RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

 

از شرکت یه راست به فرحزاد و از فرحزاد به قایم مقام سرازیر می شیم و تو یه کافه می شینیم ... مصطفی حرف می زنه و من گوش می دم!

- مگر ما چند ساله ایم ... دو تا جغله! مهم اینه که هنوز بچه ایم ... بفهم اینو! من دیر فهمیدمُ می گیری چی می گم؟

پ.ن.: فیلن که در این مملکت دائم الرکوعیم و منتظر آقا امام زمان عجل فرجه بلکم کمر راست کنیم ... هر روز خیابونو گز می کنیم و از سربازان گمنام امام زمان سان می بینیم و خیره به آینه توفیق برایشان آرزو می کنیم ... کله کوکی عالمی داره ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٦
تگ ها :


کوستاگاوراس يا چگونه ياد گرفتم انقلاب را دوست بدارم؟!

از اواسط دهه­ي شصت تا دهه­ي هفتاد جهان دوران پر آشوبي را مي­گذراند. جنگ ويتنام، ترس از استيلاي كمونيسم و جنگ سرد، جنبش­هاي چپ و اعتراض­ به سرمايه­داري همانند نامگذاري بلوك شرق و غرب براي كشورهاي تحت سيطره كمونيسم و سرمايه­داري، روشنفكران و سينماگران جهان را نيز با خطي به دو دسته چپ و راست تقسيم مي­كرد. خطي كه ذاتاً با مفاهيمي كه اكنون از روشنفكري سراغ داريم متفاوت است. در واقع فضاي ناهمگون، پر شك و ترديد و دو قطبي جهان چاره­اي جز پذيرش مرزبندي­ها را براي روشنفكران و هنرمندان باقي نمي­گذاشت. در دهه­ي پنجاه در برزيل سينماي نوو آرام آرام پا مي­گرفت، در اروپا و فرانسه گدار، گاوراس، تروفو، پونته كورو و ديگران گونه­هاي مختلفي از سينماي سياسي را عرضه مي­كردند، در شيلي پاتريشيو گوزمان نبرد شيلي را كارگرداني مي­كرد و خط سوم در آرژانتين توسط فراناندو سوليناس و اكتاويو كتينو با شعار سينما به مثابه­ي يك اسلحه به راه خود ادامه مي­داد. در ايـن بيـن در عرصـه­ي سينما، فيلمسازاني حضـور داشتنـد كه بـر مـرز اين تضاد حركت مي­كردنـد و كوستاگاوراس را مي­توان به نوعي از اين دسته دانست. او به سختي در دايره محدود ايدئولوژي­هاي سياسي قرار مي­گيرد و در برابر حقيقتي كه به آن اعتقاد دارد (گرچه اين حقيقت براي او نيز همچون تمامي انسان­ها جسمي سيال و شكل­پذير است) به صراحت سخن مي­گويد. از اين رو تعجبي ندارد كه با فيلم زد در هيئت يك فيلمساز چپ تمام عيار ظاهر (نه همچون گدار فرماليستي چپ، كه اساساً فرماليسم با ايدئولوژي­هاي توده­گرا در تضاد است) و سپس با فيلم اعتراف از سوي چپها و حتي فيلمسازي نظير گدار به جاسوس سيا و خائن متهم مي­شود و حتي برخي با فيلم آمين او را صهيونيست و مزدور اسرائيل مي­خوانند. تمام قضاوت­هايي كه در مورد گاوراس انجام مي­گيرد به دليل برداشت شخصي و مؤلف او از سينما، قصه و پيرامونش است. خود او در مصاحبه­اي كه در مورد فيلم تبر انجام داده است برداشت خود و چيزي كه به متن رمان وست ليك افزوده است اشاره مي­كند: «نه، در