اینکه باید از تاثیرگذارترین ها بنویسیم ... من بازی اینترنتی رو دوست دارم، فضا و بهونه ی خودواپاشانی رو در اختیارت قرار می ده ... و اینکه از لهیدن و پوکیدن لذت می بری و دیستورشن تارهای عصبیت رو می شنوی ... و البته اینکه هیچ لذتی بی درد نیست ... به قول پیتر فالک تو معجزه ي سيب «من نمي دونم كجامه اثر گذاشته ولي مي دونم كجامه داره مي سوزه» (با لحن دوبلور بیک ایمانوردی و البته پیتر فالک بخونید، گدایان تهران) دو نقطه دی ...
بار اول که به تاثیرگذارترین ها فکر می کردم صفحه ی ذهنیم عین بختم سفید سفید بود ... راستش نسبت من و تاثیرپذیری مثل نسبت جن و بسم الله است، اصولا آدم جاه طلبی هستم برای همین در هر غلطی که کردم می خواستم که بهترین باشم و هر وقت که حس می کردم که این اتفاق نمی افته یا رهاش کردم یا تبدیل به سرگرمیم شده، روزگاری دوست داشتم نقاش، فعال سیاسی آزادیخواه، شاعر اونم اونم از نوع نظریه پرداز دهه هفتادیش، فیلمساز جهان وطن و احتمالا صاحب یه ثابت جهانی یا مبدع یه روش هیولا تو مهندسی برق بشم ... امروز هیچکدوم از این خواسته ها محقق نشده ولی من شدیدا راضیم ... فکر کنید بقیه دنیا یا بخشی از دنیا می خواست شبیه من بشه ... واقعا که دنیا گلستان می شد ... سیاها تو آفریقا به کشاورزی مشغول می شدن و امت اسلام آخوندا رو از تخم دار می زدن! ... کشیشا و خاخاما و موبدا رو دسته جمعی برای تبلیغ می فرستادن مریخ و هر چی روشنفکر بود رو اعدام می کردن ... هر کسی حق داشت آزادانه اظهار آزادی بیان و فضل کنه و کافه ها و مشروب فروشی ها باز کردن و البته همه دست در دست هم به نوسازی شهر نو می پرداختن تا گونی گونی امیر قلعه نویی تولید کنن تا فوتبال قاره سیاه به پای فوتبال قاره ی کهن برسه ... به هر حال تمام اینا رو قرقره کردم که بگم ما که سنگ نیستیم به هر حال از چهارتا آدم خوشمون اومده و احساس نزدیکی باشون کردیم البته فقط احساسشو نه خودشو ... به جز دیوید لینچ!
در واقع جز پدرم کسی تاثیر عمیقی روی من نذاشته ... پدرم مهمترین رقیب زندگی منه یا الان بهتره بگم که بوده (اینم ربطی به مزخرفات و کس و پرتای عقده ادیپ مدیپ نداره) ... قامتی که طی تمام این سالا مدام در حال انبساط و انقباض بوده! ... تقریبا هیچ وقت نفهمیدم که از زندگیش چی می خواد ... ولی مبارز خوبی بوده و البته هست، مثل علی دایی! هه!. مهمترین سرگرمی های فعلی، من مثل فیلم دیدن یا گاهی کتاب خوندن از همین رقابت به هم رسیده ... و حتی صبحی که به جای هنرستان گرافیک سر از هنرستان صنعتی درآوردم رو مدیون پدرم هستم ... تمام تلاشش رو کرد که من شبیهش نشم، فکر کنم که موفق شده ... از این بابت ازش ممنونم ... شدیدا دوستش می دارم!
