اسير
هما بعد از 39 روز، در میان بخورهای زرد و نارنجی بهوش میآید. عابد اشرام و دکتر آشوک را لحظهای میبیند و به یاد نمیآورد که ... دوباره از هوش میرود اما صدای دکتر را میشنود:
- بیهوشی این دفعه، موقتی یه ...
همهی کلمات انگار به غرقاب اقیانوس برخورد کنند، بالا و پایین میشوند. میبیند آن دورها شعلهای جان میگیرد ... دست به موهایش میبرد ... کوتاه شدهاند. صدای خودش را میشنود که ((امیر)) را صدا میزند:
- امیر!!.
بعد میپرسد چرا؟!... امیر از شعله جدا میشود ... میبیند توی گمرک فرودگاه است و امیر پشت شیشههای سالن انتظار پا به پا میشود و چشم از او بر نمیدارد ... توی سواریند حالا ... امیر بی رو در بایستی مجنون وار قربان صدقهاش میرود ... همان شعله حالا درست انتهای اتوبان به هیئت عابد اشرام لهیب میکشد ... باران بر شیشه ماشین میکوبد. هما بخود میآید ... امیر میپرسد یا میگوید ... همین امروز میریم شمال. همه فامیل رو جمع کردم اون جا، ... میدونی به هیچکس نگفتم تو داری میای! همه رو شوکه میکنم ... هما که طی دو سه سال گذشته ذهن منطقی یافته و ... میپرسد:
- چرا!... بهشون میگفتی. خودم که درگیر تز و دفاعیه بودم.
امیر میخندد و:
- میخواستیم فقط برای خودمون باشی که داری برمیگردی ... یه جورایی ... راستش فکرای احمقانه ...
دیگر چیزی نمیگوید و خیره میشود به هما طوری که چیزی نمیماند به ماشین جلویی بکوبد ...
هما میبیند که توی منزل هستند ... دارد امیر را متقاعد میکند که خودش تنهایی به شمال برود، فقط به روز به او فرصت بدهد ... تا سری به دانشگاه، وزارتخانه و بعدشم، چندتایی از دوستانش را ببیند و امیر متعجب از رفتار او آخر قبول میکند. امیر راهی شمال میشود اما سواری را برای هما میگذارد.
فردای ورودش بعد از چند کار اداری به سر قرار با دوستانش میرود. همه خوشحال از دیدار یکدیگر به مرور خاطرات زمان تحصیل و ... هما که چشم به غروب آفتاب دوخته است ... ناگهان از جا میکند و نیمخیز میشود. توی رختخواب استو چشم به غروب آفتاب دوخته است. نوای سنتور و آواز فضا را انباشته است ... دست به موهایش میکشد، موهای کوتاهش خارخار صدا میدهند. زیر انگشتش درد جانکاهی حس میکند ... میبیند توی رختخواب دراز کشیده که چشم باز میکند و میبیند از پیچاپیچ جادهای کوهستانی دارد به سرعت میراند و مه همه جا را پوشانده و صدای امیر دارد از توی مه میآید. ((فکرای احمقانهای میکنم، اگه تو رو از دست بدم!)) ... روی ترمز میکوبد، چرخها کشیده میشوند. سواری نزدیک دره میایستد ... هنوز صدای امیر را میشنود اما نمیداند چرا بجای اینکه توی ماشین باشد جلو چاهی در جایی غریب ایستاده و میخواهد خم شود، که خم میشود و سر توی چاه فرو میبرد و ناگهان دو دست ظاهر میشوند و او را توی چاه سرنگون میکنند، اما باز بیرون است و دارد میبیند ... دکتر آشوک با چهرهای گرفته و پریشان عقبتر و جلو او صف طویلی با ادا و اطوار متفاوت و غریب و جلوتر از آنها رئیس تیمارستان:
- شایدم افتاده تو چاه ... مسئول بدبختی و دربدری شما این دکتر گردن شکسته است!...
بیماران به رقصی غریب میپردازند ... رئیس بیمارستان تلفن را به دست دکتر آشوک میدهد:
- بیا بگیر و خودت زنگ بزن و بگو چه دسته گلی به آب دادی! تو هم مسئول مرگ بیمار شدی هم باعث بیچارگی من و اینها ... (اشاره میکند به بیماران) بیشتر خرج و مخارج اینجا رو پدربزرگش میداد ... حالا بیاد و ببینه تو برزنگی او کشتی ....
