
گوشت زنده
کارگردان: پدرو آلمودوار
بازیگران: خاویر باردم، فرانچسکا نری، لیبرتو رابال، آنجلا مولینا و پنه لوپه کروز
اسپانیا به نوعی نقطهی شقاق اروپاست. سرزمینی که به تعبیری، در طول تاریخ گامهایش را درمقایسه با همتایانش پس و پیش برمیداشته و با مردم و فرهنگی ناهمگون با سایر نقاط اروپا گاهی سرخوشانه مسیری متفاوت را میپیموده. در چنین تضادها و پیشینهایست که غریبترین هنرمندان اروپایی از میان آنان برخاستهاند. دالی، پیکاسو، بونوئل، لورکا و ... آلمودوار! اگر دالی و بونوئل اولین تجربههای سورئالیسم را در نقـاشی و سینمـا خلـق میکننـد و پیکاسو افقهـای کوبیسم را وسعـت میبخـشد و لورکـا راویِ طلسمها، جادوها و ارواح سرزمینش میشود، آلمـودوار نیز به ارواح زندهی ایـنزمانی، که در اطراف ما سایهوار در حرکتند میپردازد. کافیست به "بازگشت" و بازی دلربای رنگها و افسانهها و مردگان زندهی آن نگاه کنیم! شاید نوعی رئالیسم جادویی در سینما ...
در روزگاری که گفته میشود ظهور مضامین جدید در داستانپردازی کار بسیار مشکلیست آلمودوار با استفاده از روح اسپانیاییاش دست به انتخابهایی عجیب و متهورانه میزند. بارها این تعبیر را شنیدهایم که " اگر یک سگ انسان را گاز بگیرد اتفاق مهمی نیفتاده است ولی اگر یک انسان سگی را گاز بگیرد آنگاه یک داستان خواهیم داشت! " آلمودوار در دنیای به اصطلاح پسامدرنی که هجوم دادهها، اطلاعات و تصاویر بخش بزرگی از حافظهی روزمرهی مردم را اشغال نموده، جرأت دیدن و روایت چنین انسانهایی را دارد. انسانهایی حاشیهای، واپس زده شده که تنهایی را نه مانند آنچه که مورسوی کامو یا گرگوار زامزای کافکا به آن گرفتارند، تجربه میکنند. او به خوبی اقلیتها و جوامع کوچک نادیده گرفته شدهی پیرامونش را جستجو میکند و آنها را مییابد. پرداختن به ترنسژندرها در "همهچیز به خاطر مادرم"، ایدز و آسیبهای روانی و اجتماعی و نحوهی برخورد جامعه با این پدیده در چند فیلمش از این جملهاند. شاید مهمترین مشخصهی آلمودوار در نقطه دید و نظرگاه او نسبت به این مضامین باشد. او به هیچ عنوان نگاهی از سر غرور و مصلح اجتماعی به اینگونه پدیدهها ندارد و تنها آنها را با نوعی مثبتاندیشی سرخوشانه که گاه پهلو به طنازی میزند، روایت میکند. او بیش از هرکس پی به اهمیت همراهی، همدلی و پذیرش این اقلیتها و شاید بیش از هرچیز، به نقش عامل "تصادف" در سرنوشت و حرکت کاتوره ای انسان معاصر پی برده است و این مهمترین وجه اشتراک او با سینماگران هم عصرش نظیر تارانتینو، ایناریتو و ... است. این عنصر قدرتمند شاکلهی اصلی "گوشت زنده" را نیز بنا میکند.