سالای ۷۶، ۷۷ و ۷۸ با تمام اتفاقات ریز و درشتش به قول من می نویسد! سال پیش دانشگاهی، سال دوم خرداد، سال مردی با قبای عنی، سال صعود، دودریدن دیفرانسیل و استادیوم، سال غزال تیزپا و اسب سیاه آسیا، سال کوی دانشگاه، سال صدای گرفته از فریاد، سالی که برای اولین بار عاشق شدم، سال خرما چشم، سال گیسو بلند، سال کرد روح، اینا رو خیلی فانتزی و از ارواح خفته و خسته ی یه کس خل گولی گولی می نویسم چه عب داره یخده سانتی مانتال بشیم ... سرتق دلبری که شدیدا دوستش می داشتم ... بغض درخت گلابی! ... با پیام از فرهنگ که بیرون اومدم هوا تاریک بود و کف دست من می سوخت ... و من میانه ی کلیدر عاشق سپیده بودم ... از ۷۶ تا ۷۸ ... که او بداند جرات گفتنش رو نداشتم، وقتی که گفتم ... خندید که من عاشق شریعتی و سروشم ... می خوام دنیا رو تکون بدم تو مگس معرکه ای ... بعد از وین ق پنجم که دود کردم از جوابش تخمم هم نمی گزید ... مگر نه اینکه دو سال بی خواب بودم؟ هه هه! وضع امروز ما به یه سکانس فیلمه سیاه و سفید اسلپ استکی دهه ی بیستی شبیه ... با تکه های خامه و کیک که با محتویات داماغ و تف روان قاطی شده ...
کوئینتین عزیز! سومین ستاره ی آسمون زندگی منه! این روزها برام مثل اگزاز و دیازپامه! و شخصیت مورد علاقم جولز پالپ فیکشنه ... واقعا اینو ازش یاد گرفتم که برای به گا نرفتن گاهی ایمان به یه آیه هم کافیه، و ما برای شما آیات زیادی قرار دادیم! و به قول یکی برام مهمه که تو چی فکر می کنی، ولی برام مهمتره که خودم راجع بش چی فکر میکنم ... یه شخصیت مورد علاقه ی دیگه هم دارم ادی خوش دست و البته بشکه ی مینه سوتای بیلیارد باز ... دیالوگ فیوریت: «هی ادی تو بازنده به دنیا اومدی ... برد حالتو خراب می کنه باسه همین انقده بازی می کنی تا ببازی و مثل یه میمون هر چیزی رو که به دست آوردی به در و دیوار پرتاب کنی و بریزی روی زمین» ... اینم نگم خفه می شم ... شخصیتی که روز به روز از بیشتر از چشمم می افته: دیوید لینچ! تقریبا دیگه تو تاپ تنم جایی نداره ... بنده خدا دیشب که باش صحبت می کردم می گفت تو چرا نمی خوای بریم تو یه کلبه نزدیک اونجایی که استریت استوری رو ساختم با هم تنها زندگی کنیم ... منم بش گفتم نه داوود ... خطرناکه داوود ...
ماهی برای من مصداق رفاقته! تقریبا هیچ تاثیر قلمبه ای روی هم نذاشتیم ... فکر می کنم برای دوستی همین بس باشه!
موسی عابدی دبیر ریاضی هنرستانم! بابت پوکوندن کله ی من روی تخته سیاه کلاس! من طبق معمول بی تمرین سر کلاس بودم و هفته ی پیشش امتحان گرفته بود ... با یه لقد تو کونم منو شوت کرد پای تخته و با لحن اواش گفت بدبخت تنببببل!!! تمرینا رو که دید دیوانه وار هجوم آورد سمت من و موهام رو گرفت و ۴-۵ بار کوبید تو تخته سیاه! درد تا بصل النخاعم تیر می کشید و بغض و گچ داشت خفم میکرد! دبیر ریاضی خوبی بود ... دست کم تا آخر لیسانس نمرات ریاضی من از ۱۷ کمتر نشد ... و ما ایمان آوریم که چوب معلم گله ... هر کی نخوره خله! و تمامی روش های آموزشی و تربیتی نوین کس و شعری بیش نیستند ...
