از شرکت یه راست به فرحزاد و از فرحزاد به قایم مقام سرازیر می شیم و تو یه کافه می شینیم ... مصطفی حرف می زنه و من گوش می دم!
- مگر ما چند ساله ایم ... دو تا جغله! مهم اینه که هنوز بچه ایم ... بفهم اینو! من دیر فهمیدمُ می گیری چی می گم؟
پ.ن.: فیلن که در این مملکت دائم الرکوعیم و منتظر آقا امام زمان عجل فرجه بلکم کمر راست کنیم ... هر روز خیابونو گز می کنیم و از سربازان گمنام امام زمان سان می بینیم و خیره به آینه توفیق برایشان آرزو می کنیم ... کله کوکی عالمی داره ...
کوستاگاوراس يا چگونه ياد گرفتم انقلاب را دوست بدارم؟!

از اواسط دههي شصت تا دههي هفتاد جهان دوران پر آشوبي را ميگذراند. جنگ ويتنام، ترس از استيلاي كمونيسم و جنگ سرد، جنبشهاي چپ و اعتراض به سرمايهداري همانند نامگذاري بلوك شرق و غرب براي كشورهاي تحت سيطره كمونيسم و سرمايهداري، روشنفكران و سينماگران جهان را نيز با خطي به دو دسته چپ و راست تقسيم ميكرد. خطي كه ذاتاً با مفاهيمي كه اكنون از روشنفكري سراغ داريم متفاوت است. در واقع فضاي ناهمگون، پر شك و ترديد و دو قطبي جهان چارهاي جز پذيرش مرزبنديها را براي روشنفكران و هنرمندان باقي نميگذاشت. در دههي پنجاه در برزيل سينماي نوو آرام آرام پا ميگرفت، در اروپا و فرانسه گدار، گاوراس، تروفو، پونته كورو و ديگران گونههاي مختلفي از سينماي سياسي را عرضه ميكردند، در شيلي پاتريشيو گوزمان نبرد شيلي را كارگرداني ميكرد و خط سوم در آرژانتين توسط فراناندو سوليناس و اكتاويو كتينو با شعار سينما به مثابهي يك اسلحه به راه خود ادامه ميداد. در ايـن بيـن در عرصـهي سينما، فيلمسازاني حضـور داشتنـد كه بـر مـرز اين تضاد حركت ميكردنـد و كوستاگاوراس را ميتوان به نوعي از اين دسته دانست. او به سختي در دايره محدود ايدئولوژيهاي سياسي قرار ميگيرد و در برابر حقيقتي كه به آن اعتقاد دارد (گرچه اين حقيقت براي او نيز همچون تمامي انسانها جسمي سيال و شكلپذير است) به صراحت سخن ميگويد. از اين رو تعجبي ندارد كه با فيلم زد در هيئت يك فيلمساز چپ تمام عيار ظاهر (نه همچون گدار فرماليستي چپ، كه اساساً فرماليسم با ايدئولوژيهاي تودهگرا در تضاد است) و سپس با فيلم اعتراف از سوي چپها و حتي فيلمسازي نظير گدار به جاسوس سيا و خائن متهم ميشود و حتي برخي با فيلم آمين او را صهيونيست و مزدور اسرائيل ميخوانند. تمام قضاوتهايي كه در مورد گاوراس انجام ميگيرد به دليل برداشت شخصي و مؤلف او از سينما، قصه و پيرامونش است. خود او در مصاحبهاي كه در مورد فيلم تبر انجام داده است برداشت خود و چيزي كه به متن رمان وست ليك افزوده است اشاره ميكند: «نه، در واقع اين طور نيست. چون من عاملى را به آن افزودم كه يك شكارچى ديگر است. ديدگاه من همه چيز را عوض مى كند... در كتاب آن نوع افرادى مطرح مى شوند كه سعى مى كنند ديگران را له كنند و خودشان به موفقيت برسند. اما من با كمك ژان كلود گرومبرگ ترجيح دادم نوعى از افراد را در نظر بگيرم كه خودشان را در ميدان جنگ مى يابند، درست همان طور كه پدرانشان در ميدان جنگ به ناچار جنگيده اند. سال ها پيش پدر اين شخص به خاطر كشورش در جنگ بوده و اكنون خود او به خاطر خانواده اش مى جنگد. اما وقتى كسى وارد چنين جنگى شود، در پايان به ناگزير با كسى برخورد مى كند كه در