گوشت زنده بر اساس رمانی با همین عنوان نوشتهی روث رندل ساخته شده است. روایت گوشت زنـده در اسپانیـای اواخـر دوران فرانکـو شکل میگیـرد. دورانـی که دیکتاتور باعث انزوا و عقبماندگی اسپانیا به نسبت سایر همسایگانش شده است و مردمی که به مرور تفاوتهای ساختار اجتماعی خود را نسبت به سایر نقاط اروپای غربی درک میکنند. زنی باردار و تنها به طور ناگهانی کودکی را در یک اتوبوس شهری متولد میکند. تولدی که استعارهای از ورود مجدد اسپانیا به اروپا و دوران پس از فرانکوست. آلمودوار تخصص جالبی در فراهم آوردن زمینههای مناسب بصری برای توصیف موازی رخدادهای فیلمنامه دارد. در سکانسی کـه ایزابـل (پنهلوپه کروز) ویکتـور (لیبرتو رابال) را اتوبـوس بـه دنیا میآورد پس از حرکت اتوبوس شعاری را که بر دیوار نقش بسته میبینیم: آزادی!. معمولاً پس از سقوط یک دیکتاتور و لزوماً پس از هر اتفاق تاریخی، دوران گذاری فرا میرسد که عموماً شاهد یک انقطاع نسل خواهیم بود و بستر روایی گوشت زنده را این پیرنگ شکل میدهد. بیست سال بعد دو پلیس، دیوید (خاویر باردم) و سانچو (خوزه سانچو)، که به نوعی نمایندگی نسل پیش از ویکتور را به عهده دارند سوار بر اتومبیل به جوانانی که در خیابانهای شهر سرگردانند نگاهی از دیدهی حقارت میاندازند و سانچو با تحیری دنکیشوتوار حکایت خیانت همسرش را برای دیوید بازگو میکند و با همان ترس و اضطرابی که ناشی از محافظه کاری و تربیتش در دوران فرانکو دارد، با نشان دادن جوانان، هر کدام از آنها را به عنوان فاسق زنش تصور میکند. سانچو زاییدهی ذهنیت پدرسالارانه و نگاه از بالا به پایین دوران فرانکوست که در برابر جوانانی که گستاخانه ارزشهای ذهنی او را به بازی گرفتهاند دچار نوعی عقدهی اختگی شده و به الکل پناه برده است. ویکتور که مدلی از جوانانی را ارائه میکند که ریشه در تربیت دوران فرانکو دارند و در برابر پدیدههای جدید وارداتی نظیر مواد مخدر، موسیقی راک و ... مات و مبهوتند و هنوز در پی کشف نظام روابط پیرامون خود هستند. از این رو انتخاب ترانههای قدیمی و فولکلور اسپانیا از سوی آلمودوار برای توصیف این تضاد در این سکانس و سکانسهای دیگر جالب توجه است. ترانهای قدیمی که از محاسن و قدرتمندی و شجاعت یک سگ گله سخن میگوید و سانچو که خود را سگِ گلهای گر و بیمار میداند و در ادامهی داستان این عقدهی اختگی خود را بیشتر و بیشتر بروز میدهد. خصوصاً انفجار این عقده را در برخورد او با ویکتور در خانه النا (فرانچسکا نری) و نحوهی انتقام او از دیوید مشاهده میکنیم.
النا نماینده طبقهی متوسط مرفه اسپانیا است که در دوره نوجوانی مواد مخدر مصرف میکند و دارای روابطی آزاد است. ویکتور یکی از افراد متعددی است که النا با او رابطه برقرار کرده است. تضاد موجود در این نسل را به خوبی در نحوه زندگی آینده آنها میبینیم. النا که پس از حادثهی گروگانگیری کودکانهاش توسط ویکتور دلباختهی دیوید شده است با او ازدواج میکند و با توجه به عدم توانایی دیوید به او وفادار است و خلا حضور فرزند را با راهاندازی یک اِن جی اوی حمایت از کودکان مبتلا به ایدز پر میکند و ویکتور که پس از برقراری اولین ارتباط دلباختهی النا میشود و سعی در تصاحب او به هر قیمت دارد. در واقع میزان پیچیدگی روابط در فهمشان از سوی کاراکترها و گسست نسلی، ساز و کار درام را در گوشت زنده شکل میدهد.