واقع اين طور نيست. چون من عاملى را به آن افزودم كه يك شكارچى ديگر است. ديدگاه من همه چيز را عوض مى كند... در كتاب آن نوع افرادى مطرح مى شوند كه سعى مى كنند ديگران را له كنند و خودشان به موفقيت برسند. اما من با كمك ژان كلود گرومبرگ ترجيح دادم نوعى از افراد را در نظر بگيرم كه خودشان را در ميدان جنگ مى يابند، درست همان طور كه پدرانشان در ميدان جنگ به ناچار جنگيده اند. سال ها پيش پدر اين شخص به خاطر كشورش در جنگ بوده و اكنون خود او به خاطر خانواده اش مى جنگد. اما وقتى كسى وارد چنين جنگى شود، در پايان به ناگزير با كسى برخورد مى كند كه در جايگاه قبلى او قرار گرفته و اين يك جبر است. يك مسئله ازلى و ابدى است. او يك شكارچى است، اما تنها شكارچى اين دنيا نيست و به احتمال زياد به كسى بدتر از خودش برمى خورد.» اين جملات به خوبي ديدگاه اجتماعي و رويكرد سياسي و نه سياستمدارانه­ي گاوراس به هستي و اتفاقات پيرامونش روشن مي­كند و وجه شباهت فيلم­هايي چون زد، اعتراف، حكومت نظامي، آمين و ... را به ما يادآور مي­شود. خود او به روشني نظرگاه خود را به سينماي سياسي روشن مي­كند: «معناى  دقيق  ايده  سياسى  در ساختن  فيلم­هاى سياسى را نمى­دانم چرا كه  همه فيلم­هاى سينمايى سياسى هستند. سياست نحوه رفتار انسان و زندگى او را تعريف مى­كند.» از اين روست كه گاوراس يوناني الاصل و رشديافته در فرانسه در فيلم حكومت نظامي به وقايع اروگوئه و چريك­هاي چپگراي توپامارو، در آمين به نحوه رفتار نازي­ها با يهوديان، در زد به شرايط سياسي يونان و حتي در اولين فيلم هاليووديش به سياست پهلو مي­زند و در گمشده در بستر داستاني مفقود شد يك آمريكايي در شيلي را به اتفاقات سياسي شيلي پيوند مي­دهد. در واقع گفتار و سينماي گاوراس هيچگاه صراحت خود را از دست نمي­دهد و از ديدگاهي جهان وطني و انساني بهره مي­برد از اين رو فيلمسازي كه فيلم آمين را در مورد كوره­هاي آدم سوزي داخائو و آشويتس مي­سازد در مصاحبه در الجزاير از حقانيت جنبش مقاومت فلسطين و تفاوت با تروريسم سخن مي­گويد و آمريكا را عامل گسترش تروريسم در جهان مي­داند. او در فيلم «زد» نيز شخصيت زد را خاكستري ترسيم مي­كند آنجا كه او در زندگي شخصيش انساني شكست خورده است و در انتها فيلم سخنراني همسرش به طنزي تلخ در رفتارهاي سياسي مي­ماند. آنجا كه ايرنه پاپاس سعي مي­كند بر اعصابش مسلط و همچون همسري در شأن «زد» در انظار ظاهر شود و سخن بگويد. نكته­اي كه چپهاي آن زمان چندان به آن توجه نكردند تا در هنگام نمايش «اعتراف» يكه بخورند و بر عليه گاوراس بيانيه صادر كنند. شجاعت گاوراس در بيان آنچه كه مي­خواست بگويد و نه آنچه كه دوست داشتند بگويد جالب توجه است. او هيچگاه باج نداد نه به راست و نه چپ و همواره موضع­گيريهايش علامت سئوالي براي دوستداران سينمايش بوده است.