جايگاه قبلى او قرار گرفته و اين يك جبر است. يك مسئله ازلى و ابدى است. او يك شكارچى است، اما تنها شكارچى اين دنيا نيست و به احتمال زياد به كسى بدتر از خودش برمى خورد.» اين جملات به خوبي ديدگاه اجتماعي و رويكرد سياسي و نه سياستمدارانهي گاوراس به هستي و اتفاقات پيرامونش روشن ميكند و وجه شباهت فيلمهايي چون زد، اعتراف، حكومت نظامي، آمين و ... را به ما يادآور ميشود. خود او به روشني نظرگاه خود را به سينماي سياسي روشن ميكند: «معناى دقيق ايده سياسى در ساختن فيلمهاى سياسى را نمىدانم چرا كه همه فيلمهاى سينمايى سياسى هستند. سياست نحوه رفتار انسان و زندگى او را تعريف مىكند.» از اين روست كه گاوراس يوناني الاصل و رشديافته در فرانسه در فيلم حكومت نظامي به وقايع اروگوئه و چريكهاي چپگراي توپامارو، در آمين به نحوه رفتار نازيها با يهوديان، در زد به شرايط سياسي يونان و حتي در اولين فيلم هاليووديش به سياست پهلو ميزند و در گمشده در بستر داستاني مفقود شد يك آمريكايي در شيلي را به اتفاقات سياسي شيلي پيوند ميدهد. در واقع گفتار و سينماي گاوراس هيچگاه صراحت خود را از دست نميدهد و از ديدگاهي جهان وطني و انساني بهره ميبرد از اين رو فيلمسازي كه فيلم آمين را در مورد كورههاي آدم سوزي داخائو و آشويتس ميسازد در مصاحبه در الجزاير از حقانيت جنبش مقاومت فلسطين و تفاوت با تروريسم سخن ميگويد و آمريكا را عامل گسترش تروريسم در جهان ميداند. او در فيلم «زد» نيز شخصيت زد را خاكستري ترسيم ميكند آنجا كه او در زندگي شخصيش انساني شكست خورده است و در انتها فيلم سخنراني همسرش به طنزي تلخ در رفتارهاي سياسي ميماند. آنجا كه ايرنه پاپاس سعي ميكند بر اعصابش مسلط و همچون همسري در شأن «زد» در انظار ظاهر شود و سخن بگويد. نكتهاي كه چپهاي آن زمان چندان به آن توجه نكردند تا در هنگام نمايش «اعتراف» يكه بخورند و بر عليه گاوراس بيانيه صادر كنند. شجاعت گاوراس در بيان آنچه كه ميخواست بگويد و نه آنچه كه دوست داشتند بگويد جالب توجه است. او هيچگاه باج نداد نه به راست و نه چپ و همواره موضعگيريهايش علامت سئوالي براي دوستداران سينمايش بوده است.
كنستانتين كوستاگاوراس در سال 1933 در كليوياي يونان متولد شد. شايد بتوان گفت او فعاليتهاي سياسي خود را از كودكي آغاز كرد و آن را از پدر به ارث برد. پدر او يك ارتشي يوناني بود كه دلاورانه در برابر هجوم ارتش نازي به يونان مقاومت كرد. ولي پس از جنگ دولت يونان گاوراس را به اتهام كمونيست بودن از كشور تبعيد كرد. او در ابتدا تمايل داشت كه به آمريكا مهاجرت كند و در آنجا سينما بخواند ولي به دليل كمونيست بودن و مك كارتيسم آمريكا از پذيرش او سر باز زد و وي به فرانسه رفت و در سوربن ادبيات خواند و به عنوان دستيار كارگردان با بسياري از فيلمسازان فرانسوي همكاري نمود. او در عين حال كه تحت تأثير تكنيك و روش كارگردانان فرانسوي قرار داشت، از طريق ديدن مداوم فيلمهاي هاليوودي از شيوه روايي و داستان سرايي آنان الگو برداري كرد و در اولين تجربه سينمايي خود با نام «قتل ماشين خواب، 1966» از تكنيكهاي خاص كارگرداني كه بسيار دوستش ميداشت يعني رنوار و دمي استفاده نمود در عين حال مبناي روايت و داستان فيلم تحت تأثير سينماي هاليوود قرار داد و بيشتر به تعريف داستان فيلم