سعید عقیقی و روزایی که من الکترونیک ۲ رو دودر می کردم و سر کلاس تاریخ سینماش می رفتم! زیر آبم رو بروبچ سوره زدن و حراست منو پایین نگه می داشت و اون هر بار می اومد دم دکه ی حراست و با فش و فضیحت من رو بالا می برد! پوست کلفتیش سر کلاس برام حیرت آور بود، دست کم نیمی از ۱۷ جلسه ی کلاسش رو سر اینکه چرا سیبیل داره و با این اطوار راه می ره گذروند ... با این حال هفت پرده بد نبود و شبهای روشنش احمقانه بود! اون هنوز تنهاست ...
و البته تنها اشتباه زندگیم! ... خوشبختانه اشتباهی بود کمونیستی و اشتراکی که پس لرزه هاش جماعتی را تکان داد! در واقع لزومی نداره آدم هر آنچه رو که فکر می کنه به زبون بیاره ... و یاد گرفتیم که دنیا بدون چاه خلای ذهن ما و البته شما جای قشنگتریه ... و البته این توفیق اجباری بود ... فکر می کنم از اون اشتباه امروز کسی پشیمون نباشه (ینی کلیوم کسانی که خود را به گا رفته، مظلوم کربلا و سوخته محسوب می کردن) ... و ما از آن روز بلاگ نویس شدیم ... تا گاز فاضلاب ذهنمان را به مخاطب مجازی سرایت دهیم!
آها یه چیز دیگه پوست کلفتی و سیستم تطبیق حرارتی زنان ایران تو گرمای تابستون همیشه من رو تحت تاثیر قرار داده ... نمی دونم چطور می تونن این چادر و لچک کت و کلفت رو تحمل کنن ...
پ.ن.۱: اینا رو سریع و با عجله نوشتم شاید بعدا چنتای دیگه اضافه شه ... در واقع چنتا خاطره ... چون به جز مورد پدر هیچ کدوم از موارد بالا تاثیر مداوم و دائمی روی من نداشته ... در واقع این اتفاقات کم و زیاد برای تمام بروبچ نسل ما اتفاق افتاده ... ما کم شبیه هم نیستیم ... در واقع انقده اندکیم که از هر طرف می ریم، باز هم به هم می رسیم و با دیدن هم دچار حالت تهوع می شیم ...
پ.ن.۲: از من می نویسد! بابت دعوتش ممنونم! ... لیست بغل همه دعوتن ... اگه چس کلاس روشنفکری و پیف پیف دنبالم نیا بو می دی رو نذارن ... و در بازی انترسان خودریزی شرکت کنن ... دعوت ويژه و خصوصي هم مي كنيم : ميم لام، شوپه، دسوليشن رو، رنگ آبها، و باجه رو كه اين آخري برام خيلي مهمه ... دد نوتم دعوت و عدم دعوتش خيلي فرقي نمي كنه چون احتمالا نمي نويسه ...
پ.ن.۳: بازم از بیلیاردباز ... رابرت راسن يه هيولاي واقعيه ... و سکانسی که ادی خوشدست داره مخ سارا رو می زنه:
- تو چه کاره ای؟ - تو کالج درس می خونم ... دانشجو ... دو روز تو هفته مي رم سر كلاس سه شنبه و پنج شنبه - ولی قیافت شبیه دانشجوها نیست ... - من از نوع هرجاییشم ... یه هر جایی واقعی - نه نه! منظورم این نبود ... می گم که خیلی جوون نیستی ... - نه نيستم! - خوب چرا مي ري كالج؟ - چون سه شنبه و پنج شنبه كار ديگه اي ندارم كه بكنم ... - باقي روزا رو چيكار مي كني ... - انقده مشروب مي خورم كه سيامست بشم ...
اول اینکه مردک خسته اگه با چیزی جز بابونه ما رو می فروختی به کلی ازت نا امید می شدم ... می دونی که فش خورتم ملسه ... دوست دارم تای! دو نقطه پرانتز بسته!
دوم اینکه می خوام یه لیست درست کنم از افراد مادر به خطایی که دلم می خواد فش خواهر و مادر بکشم بشون ... و بعد جلوی اسمشون ستاره بدم ... فیلن که صدر جدول با داریوش سجادی خارکسته ست ...