كنستانتين كوستاگاوراس در سال 1933 در كليوياي يونان متولد شد. شايد بتوان گفت او فعاليت­هاي سياسي خود را از كودكي آغاز كرد و آن را از پدر به ارث برد. پدر او يك ارتشي يوناني بود كه دلاورانه در برابر هجوم ارتش نازي به يونان مقاومت كرد. ولي پس از جنگ دولت يونان گاوراس را به اتهام كمونيست بودن از كشور تبعيد كرد. او در ابتدا تمايل داشت كه به آمريكا مهاجرت كند و در آنجا سينما بخواند ولي به دليل كمونيست بودن و مك كارتيسم آمريكا از پذيرش او سر باز زد و وي به فرانسه رفت و در سوربن ادبيات خواند و به عنوان دستيار كارگردان با بسياري از فيلمسازان فرانسوي همكاري نمود. او در عين حال كه تحت تأثير تكنيك و روش كارگردانان فرانسوي قرار داشت، از طريق ديدن مداوم فيلم­هاي هاليوودي از شيوه روايي و داستان سرايي آنان الگو برداري كرد و در اولين تجربه سينمايي خود با نام «قتل ماشين خواب، 1966» از تكنيك­هاي خاص كارگرداني كه بسيار دوستش مي­داشت يعني رنوار و دمي استفاده نمود در عين حال مبناي روايت و داستان فيلم تحت تأثير سينماي هاليوود قرار داد و  بيشتر به تعريف داستان فيلم توجه كرد تا دغدغه­ي فرم. او در مصاحبه­اي طنزگونه به تفاوت سينماي خود با ديگر هموطنش يعني تئو آنجلوپلوس اشاره مي­كند در اين مصاحبه مي­توان رد سينماي مورد علاقه­ي او را يافت: «رفتم فيلمي از آنجلوپلوس ديدم؛ دوربين خيلي آرام در كافه­اي شروع كرد به چرخيدن. بعد آمد و آمد و كلي طول كشيد تا ازكافه آمد بيرون. در ادامه سر دوربين چرخيد آن طرف، ديدم يك كوچه دراز است. گفتم يامسيح اين مي خواهد همين طور تا ته كوچه برود». «قتل ماشين خواب » اولين و آخرين تلاش گاوراس براي ساخت فيلمي با مضمون كاملاً سرگرم كننده بود. پس از اين فيلم دولت ملي يونان توسط كودتاي ارتش ساقط شد و حكومت نظاميان بر كشور حاكم شد. از اين رو گاوراس تمركز خود را بر وقايع كشور مادريش قرار داد و فيلم سينمايي «زد، 1969» را كارگرداني نمود كه در واقع كيفرخواستي بود بر عليه حكومت كلنل­ها در يونان. «زد» در زبان يوناني به معني او زنده است تعبير مي­شود و اشاره به قتل گريگوري لمبراكيس نماينده چپگراي پارلمان يونان دارد كه در سال 1963 به دست نيروهاي راستگراي يونان صورت گرفت و موجب كودتاي نظامي در يونان و بر سر كار آمدن ارتشيان و ديكتاتوري هفت ساله در يونان شد. شايد در ابتدا نحوه شخصيت پردازي و تقسيمبندي پرسوناژها به آدم خوبا و آدم بدا و نوع بازي اغراق شده بازيگران كمي توي ذوق تماشگر امروز بزند ولي فيلم چنان داستانش را خوب تعريف مي­كند كه اين ايرادات كمتر به چشم مي­آيد. اين فيلم از معدود فيلمهاي سياسي صريحيست كه هنوز پس از گذشت آن دوران و فاصله گرفتن از وقايع قابل ديدن است. گاوراس فيلم را در الجزاير و با سرمايه­اي فرانسوي ساخت اما ارجاعات فراواني در فيلم به يونان وجود دارد از نحوه­ي انتخاب اسامي شخصيت­ها تا موسيقي درخشان تئودراكيس كه تم اصلي موسيقي خود را بر مبناي موسيقي فولكلوريك يونان نهاده بود. همچنين گفتار ابتداي فيلم كه مي گويد شباهت تمام شخصيت­ها، افراد و وقايع اين فيلم عمدي است اشاره­اي مستقيم به يونان تحت سيطره ژنرال­ها دارد. «زد» به موفقيتي بي نظير دست يافت و تقريباً تمامي عوامل فيلم را به شهرتي جهاني رسيدند. ايومونتان در پرسوناي بازيگريش (سياستمداري ناراضي) جا افتاد، تئودوراكيس با موسيقي اين فيلم شهرتي جهاني يافت و موسيقي اين فيلم به همراه ديگر ساخته­ي گاوراس يعني حكومت نظامي بدل به موسيقي مشترك اكثر جنبش­هاي چپ دنيا شد. تئودراكيس كه خود پس از مرگ لمبراكيس از اعضاي موسس و رهبران گروه جوانان لمبراكيس بود موسيقي فيلم را در تبعيد و هنگامي كه در زندان بود تصنيف كرد و از انجايي كه فيلمنامه را نخوانده بود قطعاتي را تنظيم و براي گاوراس ارسال كرد تا او خود از ميان آنها قطعات مناسب را انتخاب كند. «زد» جوايز بسياري از اسكار بهترين فيلم خارجي گرفته تا جايزه هيئت داوران جشنواره­ي كن  را دريافت كرد. گاوراس پس از «زد» به همراه هنرپيشه مورد علاقه­اش ايو مونتان چند فيلم ديگر با مضمون ستم سياسي و اجتماعي موجود در جهان سوم كارگرداني كرد از آن جمله مي­توان به «اعتراف»، «در محاصره» و «Special Section» اشاره كرد. شايد در بين فيلم­هاي گاوراس «اعتراف، 1970» بيشترين حاشيه  براي او فراهم آورده باشد. داستان اين فيلم در سال 1951 در شهر پراگ اتفاق مي­افتد. آرتور لاندن، معاون وزير خارجه دولت كمونيستي چكسلواكي از سوي سازمان امنيت تحت نظر است و بازداشت مي­شود. همسر لاندن به جستجوي او برمي­خيزد، و سازمان امنيت او را در يافتن همسرش گمراه مي­كند. ليز در يك كارخانه مشغول به كار مي­شود. در اين بين لاندن در زندان و در برابر بازجويان مقاومت كرده و اعتراف به اتهامات ساختگي آنها نمي­كند. بازجويان او را به يك بازجوي حرفه­اي كوهتوك مي­سپارند كه روش­هاي خاص خود را دارد. لاندن پس از مدتي لب به اعتراف مي­گشايد و تمامي اتهامات ساختگي را مي­پذيرد، و قبول مي­كند كه در دادگاه حاضر شود. دادگاهي كه 13 متهم ديگر نيز در آن حاضر هستند ... . در نتيجه جنبش دانشجويي و انقلاب 1968 فرانسه جو حاكم بر اروپا و حركت­هاي چپ چنين نقدي بر اردوگاه كمونيسم را بر نمي­تافت. از اين رو حمله­هاي شديدي از سوي روشنفكران دست چپي به گاوراس و اعتراف انجام شد به طوري كه گدار بزرگ او را جاسوس CIA و عامل امپرياليسم خواند و فيلم از سوي محافل روشنفكري چپگرا بايكوت خبري شد.  