توجه كرد تا دغدغهي فرم. او در مصاحبهاي طنزگونه به تفاوت سينماي خود با ديگر هموطنش يعني تئو آنجلوپلوس اشاره ميكند در اين مصاحبه ميتوان رد سينماي مورد علاقهي او را يافت: «رفتم فيلمي از آنجلوپلوس ديدم؛ دوربين خيلي آرام در كافهاي شروع كرد به چرخيدن. بعد آمد و آمد و كلي طول كشيد تا ازكافه آمد بيرون. در ادامه سر دوربين چرخيد آن طرف، ديدم يك كوچه دراز است. گفتم يامسيح اين مي خواهد همين طور تا ته كوچه برود». «قتل ماشين خواب » اولين و آخرين تلاش گاوراس براي ساخت فيلمي با مضمون كاملاً سرگرم كننده بود. پس از اين فيلم دولت ملي يونان توسط كودتاي ارتش ساقط شد و حكومت نظاميان بر كشور حاكم شد. از اين رو گاوراس تمركز خود را بر وقايع كشور مادريش قرار داد و فيلم سينمايي «زد، 1969» را كارگرداني نمود كه در واقع كيفرخواستي بود بر عليه حكومت كلنلها در يونان. «زد» در زبان يوناني به معني او زنده است تعبير ميشود و اشاره به قتل گريگوري لمبراكيس نماينده چپگراي پارلمان يونان دارد كه در سال 1963 به دست نيروهاي راستگراي يونان صورت گرفت و موجب كودتاي نظامي در يونان و بر سر كار آمدن ارتشيان و ديكتاتوري هفت ساله در يونان شد. شايد در ابتدا نحوه شخصيت پردازي و تقسيمبندي پرسوناژها به آدم خوبا و آدم بدا و نوع بازي اغراق شده بازيگران كمي توي ذوق تماشگر امروز بزند ولي فيلم چنان داستانش را خوب تعريف ميكند كه اين ايرادات كمتر به چشم ميآيد. اين فيلم از معدود فيلمهاي سياسي صريحيست كه هنوز پس از گذشت آن دوران و فاصله گرفتن از وقايع قابل ديدن است. گاوراس فيلم را در الجزاير و با سرمايهاي فرانسوي ساخت اما ارجاعات فراواني در فيلم به يونان وجود دارد از نحوهي انتخاب اسامي شخصيتها تا موسيقي درخشان تئودراكيس كه تم اصلي موسيقي خود را بر مبناي موسيقي فولكلوريك يونان نهاده بود. همچنين گفتار ابتداي فيلم كه مي گويد شباهت تمام شخصيتها، افراد و وقايع اين فيلم عمدي است اشارهاي مستقيم به يونان تحت سيطره ژنرالها دارد. «زد» به موفقيتي بي نظير دست يافت و تقريباً تمامي عوامل فيلم را به شهرتي جهاني رسيدند. ايومونتان در پرسوناي بازيگريش (سياستمداري ناراضي) جا افتاد، تئودوراكيس با موسيقي اين فيلم شهرتي جهاني يافت و موسيقي اين فيلم به همراه ديگر ساختهي گاوراس يعني حكومت نظامي بدل به موسيقي مشترك اكثر جنبشهاي چپ دنيا شد. تئودراكيس كه خود پس از مرگ لمبراكيس از اعضاي موسس و رهبران گروه جوانان لمبراكيس بود موسيقي فيلم را در تبعيد و هنگامي كه در زندان بود تصنيف كرد و از انجايي كه فيلمنامه را نخوانده بود قطعاتي را تنظيم و براي گاوراس ارسال كرد تا او خود از ميان آنها قطعات مناسب را انتخاب كند. «زد» جوايز بسياري از اسكار بهترين فيلم خارجي گرفته تا جايزه هيئت داوران جشنوارهي كن را دريافت كرد. گاوراس پس از «زد» به همراه هنرپيشه مورد علاقهاش ايو مونتان چند فيلم ديگر با مضمون ستم سياسي و اجتماعي موجود در جهان سوم كارگرداني كرد از آن جمله ميتوان به «اعتراف»، «در محاصره» و «Special Section» اشاره كرد. شايد در بين فيلمهاي گاوراس «اعتراف، 1970» بيشترين حاشيه براي او فراهم آورده باشد. داستان اين فيلم در سال 1951 در شهر پراگ اتفاق ميافتد. آرتور لاندن، معاون وزير خارجه دولت كمونيستي چكسلواكي