تمامی مردان فیلم به نوعی گریبانگیر این عقدهی اختگی هستند. دیوید پس از معلولیت توانایی خود را از دست داده و تمام زندگیش را در النا و حضورش خلاصه کرده است. دیوید در سکانس گروگانگیری مردانگیش از طرف النا به تمسخر گرفته شده و در زندان در اندیشه اثبات این موضوع به الناست. یکی از دلمشغولیهای آلمـودوار نقش مردگان در زندگی زنـدگان است کـه محور اصلی فیلم بازگشت را شکل میدهد. در گوشت زنده نیز این موضوع نه به شکل محور که به صورت طرح و توطئهای مناسب برای ادامهی داستان خود را بازمینماید. ویکتور که در زندان مادرش را از دست داده پس از آزادی به گورستان میرود و در انجا تصادفاً النا را ملاقات میکند و سپس با کلارا همسر سانچو آشنا میشود. آلمودوار در فیلمها و فیلمنامههای دیگرش نیز تبحر خود را در استفاده از عنصر تصادف نشان داده است. در واقع سکانس گورستان حلقه ارتباطی بین شخصیتها را کامل میکند تا چرخ و فلک روابط بین شخصیتها بی وقفه به گردش خود ادامـه دهد. چرخ فلـکی که بی شباهت به چرخ و فلک روژه وادیم (نسخهی اولیهی آن ساختهی ماکس افولس است) نیست. فیلم وادیم بر اساس نمایشنامهای از شنیتسلر تهیه شده بود و عشق را همچون چرخ و فلکی مضحک و دردناک به تصویر میکشید که البته در فیلم آلمودوار این بدبینی با نوعی از طنازی تعدیل شده است. در فیلم آلمودوار نقش کلارا مشابه دختر خدمتکار فیلم وادیم است؛ که شیوهی عشقبازی را به ویکتور میآموزد و بدین صورت ویکتور توان فکر کردن به گذشته و رابطهی ناپختهاش با النا را بازمییابد. در گوشت زنده سلسله روابط و بخشهای پنهان گذشتهی ویکتور، سانچو و دیوید توسط روابطشان با کلارا و النا روشن میشود و فیلمنامه قدرتمندانه موضوعیت و پیشزمینههای گرهگشایی را در روایت داستان ایجاد میکند. پس از آشنایی با کلارا ویکتور عامل تمام مکافاتهای خود را بازمییابد و کینه و نفرت او نسبت به النا تبدیل به حسی از احترام میشود و به سازمان خیریهی النا میپیوندد. دیوید به حضور او در سازمان خیریه حساس میشود و این دو یکدیگر را ملاقات میکنند و ویکتور برای او فاش میکند که سانچو عامل اصلی معلولیت او در آن حادثه بوده است. پس از بازگشت به خانه النا که در برابر احساسات دیوید خود را مسئول حساب میکند تصمیم به ترک سازمان خیریه میگیرد. دیوید داستانی را که ویکتور برایش تعریف کرده، برای النا بازگو میکند و این بار النا در برزخ قضاوت در مورد وقایع اتفاق افتاده قرار میگیرد و این نقطهی پایانیست بر اسطورهی ذهنی دیوید نزد او! النا برای آخرین بار به نزد ویکتور میرود، و در پایان درمییابد که قادر به ترک او نیست. آلمودوار شخصیتهای خود را به خوبی پرورش داده است. دیوید که پس از معلولیت توانایی جنسی خود را از دست داده، روحیه و قدرت مردانهی خود را در بازی بسکتبال جستجو میکند. ویکتور که در نقش یک قربانی که به تنهایی موجبات رشد خود فراهم میکند و به مفهومی انسانی از زندگی دست مییابد. سانچوی منفعل و ناتوان که در انتها با خودکشی از خود انتقام میگیرد و کلارا که زندگی زناشویی خود را تباه شده میبیند و در جستجوی مفهومی برای ادامهی حیات خویش است. در سکانس پایانی کلارا با ورق زدن کتاب مقدس ویکتور، به بریدهی روزنامههایی که تولد او را در یک اتوبوس تیتر کردهاند برمیخورد و سرخورده از عدم حضور کودکی که به آن عشق بورزد در انتظار سرنوشت و انتقام سانچو باقی میماند. شخصیتها همگی دارای هیبتی خاکستری هستند ولی آلمودوار با زیرکی خاصی عرصهی قضاوت را برای تماشاگر نسبیگرایی که امروزه از زیر بار قضاوت شانه خالی میکند باز گذاشته است. در واقع با تمام تضادهای موجود در کاراکترها تماشاچی ناگزیر از قضاوت در مورد سرنوشتشان است.
روایت گوشت زنده ساختاری دایرهای دارد و انتهای فیلم با ابتدایش پیوند میخورد. دایرهای که همچون ستارهی عنوانبندی پایان فیلم، به سمت مرکزش متمرکز میشود. ولی این بار نه در مادرید سوت و کور و خلوت ابتدای فیلم، که در مادریدی زنده و شلوغ کودک النا و ویکتور در مسیر بیمارستان و در یک ون متولد میشود. کودکی که احتمالاً شادتر و خوش شانستر از ویکتور خواهد بود ...