در سال 1973 گاوراس حكومت نظامي بر اساس فيلمنامه­اي از فرانكو سوليناس جلوي دوربين برد. اين فيلم روايت حادثه گروگانگيري يك كارمند آمريكايي شركت ايد توسط چريكهاي توپامارو است. چريكها پرده از فعاليت سازمان جاسوسي آمريكا در آموزش افراد پليس ضد شورش اروگوئه برداشته­اند و با گروگانگيري سنتوره، كارمند آمريكايي سعي در اعترافگيري از او در مورد فعاليت­هاي پشت پرده­اش دارند. گاوراس اين فيلم را بر اساس يك حادثه واقعي كه در سال 1970 اتفاق افتاد، در شيلي كارگرداني كرد. گاوراس همانند «زد» به زيبايي فضاي شهر آشوب زده مونته ويدئو و رفتار دوگانه­ي شورشيان و استيصال دولت ديكتاتور اروگوئه را به تصوير درآورده است. اين فيلم بر عكس «زد» توفيق جشنواره­اي چنداني نداشت ولي از سوي دوستداران سينماي سياسي از مهمترين آثار ساخته شده در اين ژانر است. موسيقي فيلم ساخته تئودوراكيس و يكي از شاهكارهاي موسيقي فيلم در تاريخ سينما است. تئودوراكيس همچون ديگر آثارش با تلفيق سازهاي فولكلور يوناني و ريتمي پر تپش موسيقي نفس­گيري را خلق كرده است.