از سوي سازمان امنيت تحت نظر است و بازداشت ميشود. همسر لاندن به جستجوي او برميخيزد، و سازمان امنيت او را در يافتن همسرش گمراه ميكند. ليز در يك كارخانه مشغول به كار ميشود. در اين بين لاندن در زندان و در برابر بازجويان مقاومت كرده و اعتراف به اتهامات ساختگي آنها نميكند. بازجويان او را به يك بازجوي حرفهاي كوهتوك ميسپارند كه روشهاي خاص خود را دارد. لاندن پس از مدتي لب به اعتراف ميگشايد و تمامي اتهامات ساختگي را ميپذيرد، و قبول ميكند كه در دادگاه حاضر شود. دادگاهي كه 13 متهم ديگر نيز در آن حاضر هستند ... . در نتيجه جنبش دانشجويي و انقلاب 1968 فرانسه جو حاكم بر اروپا و حركتهاي چپ چنين نقدي بر اردوگاه كمونيسم را بر نميتافت. از اين رو حملههاي شديدي از سوي روشنفكران دست چپي به گاوراس و اعتراف انجام شد به طوري كه گدار بزرگ او را جاسوس CIA و عامل امپرياليسم خواند و فيلم از سوي محافل روشنفكري چپگرا بايكوت خبري شد.
در سال 1973 گاوراس حكومت نظامي بر اساس فيلمنامهاي از فرانكو سوليناس جلوي دوربين برد. اين فيلم روايت حادثه گروگانگيري يك كارمند آمريكايي شركت ايد توسط چريكهاي توپامارو است. چريكها پرده از فعاليت سازمان جاسوسي آمريكا در آموزش افراد پليس ضد شورش اروگوئه برداشتهاند و با گروگانگيري سنتوره، كارمند آمريكايي سعي در اعترافگيري از او در مورد فعاليتهاي پشت پردهاش دارند. گاوراس اين فيلم را بر اساس يك حادثه واقعي كه در سال 1970 اتفاق افتاد، در شيلي كارگرداني كرد. گاوراس همانند «زد» به زيبايي فضاي شهر آشوب زده مونته ويدئو و رفتار دوگانهي شورشيان و استيصال دولت ديكتاتور اروگوئه را به تصوير درآورده است. اين فيلم بر عكس «زد» توفيق جشنوارهاي چنداني نداشت ولي از سوي دوستداران سينماي سياسي از مهمترين آثار ساخته شده در اين ژانر است. موسيقي فيلم ساخته تئودوراكيس و يكي از شاهكارهاي موسيقي فيلم در تاريخ سينما است. تئودوراكيس همچون ديگر آثارش با تلفيق سازهاي فولكلور يوناني و ريتمي پر تپش موسيقي نفسگيري را خلق كرده است.
در 1982 گاوراس اولين فيلم هاليووديش را با شركت جك لمون كارگرداني كرد: «گمشده، 1982» ، گمشده روايت سقوط دولت آلنده به دست پينوشه است و فجايعي كه حكومت نظامي پينوشه در شيلي مرتكب شد. اين جنايات چنان سهمگين و هولناك بودند كه تا هم اكنون نيز كابوس آن فراموش نشده است. داستان اين فيلم با ناپديد شدن يك روزنامه نگار ماركسيست آمريكايي به نام چارلز هورفمن كه در روزنامه چپ فين مطلب مينويسد آغاز ميشود و كارگردان با استفاده از اين پيرنگ مقصود كه همان روايت مرثيهي كودتاست ميپردازد و سعي در واكاوي چرايي آن ميكند. چارلز كه به دست داشتن دولت آمريكا در جريان كودتاي شيلي مشكوك است پي ميبرد كه ارتش آمريكا در جزيرهي ونيا مشغول آماده سازي مقدمات كودتا است و به پيگيري ماجرا ميپردازد. او كه يادداشتهاي روزانهي خود را در يك دفترچه مينويسد چند روز بعد بازداشت شده و به نقطه نامعلومي منتقل ميشود. اد هورمن پدر چارلز به همراه عروسش براي يافتن پسرشان به سانتياگو پايتخت شيلي سفر ميكنند. اد هورمن مسيحي معتقديست كه هنجارهاي جديد و نوع زندگي فرزند و عروسش را درك نمي كند. و به طور مداوم با آنها مشكل بر ميخورد. اد كه از فضاي آزاد و پر زرق و برق آمريكا وارد