلیان نمیاد ... اوه نه هانی! عمو کلینت آدم خوبس یه چیزی تو مایه های گود کاپ! ... هوم ... مثلن جیان ماریا ولونته لاولی اند سوئیتی خودم که نقش بد مَن ماجرا رُ داره چطوره؟ ... آدم خوبه دستشُ رو قلبش یا احشام نکبتیش می کشه –انگار که گُرُسْ نَسْ- و با صورتی بهت زده یا رنج کشیده یا نا باور به زانو می افتهُ ... تالاپ!!! تو چاه خلای آخرتش غرق می شه ... در این لحظه والاحضرت کلولوی شانزدهم که مشغول انجام تفریحات سالم با نقطه ای مجهول، گمنام و اندکی سه نقطه –شایدم دو نقطه- از هیکلش بود انگشتش را از آن نقطه ی مجهول خارج کرد و نزدیک به مشام مبارکش نمود ... بویید و نگاهی شیطون به من نمود و گفت: آره همون کیفیته که می گفتم ... اینجا کیفیت کشتن خشن نیست ... کمُ بیش جیگره ... نازه ... و باز شاهزاده چشم در چشمان من دوخته بود ... نی نی چشمانش چون دو ذغال گداخته بر کف دستانم دوخته شده بود و دست من می سوخت و من زبان در کام خویش گرفته بودم ... و بدو می نگریستم ... شاهزاده سخن نگفتُ ... مرغ سکوت جوجه ی مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته بود ... در واقع شاهزاده کلولوی شانزدهم حوصله ی تعریف بقیه ماجرا را نداشت ...
پ.ن.1: در این لحظه کلاریسا دست از نوشتن کشید و به نقطه ای در دور دستها خیره شد ... و یک سطر پایین تر از سه نقطه ی ابدی ازلی انتهای سطرش نوشت ..
.ادامه دارد ...
پ.ن.2: ...
پ.ن.3: البته بدیهی ست که قرار بود والاحضرت کلولوی شانزدهم داستانی در مورد چاقوی دسته سفید زنجونُ و فش خار مادرُ و اینا تعریف کنه ... و به نقش دوم خیلی هانی بانی ماجرا ینی کلاریسا دالاکاوف بپردازد ولی انبساط ناشی از نقطه مجهول در سطح انفجار بیگ بنگ فشار می داد ... پس بی خیال شد ...
پ.ن.4: تمامی شخصیت های این ماجرا ساخته ذهن شاهزاده کلولوی منفجر شده اند و به من ربطی ندارن با تشکر از استیل دیس بلاگ سابق (ممد بیس نادیده و ناشناخته) و البته جایی که یکی از دست احمقا بش فرار می کنه و بازم صد البته کلاریسا دالاکاوف و دوستان و همراهان عزیز ...
پ.ن.5: مَسْتِر؟!! ماهی یه چی گفت در عصر توحش که بر دلمان نشست: این دِ بست چویس با یه انبر تخمامونُ گرفتیمُ بعد هی ول می کنیم و بعد دوباره میگیریم ... و تو بعد هر بار می گی: اوووف نمی دونی وقتی ولش می کنی چه حالی می ده ... نقل به مضمون
Song: Faust Arp
Artist: Radiohead
One, two, three, four.
Wakey, wakey, rise and shine
It's on again, off again, on again
Watch me fall like
Dominoes in pretty patterns
Fingers in the blackbird pie
I'm tingling, tingling, tingling
It's what you feel now
What you ought to, what you ought to
Reasonable and sensible
Dead from the neck up
Because I'm stuffed, stuffed, stuffed
We thought you had it in you
But not, but not, but not
For no real reason.
Squeeze the tubes and empty bottles out
Take a bow, take a bow, take a bow
It's what you feel now
What you ought to, what you ought to
An elephant that's in the room is
Tumbling, tumbling, tumbling
In duplicate, and duplicate,
And plastic bags, and duplicate and triplicate
Dead from the neck up
I guess I'm stuffed, stuffed, stuffed.
We thought you had it in you
But not, but not, but not.
Exactly where do you get off?
Is enough, is enough.
I love you but enough is enough, enough
And now stop - there's no real reason.
You've got a head full of feathers.
You got melted to butter.
Humm ...