در 1982 گاوراس اولين فيلم هاليووديش را با شركت جك لمون كارگرداني كرد: «گمشده، 1982» ، گمشده روايت سقوط دولت آلنده به دست پينوشه است و فجايعي كه حكومت نظامي پينوشه در شيلي مرتكب شد. اين جنايات چنان سهمگين و هولناك بودند كه تا هم اكنون نيز كابوس آن فراموش نشده است. داستان اين فيلم با ناپديد شدن يك روزنامه نگار ماركسيست آمريكايي به نام چارلز هورفمن كه در روزنامه چپ فين مطلب مي­نويسد آغاز مي­شود و كارگردان با استفاده از اين پيرنگ مقصود كه همان روايت مرثيه­ي كودتاست مي­پردازد و سعي در واكاوي چرايي آن مي­كند. چارلز كه به دست داشتن دولت آمريكا در جريان كودتاي شيلي مشكوك است پي مي­برد كه ارتش آمريكا در جزيره­ي ونيا مشغول آماده سازي مقدمات كودتا است و به پيگيري ماجرا مي­پردازد. او كه يادداشت­هاي روزانه­ي خود را در يك دفترچه مي­نويسد چند روز بعد بازداشت شده و به نقطه نامعلومي منتقل مي­شود. اد هورمن پدر چارلز به همراه عروسش براي يافتن پسرشان به سانتياگو پايتخت شيلي سفر مي­كنند. اد هورمن مسيحي معتقديست كه هنجارهاي جديد و نوع زندگي فرزند و عروسش را درك نمي كند. و به طور مداوم با آنها مشكل بر مي­خورد. اد كه از فضاي آزاد و پر زرق و برق آمريكا وارد محيط كودتا زده ساتياگو شده است با همان پيشينه فكري مي­خواهد پسرش را از طريق پليش بيابد و با بس همسر چارلز به مشكل برمي­خورد. در ادامه­ي فيلم همزمان با جستجوي اين دو با انبوه كشته شدگان و قربانيان كودتا مواجه مي­شويم و داستان كودتا در زير متن فيلم روايت مي­شود و گاوراس به انتقاد از دولت امريكا در به ثمر نشستن اين كودتاي هولناك مي­پردازد و به اختلاف نسل و نوع بينش اد و چارلز مي­پردازد. در انتهاي فيلم اد وجودي ديگر از فرزندش را كشف مي­كند و تصويري جديد از او بازمي­يابد. يكي از زيباترين سكانس­هاي فيلم سكانس زلزله است. پس از وقوع زلزله ساكنين يك هتل سراسيمه و وحشت زده به سوي خيابان فرار مي­كنند و با درهاي بسته­ي هتل مواجه مي­شوند و مدير هتل در پاسخ به اعتراض آنها مي­گويد به دليل حكومت نظامي آنها حق خارج شدن از هتل را ندارند. اين سكانس استعاره­ايست از وضعيت شيلي در زمان كودتا و سرنوشتي كه در انتظار مردم آن كشور است. جك لمون بازي فوق العاده­اي را از خود به نمايش مي­گذارد. فيلمنامه فيلم شسته رفته و موجز نوشته شده است و كارگردان سكانس­هاي خارجي را به خوبي هدايت كرده است. با اين حال اين فيلم نيز از گزند تيغ منتقدان هميشه ناراضي مصون باقي نماند و برخي از عدم عمق بينش سياسي او خرده گرفتند و فيلم را بسيار سطحي تلقي كردند. اين فيلم در نمايش جشنواره­اي نيز موفق عمل كرد و جايزه اسكار بهترين فيلمنامه اقتباسي را براي گاوراس به ارمغان آورد و با نمايشي بسيار موفق نخل طلاي جشنواره كن را تصاحب كرد. جشنواره­اي كه گاوراس پيش از اين جايزه بهترين كارگرداني را براي فيلم «Special Section» دريافت نموده بود و در همين سال گاوراس به رياست سينما تك فرانسه منصوب شد و در اين سمت تا سال 1987 باقي ماند. او بار ديگر اين سمت را در سال 2007 به دست آورد و اكنون ماه­هاي اوليه رياست خود را بر سينما تك فرانسه تجربه مي­كند. گاوراس در دهه­ي هشتاد دو فيلم ديگر را هم كارگرداني كرد: «هانا كي، 1983» و «Conseil De Famille، 1985»  و عاقبت در سال 1989 يكي از درخشان ترين آثارش يعني « جعبه موسيقي، 1989» را كارگرداني كرد.