محيط كودتا زده ساتياگو شده است با همان پيشينه فكري ميخواهد پسرش را از طريق پليش بيابد و با بس همسر چارلز به مشكل برميخورد. در ادامهي فيلم همزمان با جستجوي اين دو با انبوه كشته شدگان و قربانيان كودتا مواجه ميشويم و داستان كودتا در زير متن فيلم روايت ميشود و گاوراس به انتقاد از دولت امريكا در به ثمر نشستن اين كودتاي هولناك ميپردازد و به اختلاف نسل و نوع بينش اد و چارلز ميپردازد. در انتهاي فيلم اد وجودي ديگر از فرزندش را كشف ميكند و تصويري جديد از او بازمييابد. يكي از زيباترين سكانسهاي فيلم سكانس زلزله است. پس از وقوع زلزله ساكنين يك هتل سراسيمه و وحشت زده به سوي خيابان فرار ميكنند و با درهاي بستهي هتل مواجه ميشوند و مدير هتل در پاسخ به اعتراض آنها ميگويد به دليل حكومت نظامي آنها حق خارج شدن از هتل را ندارند. اين سكانس استعارهايست از وضعيت شيلي در زمان كودتا و سرنوشتي كه در انتظار مردم آن كشور است. جك لمون بازي فوق العادهاي را از خود به نمايش ميگذارد. فيلمنامه فيلم شسته رفته و موجز نوشته شده است و كارگردان سكانسهاي خارجي را به خوبي هدايت كرده است. با اين حال اين فيلم نيز از گزند تيغ منتقدان هميشه ناراضي مصون باقي نماند و برخي از عدم عمق بينش سياسي او خرده گرفتند و فيلم را بسيار سطحي تلقي كردند. اين فيلم در نمايش جشنوارهاي نيز موفق عمل كرد و جايزه اسكار بهترين فيلمنامه اقتباسي را براي گاوراس به ارمغان آورد و با نمايشي بسيار موفق نخل طلاي جشنواره كن را تصاحب كرد. جشنوارهاي كه گاوراس پيش از اين جايزه بهترين كارگرداني را براي فيلم «Special Section» دريافت نموده بود و در همين سال گاوراس به رياست سينما تك فرانسه منصوب شد و در اين سمت تا سال 1987 باقي ماند. او بار ديگر اين سمت را در سال 2007 به دست آورد و اكنون ماههاي اوليه رياست خود را بر سينما تك فرانسه تجربه ميكند. گاوراس در دههي هشتاد دو فيلم ديگر را هم كارگرداني كرد: «هانا كي، 1983» و «Conseil De Famille، 1985» و عاقبت در سال 1989 يكي از درخشان ترين آثارش يعني « جعبه موسيقي، 1989» را كارگرداني كرد.
در «جعبهي موسيقي، 1989» گاوراس تا حدودي از فضاي پر تنش و ريتم سريع فيلمهايش فاصله ميگيرد. به نظر ميرسد او در اين فيلم به جز آرمانهاي انقلابي فيلمهاي پيش از اينش كمي به درونيات و خلوت شخصيتهاي فيلمش توجه ميكند. اين نكته حتي در نام فيلم هم رعايت شده است: «جعبهي موسيقي!». داستان فيلم از اين قرار است كه مهاجري مجارستاني از سالها پيش در آمريكا ساكن است و توانسته در آمريكا به عنوان فردي موفق در حد خود زندگي كند. او به دخترش كه وكالت خوانده افتخار ميكند و زندگي به ظاهر آرامي را از سر ميگذراند. در اين بين برخي از اسرار سري جنگ جهاني دوم توسط روسها منتشر ميشود. نام لازلو نيز به عنوان يك جنايتكار جنگي در اين اسناد مطرح ميشود. او پي ميبرد كه اين حيلهي كمونيستها و روسها براي بدنامي اوست و از دخترش ميخواهد كه در دادگاه از او دفاع كند ... . اين فيلم جايزه خرس طلاي برلين را براي گاوراس به ارمغان آورد و دو نامزدي بازيگر نقش اول زن در اسكار و گلدن كلوب را براي جسيكا لنگ به همراه داشت. فيلم نمايش موفقيت آميزي را سپري كرد و مورد تحسين قرار گرفت. روشنفكران چپ هم با آشكار شدن كاستيهاي