کامنت دانی اینجا را برداشتیم ... چون هر کون نشسته ای که می آید اینجا یاد قصه هایی می افتد که بین سگ همساده امان و ننه ی ایشان متفق شده ... و می خواهد تیماردار سگی باشد که حق پدری بر گردن ایشان دارد و والده را متعه خویش ساخته ... آآآآدرس سگ را می خواهند از ما ... پدر سوخته ها! البته از قرار این مادر به خطا به فکر انحصار وراثت است ... می گوید یحتمل سگ همساده مان که یک فرنگی بود ... همانیست که داستانش را این هدایت السلطنهی پدرسوخته ی اومانیست نهیلیست به رشته تحریر درآورده است ... در کتابی تحت عنوان دل سگ! یا چگونه یاد گرفتم ترس خود را کنار بگذارم و چگونه مادر مصطفی را بگایم!. می گوید رمان مفرحیست و حالا سر نخ را می خواهد که ارث پدرش از تاراج جن و انس در امان بماند ... و خود از حقوق مادی و معنویش برخوردار شود. فصولی از آن را در کانال مولتی ویجن به هنگام سحر پیش از اذان صبح به تصویر سینما توغراف درآورده اند ... که بسیار حظ بردیم ... الحق که این سینما توغراف چه می کند ...
البته ایشان مشکل خاصی با این بنده ی سراپا تقصیر ندارند در مورد موقعیت جغرافیایی حادثه ای ... از آنتالیا تا دبی مختصر بحثی پیش آمده بود ... و البته اینکه ایشان فرزند تخم سگ همساده سمت راست ما می باشند یا نه ننه اشان از زیر بته عملشان آورده ... به هر حال آقا مصطفی (ابا مفلس) ما خدمت مادر شما از عرض ارادت داریم ... عرض ما را به درز ایشان حواله دهید و از طرف سگی که با ایشان نزدیکی نموده خدمتشان بفرمائید:
ما سگ مردمان که وفا می کنیم ... دم تکان می دهیم ... همه اش از بهر تو بود ام المصطفی! با الف و لام تعریف ... چاغاله ی تردی بودی والا! بلایی بودی بلا ... به کسر با ... نوش جان سگ همساده مان ... راستش وقتی به سگ همساده مان وفا نکردی و با آن غیور مرد روی هم ریختی و رفتی ... امر بر مصطفی در شناخت ابالمصطفی مشتبه نمودی ... ناگزیر آن سگ از عشق تو به سگی ولگرد تبدیل شد ... به خرده نانی و نوک سوزن جانی زنده بود ... معتاد به هریوین و بنگ و چرس گشت و گاهی قوادی و جاکشی می نمود! و برای جرعه ای عصاره ی کوکنار در بارگاه نجیب خانه ی اطراف خیابان جمهوری به لاسیدن مشغول بود ... گویند پس از اعزام ابا المصطفای قلابی به جبهه های حق علیه باطل پنهانی سری به خانه ی ام المصطفا می زد و دیده و دلی تازه می نمود ولی دیگر آن دل برایش دل نشد! و سر به بیابان نهاد و می خواند:
دیگه این دل باسه ما دل نمی شه ...
تا موش او را دید و گفت حرام زاده! ... حیا نمی کنی که در روز روشن دست به دزدی آثار هنری می زنی ... من خودم نخبه ام ... بی پدر و مادر چخه ه ه ه!!!!
و سگ!!! پدر واقعی مصطفی پا به فرار گذاشت ... کسی نمی داند او سر از کجا درآورد ... ولی در آیات و احادیث روایتست که عاقبت سگی سر به راه گشت و در شهر قصه به شغل عطاری مشغول شد ... تا اصحاب کهف را بیافت و با آنان همراه شد تا در غاری به خوابی ابدی فرو رفتند و عاقبت به آرزویش که همخوابه گی و محشور شدن با سید الشهدا بود دست یافت ... باشد که ابا المصطفای قلابی هم که در جبهه های حق علیه باطل معلوم نیست چه بر سرش آمد ... با آقا امام زمان محشور شود ...
در انتها بخشی از ترانه ی منتسب به ایشان را آورده ایم که بسیار حزن انگیز می باشد:
اگه عناب و سه پسون می خوری
جنس خیلی خوب دارم
گل ختمی ... گل کاسنی ... بپیچم!!!