در «جعبه­ي موسيقي، 1989» گاوراس تا حدودي از فضاي پر تنش و ريتم سريع فيلم­هايش فاصله مي­گيرد. به نظر مي­رسد او در اين فيلم به جز آرمان­هاي انقلابي فيلم­هاي پيش از اينش كمي به درونيات و خلوت شخصيت­هاي فيلمش توجه مي­كند. اين نكته حتي در نام فيلم هم رعايت شده است: «جعبه­ي موسيقي!». داستان فيلم از اين قرار است كه مهاجري مجارستاني از سالها پيش در آمريكا ساكن است و توانسته در آمريكا به عنوان فردي موفق در حد خود زندگي كند. او به دخترش كه وكالت خوانده افتخار مي­كند و زندگي به ظاهر آرامي را از سر مي­گذراند. در اين بين برخي از اسرار سري جنگ جهاني دوم توسط روسها منتشر مي­شود. نام لازلو نيز به عنوان يك جنايتكار جنگي در اين اسناد مطرح مي­شود. او پي مي­برد كه اين حيله­ي كمونيست­ها و روسها براي بدنامي اوست و از دخترش مي­خواهد كه در دادگاه از او دفاع كند ... . اين فيلم جايزه خرس طلاي برلين را براي گاوراس به ارمغان آورد و دو نامزدي بازيگر نقش اول زن در اسكار و گلدن كلوب را براي جسيكا لنگ به همراه داشت. فيلم نمايش موفقيت آميزي را سپري كرد و مورد تحسين قرار گرفت. روشنفكران چپ هم با آشكار شدن كاستي­هاي فراوان حكومت كمونيستي شوروي جاي چنداني براي اعتراض نداشتند. گاوراس پس اين فيلم كمدي سياه «La Petite Apocalypse، 1992» را جلوي دوربين برد. اين فيلم نيز در مورد غروب خورشيد كمونيسم در اروپاي شرقي بود. ديگر ساخته­ي كوستاگاوراس در واقع اقتباسي است از «بعد از ظهر سگي، 1975» سيدني لومت با عنوان «شهر ديوانه، 1997». اين فيلم با بازي داستين هافمن و جان تراولتا ساخته شد ولي سايه­اي از شاهكار سيدني لومت را هم با خود به همراه نداشت. با اين حال تأكيد گاوراس بر نقش رسانه در بازنمايي واقعيت جالب توجه است. تفاوت عمده اين فيلم با ساير فيلم­هاي گاوراس تغير نقش خبرنگار (داستين هافمن) به يك ضد قهرمان است. در فيلم­هاي پيشين گاوراس خبرنگاران عموماً در نقش افرادي آرمانگرا و ديده­بانان جامعه و حكومت­هاي توتاليتر معرفي مي­شدند. در اين فيلم داستين هافمن در پيشبرد فاجعه دخيل است و سعي مي­كند خوراكي داغ براي افكار عمومي آماده كند.