فراوان حكومت كمونيستي شوروي جاي چنداني براي اعتراض نداشتند. گاوراس پس اين فيلم كمدي سياه «La Petite Apocalypse، 1992» را جلوي دوربين برد. اين فيلم نيز در مورد غروب خورشيد كمونيسم در اروپاي شرقي بود. ديگر ساختهي كوستاگاوراس در واقع اقتباسي است از «بعد از ظهر سگي، 1975» سيدني لومت با عنوان «شهر ديوانه، 1997». اين فيلم با بازي داستين هافمن و جان تراولتا ساخته شد ولي سايهاي از شاهكار سيدني لومت را هم با خود به همراه نداشت. با اين حال تأكيد گاوراس بر نقش رسانه در بازنمايي واقعيت جالب توجه است. تفاوت عمده اين فيلم با ساير فيلمهاي گاوراس تغير نقش خبرنگار (داستين هافمن) به يك ضد قهرمان است. در فيلمهاي پيشين گاوراس خبرنگاران عموماً در نقش افرادي آرمانگرا و ديدهبانان جامعه و حكومتهاي توتاليتر معرفي ميشدند. در اين فيلم داستين هافمن در پيشبرد فاجعه دخيل است و سعي ميكند خوراكي داغ براي افكار عمومي آماده كند.
گاوراس «آمين، 2001» را در فرانسه كارگرداني كرد. به جز معدودي از منتقدان بسياري اين فيلم را بازگشتي شكوهمند براي گاوراس 68 ساله دانستند. از فيلم استقبال بسيار زيادي شد و كانديداي جوايز متعددي شد و در اين بين توانست جايزه سزار را براي بهترين فيلمنامه اقتباسي از آن خود كند. اين فيلم داستان به مسئلهي كشتار يهوديان توسط نازيها و با استفاده از گاز سيليكون-بي ميپردازد. يك افسر اس اس كه شيميدان ارتش هيتلريست موفق به ساخت گاز سيليكون-بي ميشود ولي پس از مدتي به استفاده مرگبار اين گاز توسط نازيهاي پي ميبرد. كشيشي جوان با او همراه ميشود تا ماجراي كشتار و جنايات نازيها را به گوش پاپ برسانند. واتيكان به دليل ترس از شوروي و كمونيسم، اگر از حكومت رايش سوم حمايت نميكند، بر عليه آن نيز سخني نميگويد. در اين هنگام نازيها مشغول جمعآوري يهوديان ايتاليا هستند. كشيش جوان كه از كمك پاپ و واتيكان نا اميد شده است به همراه يهوديان به سوي اردوگاه مرگ حركت ميكند. در اين بين آلمان در چند جبهه شكست خورده و جنگ رو به اتمام است و افسر به آلمان بازميگردد اما در بين راه اسير نيروهاي فرانسوي ميشود و تمامي اسرار اردوگاههاي مرگ را به زبان ميآورد و سپس خود را در زندان حلقآويز ميكند. اين فيلم از سوي برخي به طرفداراي از يهوديان و افسانهپردازي در مورد فجايع نازيها محكوم شد و اين بار گاوراس را به صهيونيست بودن متهم كردند. توجيه اين دسته به استفاده از گاز سيليكون-بي در ضد عفوني كردن بازداشتگاهها به دليل بيماري تيفوس باز ميگردد. ولي سئوال اينجاست كه يهوديان در بازداشتگاه چه ميكردند؟
آخرين فيلم به نمايش درآمده از گاوراس «تبر، 2005» داستان شيميداني به نام برونو داورت است كه در يك شركت مشغول به كار است. او به طور ناگهاني از كار خود اخراج ميشود و اين در حكم فاجعه برا او و خانوادهاش است. پس از سه سال او همچنان بيكار است و به دنبال موقعيتي متناسب با تخصص و شايستگيش ميگردد. او دورههاي تخصصي بسياري را ميگذراند و دست به هر كاري ميزند. با اين حال هيچ شغلي در زمينه صنعت به دست نميآورد. شركت آركديا (كه يك شركت داروسازيست) تنها شركتيست كه متناسب با تخصص اوست. ولي به دست آوردن يك موقعيت شغلي در آن شركت يك آرزوي محال است. برونو راه عجيب و خونباري را براي به دست آوردن شغل انتخاب