با کمی دقت و غور در ابیات فوق به آشنایی ابا المصطفی با مباحث دقیق عرفانی و تکنیک شعری در پهنه پسا روایتی هرمنوتیسم مترنم پی می بریم ... و البته بدیهی است که یکی از فرا روایت های ذهنی شاعر اینجا ام المصطفاست که در حدیثی قدسی آمده است که ساکن طبقه هفتم بهشت بود و عمله از اشکوب صد و چهارم جهندم به خدمت خویش درآورده بود تا سه پستان قوی هیکلش را حمل کنند که این بوالعجب کاری خفن بود و عمله ها را از توان خارج! پس عملگان کون گشادی کرده و سه پستان ایشان را رها کردند. بدین گونه ام المصطفا بر زمین سقوط کردند تا هبوط ایشان را سگ رقم زند ... در اینجا شاعر از صنعت احتلام ... یا همان تلمیح خودمان بهره برده است و می فرماید: اگه عناب و سه پسون می خوری ... و البته کیست که نخورد ... وقتی خود مصطفی جان هم کوفت کرده است ... و ابا المصطفای قلابی آن را ضایع نموده! ... ترفند دیگر شاعر در استفاده از واژه کهن و قدیمی گل است ... که در ادبیات فولکلور و مردمی اهالی خورمج ... به مامله (به قول مصطفی که طفلی زبانش در اثر زبانیدن به گل ذغال ابا المصطفای قلابی الکن گشته) اطلاق می شود و البته همان کیر و خایه خودمان! از بحث دور نشویم و به ترفند شاعر در استفاده از این واژه بپردازیم که بی نظیر است ... گل ختمی ... گل کاسنی ... بپیچم!!! دیگه من نگم مصطفا خودت حدیث مفصل بخوان از این مجمل ... جیگرم!
پ.ن.۱: این نوشته تقدیم به مصطفا و همه زنازاده هاییه که طلب ارث و میراث از بلاگ ای مایه دارن! و البته ما به جز شما ما مخلص بقیه هم هستیم!
پ.ن.۲: یه چیزی رو من فقط خدمت دوستانی که وارد این مکان مقدس می شن عرض کنم: لطفا با کفش وارد نشوید ... مستحب است بر هفت سولاخ نشسته ی هیکلاتان حنا بندید و خود را به عطر گل محمدی معطر سازید ... غسل جنابت استسهالی ارتماسی با تکه های منعقد شده ی منی واجب کفایی است! که اینجا دار الننه ی مصطفاست! سکوت را مراعات کنید و فقط به ور رفتن با گل ختمیتان یا گل کاسنیتان مشغول باشید! سه پستان فراموش نشود ...
با تشکر کلید دار خانه ی ام المصطفی!

آلبوم: عشق سرعت
کیوسک
قدرت عشق یا عشق قدرت ، مدرنیته یا سنت
تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت
مسکن رنج و درد، به صورت قرص و گرد
شام و ناهار نداری، جاش می خوریم کیک زرد!
انتخابای تستی، ازدواجای قسطی
دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!
موفقیت تضمینی، موزیک زیرزمینی
دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی
غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!
بچه های پاپتی، چلوکباب ساعتی
قاچاق زن به دوبی، آادمای غیرتی
خون با اسانس اچ آی وی، آنفلونزای مرغی
یکی از وبا می میره، یکی جنون گاوی
ذخیره های ارزی، تحرکات مرزی
هیچی دیگه نداریم، اعتبارات قرضی!
اقتصاد تزریقی ، مرخصی تشویقی
سینمای فلسفی، موسیقی تلفیقی
عاشقای قزوینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...های های
پیتزای قورمه سبزی!
دیزی توی کافی شاپ، مدیتیشن به قصد رختخواب
نذری می دن افطاری، زرشک پلو با کچاب!
دنیاهای مجازی، دانشگاه شهربازی
قهرمانای ملی، پروینن و حجازی!
داروهای تقلبی، معتادای تفننی
مد لباس ملی، صنایع تصنعی
آموزش از راه دور، فروش سوال کنکور
نزول سود بانکی، یا انتخاب یا که زور
غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!
پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه
پ.ن.۱: به اندازه کافی خوبه! انقد که ۳۴ مگ و با دایال آپ دانلود کنی ... به موزیک پوزیکش کاری ندارم ... ترانه معرکه است ... قلمبه سلمبه نیست و به اندازه کافی وطنی ... به نسبت آلبوم قبلیش این یکی چند تا کار فوق العاده داری ولی از یه دستی قبلی خبری نیست ... یه ترک داره به اسم بی تربیت که ساختارش معرکس ... هر چی فحش خوار و مادره رو به قرینه معنوی حذف کرده ... و نتیجه کاملا دلنشین دل خونک کن از آب درومده ... ویژگی کارش خوب دیدن تضاد ... و اینکه حرومزادگی و کس کشی افه اصلاح طلبی نداره ... و شدیدا دلت می خواد باش فریاد بزنی ریدم تو دهن هرچی روشنفکر مادر قحبس! موسیقی تلفیقی ... سینمای فلسفی و عاشقای قزوینی و کیک زرد رو خوب اومده ... و البته مدیتیشن به قصد رختخواب رو ... اصلا این ترک فیوریته آقا ... مثل فارست گامپ آدم دوست داره برگرده با لهجه دیلنی به پشت سرش نیگاه کنه و بگه: ... خسته ام ... می خوام برم خونه!
پ.ن.۲:
میگی از جنگ و کشاکش
میگی از حریق نفتکش
مجری اخبار و گزارش
یه آدم دروغگوی ...
یه برنامه واسه جوونی
روزاتون سبز و آسمونی
قدر میکروفنو میدونی
عشوه نیا آی بچه ...
چه همنشینی دلنشینیست بین حضرت زهرا و محسن نامجو ...
پ.ن.۱: آه ای معصومه من تو را آنگاه که در کافه ای ... بر سنده ای جلوس کرده بودی می شناختم (آری من می شوناسم م م) ... دستی به حافظ ببردم و زلفی بر باد پریشان گشت ... از آن گاه به گاهی رفتم عظما ... به فراخی زمان! به گشادی ما تحتم که شعور جمع آوری تتمه ی عرضه ام را ندارم ... پس ترش نمودیم بلکه قی کنیم که افاقه نکرد ... شیرینش کردیم به کام زهرا ... و نواختیم ...
پ.ن.۲: اینجا قصد اساعه ی عدم به محضر شیخنا رو نداریم ولی انگار شیخنا هم راه و روش و منش شیخی در پیش گرفته اند و از هیچ بنی بشری دریغ نمی دارند ... ماهی رو هر وخت از آب بیگیری تازه ست ...
پ.ن.۳: بعد فنارسه حتی نامجو هم خز شد ... دو نقطه دی!
پ.ن.۴: خداییش این نامجو تونالیته قهوه ای هم بزنه به هرچی نابدترش بازم نامجوئه آقا! فیوریته! پس ما هم وا می دیم و از دادن لذت می بریم ... خدا دشمنان نامجو را زیاد بوکوند!
پ.ن.۵: ولی بازم خداییش این مردک عجب حرومزاده یه با استعدادیه! باسه پاپیولار شدن انصافا بد ایده ای ترکونده ... خفن!!!! سریال و این داستان حضرت زهرا با لبخند ملیح ... کار خودشم نباشه این دار و دسته ی باربد خوب عمل کردن ... تبلیغات چیاشون روی شبکه ماهپاره ایها رو هم سیفید کردن ... (سوی تفاوط نشه معلومه که اینا شوخیه)
پ.ن.۶: تمامی اراجیف بالا ساعت هشت و نیم صبح چهارشنبه نوشته شده قبل از کنسرت پژوهشی امروز نامجو تو دانشکده حقوق و اینا ساعت شیش و نیم بعد از ظهر بعد کنسرت کذایی ... راستش این بنده خدا با حرفاش شدیدا منو در اعتقاد به فیوریت بودنش راسخ کرد ... و یه چیزی اونم اینکه این مردک خودش رو به هیچ عنوان در حد جایگاهی که قرارش دادن نمی دونه ... از اون تیپاییه که شدیدا زر می زنه در مورد همه چیز بعد یه هو که به خودش نگاه می کنه تازه یادش میاد چه گهی خورده ... باسه همین خودش روند سقوطش رو کامل می کنه ... می تونست به جای حرف زدن تمام دو ساعت رو برنامه اجرا کنه ولی انقدر پرت و پلا گفت که خودش اون وسط داشت ویزتبلنگ می زد ... شدیدا استعداد خودویرانگری و خودواپاشانی (به قول عیال عمود) داره ... و عاشق تباهیه ...
پ.ن.۷: و باز هم بدترینش اینکه از اول خودش رو در حد جایگاهی که قرارش دادن نمی دونه ... و این خیلی غم انگیزه ...