گاوراس «آمين، 2001» را در فرانسه كارگرداني كرد. به جز معدودي از منتقدان بسياري اين فيلم را بازگشتي شكوهمند براي گاوراس 68 ساله دانستند. از فيلم استقبال بسيار زيادي شد و كانديداي جوايز متعددي شد و در اين بين توانست جايزه سزار را براي بهترين فيلمنامه اقتباسي از آن خود كند. اين فيلم داستان به مسئله­ي كشتار يهوديان توسط نازي­ها و با استفاده از گاز سيليكون-بي مي­پردازد. يك افسر اس اس كه شيميدان ارتش هيتلريست موفق به ساخت گاز سيليكون-بي مي­شود ولي پس از مدتي به استفاده مرگبار اين گاز توسط نازي­هاي پي مي­برد. كشيشي جوان با او همراه مي­شود تا ماجراي كشتار و جنايات نازي­ها را به گوش پاپ برسانند. واتيكان به دليل ترس از شوروي و كمونيسم، اگر از حكومت رايش سوم حمايت نمي­كند، بر عليه آن نيز سخني نمي­گويد. در اين هنگام نازي­ها مشغول جمع­آوري يهوديان ايتاليا هستند. كشيش جوان كه از كمك پاپ و واتيكان نا اميد شده است به همراه يهوديان به سوي اردوگاه مرگ حركت مي­كند. در اين بين آلمان در چند جبهه شكست خورده و جنگ رو به اتمام است و افسر به آلمان بازميگردد اما در بين راه اسير نيروهاي فرانسوي مي­شود و تمامي اسرار اردوگاه­هاي مرگ را به زبان مي­آورد و سپس خود را در زندان حلق­آويز مي­كند. اين فيلم از سوي برخي به طرفداراي از يهوديان و افسانه­پردازي در مورد فجايع نازي­ها محكوم شد و اين بار گاوراس را به صهيونيست بودن متهم كردند. توجيه اين دسته به استفاده از گاز سيليكون-بي در ضد عفوني كردن بازداشتگاه­ها به دليل بيماري تيفوس باز مي­گردد. ولي سئوال اينجاست كه يهوديان در بازداشتگاه چه مي­كردند؟

آخرين فيلم به نمايش درآمده از گاوراس «تبر، 2005» داستان شيمي­داني به نام برونو داورت است كه در يك شركت مشغول به كار است. او به طور ناگهاني از كار خود اخراج مي­شود و اين در حكم فاجعه برا او و خانواده­اش است. پس از سه سال او همچنان بيكار است و به دنبال موقعيتي متناسب با تخصص و شايستگيش مي­گردد. او دوره­هاي تخصصي بسياري را مي­گذراند و دست به هر كاري مي­زند. با اين حال هيچ شغلي در زمينه صنعت به دست نمي­آورد. شركت آركديا (كه يك شركت داروسازيست) تنها شركتيست كه متناسب با تخصص اوست. ولي به دست آوردن يك موقعيت شغلي در آن شركت يك آرزوي محال است. برونو راه عجيب و خونباري را براي به دست آوردن شغل انتخاب مي­كند: كشتن رقبايي كه با وي رقابت مي­كنند! فيلم تبر از رماني تحت همين عنوان اقتباس شده است. اين رمان توسط وست ليك نگاشته شده است و گاوراس مدتها به دنبال ساختن فيلمي بر اساس آن بود. امتياز ساخت اين رمان ابتدا از سوي كمپاني پارامونت خريداري شده بود. گاوراس سال­ها صبر كرد تا امتياز ساخت اين فيلم از سوي پارامونت فروخته شود و او فيلمي بر اساس آن بسازد. از ديگر فيلم­هايي كه بر اساس رمان­هاي وستليك ساخته شده است مي­توانيم به «نقطه بازگشت» ساخته جان بورمن و «ساخت آمريكا» به كارگرداني ژان لوك گدار اشاره كرد. گاوراس در اين فيلم اثري به مراتب بهتر از رمان خلق كرده است و تمركز خود را بر هويت جوامع مدرن كه فرد با شغلش همسانسازي مي­شود و بدون شغل اصولاً حضور فرد ناديده انگاشته مي­شود مي­پردازد. او جامعه سرمايه­داري را همچون جنگلي فولادي كه فرديت، مهمترين دستاورد انسان معاصر، در آن با معيارهاي ظالمانه و بدوي خرد مي­شود، تصوير مي­كند. او به خوبي استيصال انسان معاصر و بازگشت به خوي درندگي را نمايش مي­دهد و راسكولنيكفي جديد خلق مي­كند كه اتفاقاً از جنايات خود چندان پشيمان نيست.