سوم بلاتکلیفی این روزهاست ... که نه بوی خون میده! نه نون! ... حوصله ندارم ... لیستمو آروم آروم آپدیت می کنم شایدم گذاشتمش این گوشه که هر کی میاد دنبال اسمش بگرده ... یه ای دی اس الم به شکل ماورایی به بازدیدکنندگان گوگولی هدیه می کنم تا اگه اسمشون نبود، خودشون تنگش کنن اون پایین اضافه کنن ...

اغوا، ژان بودریارد، ترجمه امین قضایی
پ.ن.۱: مسئولیتی در قبال خوبی و بدی ترجمه اش ترجمه اش ندارم ...
پ.ن.۲: کتاب مجوز نشر در ایران نداره ... در ابتداش نوشته:
۱۵ اوت، ۲۵ مرداد ۱۳۸۳، جمهوری اسلامی عاطفه رجبی دختر ۱۶ ساله را به جرم اغوا اعدام کرد ... این کتاب به او تقدیم می شود!
و من مارس شدم!
پ.ن.۱: از همتون ممنون ... ماهی، عالیه، نگار، مجید و ساحل ... دوستان ورزشکار، مردمی و با معرفت که ما رو از شرمندگی پنچر نمودن ... بچه ها مچکریم!
پ.ن.۲: همینمون مونده بود که شرط امضای برگه ی دفاعیه و احتمالا تسویه و الخ منوط به امضای عقدنامه باشه ... حوصله ندارم بگم فقط میلت اوستام برام زن پیدا کرده ... و این خیلی جدیه ... خیلی ... اوهه (به فتح های اول) ... ای سکته!!! ...
اول اینکه داره ریا می شه! ... در واقع دانسیته فحش پست های این بلاگ از میزان تقوا تجاوز نموده! از این رو تا اطلاع ثاونی دادن فحش را موقوف می نماییم! ... با مقایسه ی مطالب چند ماه اخیر با مدت زمان مشابه در سال گذشته٬ دو سال گذشته و همینطور سالهای آینده٬ دریافتیم که میزان خودزنی و خودواپاشانی تا میزان ۷۱/۹۳ درصد کاهش یافته! و البته این موضع رو کتمان نمی کنم که الان در ناحیه ای واقع در منتها الیه هیکلمان مقدمات یک عروسی در حال چیده شدن است ... در واقع حرکتی خزنده ای را به سوی کافه های نکبتی تهران آغاز نموده ایم ... پس علی الحساب من عمه٬ خاله٬ مادر «اگر فوت نشده و در قید حیات باشند» و خواهر تمام کافه نشینان تهران که دارای انواع امراض روحی و جسمی می باشند را دچار تکانه های شدید می کنم ... تهران نیاز شدید به یک زلزله موضعی داره! اینو باور کنید!
دوم اینکه: سوار بر پراید عرصه ی بی آلایش دنیای مجازی را تبدیل به سریال آینه نکنید ... مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!! دو نقطه دی
سوم اینکه : ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن! ... رحمی به من خسته دل بی سر و پا کن! (×۲)
پ.ن.۱: سکانس خودریزی: تو ای معجزه ی قرن٬ تو ای معجزه ی خلقت بیگیر راست برو بالا ... !!! دوم خرداد سال یکهزار و سیصد و هفتاد و شش! دانشگاه تهران و من پیش دانشگاهی بودم و فرداش امتحان نکبتی معارف داشتم! ... هجوم جمعیت و پریدن از روی نرده های دانشگاه ... تنها تصویر زیبای آن روز ... انگار که اتفاق ما بودیم! و امروز دریافتیم که آن روز ... گوزی هم نبودیم! رقیق٬ بی صدا٬ سرد و بی بو و خاصیت چون امروز ...
پ.ن.۲: خدا نکنه آدم کاری بکنه! آیدین خان آغداشلو در کافه از کافه نشینی می نویسند ... ایشان طبق معمول در حال ایفای نقش پدری خویش در قبال تمام ابناء بشر می باشند ...
پ.ن.۳: ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن ... رحمی به من خسته دل بی سر و پا کن! (×۲)