ميكند: كشتن رقبايي كه با وي رقابت ميكنند! فيلم تبر از رماني تحت همين عنوان اقتباس شده است. اين رمان توسط وست ليك نگاشته شده است و گاوراس مدتها به دنبال ساختن فيلمي بر اساس آن بود. امتياز ساخت اين رمان ابتدا از سوي كمپاني پارامونت خريداري شده بود. گاوراس سالها صبر كرد تا امتياز ساخت اين فيلم از سوي پارامونت فروخته شود و او فيلمي بر اساس آن بسازد. از ديگر فيلمهايي كه بر اساس رمانهاي وستليك ساخته شده است ميتوانيم به «نقطه بازگشت» ساخته جان بورمن و «ساخت آمريكا» به كارگرداني ژان لوك گدار اشاره كرد. گاوراس در اين فيلم اثري به مراتب بهتر از رمان خلق كرده است و تمركز خود را بر هويت جوامع مدرن كه فرد با شغلش همسانسازي ميشود و بدون شغل اصولاً حضور فرد ناديده انگاشته ميشود ميپردازد. او جامعه سرمايهداري را همچون جنگلي فولادي كه فرديت، مهمترين دستاورد انسان معاصر، در آن با معيارهاي ظالمانه و بدوي خرد ميشود، تصوير ميكند. او به خوبي استيصال انسان معاصر و بازگشت به خوي درندگي را نمايش ميدهد و راسكولنيكفي جديد خلق ميكند كه اتفاقاً از جنايات خود چندان پشيمان نيست.
گاوراس 74 ساله اكنون در تدارك ساخت فيلمي با عنوان «بهشت غرب است» بر اساس فيلمنامهاي نوشته خودش و ژان كلود گرومبرگ است. داستان اين فيلم در مورد مهاجران غير قانوني و تلاش آنان براي ورود به اتحاديه اروپاست. با همين خلاصه داستان باز هم پي ميبريم كه گاوراس به دنبال دغدغههاي هميشگي خود كه مسائل سياسي و اجتماعي هستند رفته است. شخصيت اصلي اين داستان يك مهاجر غير قانوني به نام الياس است كه تلاش دارد به بهشت موعود كه همان دنياي صنعتي غرب اروپاست وارد شود. گاوراس در مورد پروژه جديدش در مصاحبهاي گفته است: « هر چند مضمون فيلم ايجاب ميكند سبك كارگرداني من متفاوت با فيلمهاي قبليم باشد، قصد ندارم «بهشت غرب است» را به صورت ويديويي و مستندوار بسازم. ترجيح ميدهم كار با حركتهاي سيال دوربين و با استفاده از "اسيدي كم" فيلمبرداري شود. مانند فيلمهاي قبليم نميخواهم وقايع داستان در يك كشور خاص اتفاق بيفتد. تماشاگر خود ميتواند در مورد پس زمينههاي تاريخي و سياسي و اجتماعي فيلم تصميم بگيرد.»
گاوراس به هر حال سهم مهمي در ژانر سينماي سياسي در تاريخ سينما دارد. او از آن دسته كارگردانانيست كه فيلمهايش هميشه مورد توجه منتقدان بوده است. شايد دليل عمدهي اين استقبال به زمينه سياسي و اجتماعي آثارش برگردد. به هر حال هيچ كس نميتواند در برابر فيلمهاي بي تفاوت باشد، چون آثارش همچون خودش جدل برانگيزند و منتقدان هم اينگونه فيلمها دوست دارند، چه نقد منفي در مورد آن بنويسند و چه نقد مثبت. شايد در ايران مشابه او را داشته باشيم: مسعود كيميايي! (البته اين قياس معالفارق است). فيلمهاي او خاطرهي جمعي بسياري از جوامع را شكل داده اگر چه مخاطبان گذشته او نسبت به وي بدبين و كينه ورزانه سخن بگويند. گاوراس همواره آرمانگرا و داراي سخن بوده است كه آن را صريحاً و با صدايي بلند بر زبان ميآورده است حتي اگر خوشايند بسياري از دوستانش نبوده باشد. همانطور كه خود او ميگويد: «اميدوارم مردم بيشتر به بودن فكر كنند تا اينكه چطور به نظر ميرسند»
پ.ن.: این نوشته بخشیش تراوشات ذهن ما و بخشیش ترجمه است ... یه جور فیلموگرافی! همین ...