گاوراس 74 ساله اكنون در تدارك ساخت فيلمي با عنوان «بهشت غرب است» بر اساس فيلمنامه­اي نوشته خودش و ژان كلود گرومبرگ است. داستان اين فيلم در مورد مهاجران غير قانوني و تلاش آنان براي ورود به اتحاديه اروپاست. با همين خلاصه داستان باز هم پي مي­بريم كه گاوراس به دنبال دغدغه­هاي هميشگي خود كه مسائل سياسي و اجتماعي هستند رفته است. شخصيت اصلي اين داستان يك مهاجر غير قانوني به نام الياس است كه تلاش دارد به بهشت موعود كه همان دنياي صنعتي غرب اروپاست وارد شود. گاوراس در مورد پروژه جديدش در مصاحبه­اي گفته است: « هر چند مضمون فيلم ايجاب مي­كند سبك كارگرداني من متفاوت با فيلم­هاي قبليم باشد، قصد ندارم «بهشت غرب است» را به صورت ويديويي و مستندوار بسازم. ترجيح مي­دهم كار با حركت­هاي سيال دوربين و با استفاده از "اسيدي كم" فيلمبرداري شود. مانند فيلم­هاي قبليم نمي­خواهم وقايع داستان در يك كشور خاص اتفاق بيفتد. تماشاگر خود مي­تواند در مورد پس زمينه­هاي تاريخي و سياسي و اجتماعي فيلم تصميم بگيرد.»

گاوراس به هر حال سهم مهمي در ژانر سينماي سياسي در تاريخ سينما دارد. او از آن دسته كارگردانانيست كه فيلمهايش هميشه مورد توجه منتقدان بوده است. شايد دليل عمده­ي اين استقبال به زمينه سياسي و اجتماعي آثارش برگردد. به هر حال هيچ كس نمي­تواند در برابر فيلم­هاي بي تفاوت باشد، چون آثارش همچون خودش جدل برانگيزند و منتقدان هم اينگونه فيلمها دوست دارند، چه نقد منفي در مورد آن بنويسند و چه نقد مثبت. شايد در ايران مشابه او را داشته باشيم: مسعود كيميايي! (البته اين قياس مع­الفارق است). فيلم­هاي او خاطره­ي جمعي بسياري از جوامع را شكل داده اگر چه مخاطبان گذشته او نسبت به وي بدبين و كينه ورزانه سخن بگويند. گاوراس همواره آرمانگرا و داراي سخن بوده است كه آن را صريحاً و با صدايي بلند بر زبان مي­آورده است حتي اگر خوشايند بسياري از دوستانش نبوده باشد. همانطور كه خود او مي­گويد: «اميدوارم مردم بيشتر به بودن فكر كنند تا اينكه چطور به نظر مي­رسند»

پ.ن.: این نوشته بخشیش تراوشات ذهن ما و بخشیش ترجمه است ... یه جور فیلموگرافی! همین ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
تگ ها :