هما توی رختخواب نشسته بود و به یاد میآورد:
- ((منو کشتن)) ...
توی مه سواری قیقاج وار جلو میرود که ناگهان نور زرد مهشکن کامیونی و بعد خودش نمایان میشوند. هما تا بخود بیاید ... سواریش زیر چرخ کامیون میرود و بعد پرتاب میشود کناری و کامیون ناپدید میشود.
ناگهان امیر تکان میخورد ... صدای هما را میشنود ... برمیگردد رو به صدا. نه هما نیست دختر دائیش لیوانی شربت به او میدهد و میخندد:
- بالاخره نگفتی چرا ماها رو جمع کردی اینجا ها!
خندان دور میشود ... همه فامیل بگو و بخندند ... اما امیر نمیداند چرا دچار دلهره شده است. هما صدایش میزند:
- منم! حواست کجاست، منو نگاه کن. اینجا. توی ...
دیگر صدا نمیزند ... امیر دورتر و دورتر میشود ... تقلا میکند و بالاخره از توی سواری له و لورده شده خودش را بیرون میکشد ... خون از پیشانیش میمُخد. در صندوق عقب تاب برداشته و باز نمیشود، تقلا میکند بازش کند که از حال میرود ... صدای خودش را میشنود که التماس می-کند:
- من اینجام ... فقط یه تلفن!... شوهرم!...
دورتر سایهای میان مه میآید و نمیآید که هما به خود میآید ... سرمایش میشود ... نمیداند چطور کیف دستیاش را برداشته یکی، دو سواری بی توجه به او –و شاید متعجب از اینکه توی این هوا چرا او سرگردان است- میگذرند. هما فریاد میزند ... کسی نیست؟!... سایه پوشیده در مه عقب میکشد ... اتوبوسی نمایان میشود ... کمی جلوتر از هما ترمز میزند ... هما سوار میشود ...
صدای دکتر آشوک و بعد خود او ظاهر میشود. رو به او رئیس تیمارستان و تلفن توی دستش حیران مانده است چه کند. رئیس تیمارستان فقط نگاه میکند اما، بعد که:
- تا کی ...
هما توی حرف او میزند:
- آمدم فقط یه تلفن کنم، ...
دکتر آشوک به خود جرأت میدهد:
- اون آمده فقط یه تلفن بزنه ... چطور میتونم ...
رئیس بیمارستان عصبیتر از هر بیمار روانی خیز برمیدارد طرف دکتر آشوک: مرتیکه ... فقط یکی، دو هفته مگه این تصادفیه بتونه مارو نجات بده ... همین که بابا بزرگش اومد و رفت. به کس و کارش خبر میدم!... دکتر آشوک به زحمت خودش را از چنگال رئیس رها میکند. ناعلاج رضایت میدهد ...
هما میبیند دارد عطسه میکند و رئیس تیمارستان همانند آفتابپرست چشم میگرداند و آشوک کمار ... برای اولین بار اسم دکتر را کامل بر زبان میآورد. دکتر از دید هما وارد اتاق مخصوص بیمارش میشود. هما میبیند بیمار کسی نیست جز خودش ... آب از سر و رویش روی تخت میجکد و چشمهایش بسته ... میبیند دارد چشمهایش را باز میکند ... میبیند دارد میبیند عابد اشرام خشمگین و دمان وارد معبد میشود، زانو میزند و از خدای خود طلب بخشش میکند. اما تا چشم باز میکند با هما رو در رو میشود ... گل سرخی بر عارضش شبنم:
- با عشق تو چه کنم به او چه پاسخ دهم.
هما تکان میخورد او را روی برنکارد بستهاند و چرخهای برانکارد سریع توی کریدور در حرکت است. عابد اشرام بخوردان خود را میچرخاند ... قوس و قزحی از رنگها!... بال فرشته بر صورتم میساید ... وقتی غرق تو میشوم! نوای سنتور تبدیل به تار و ضرب زیر میشود.
اتوبوس وارد تیمارستان میشود ... توی اتوبوس ساکت ساکت است ... هما برمیگردد ... میبیند. بیماران یکی یکی شکلک درمیآورند. به اصطلاح از خواب پا میشوند ... اول هما بعد پرستار و بعد ... همه بیماران.
هما میپرسد:
- کجا میتونم یه تلفن بزنم.
صدای رعد، کلام پرستار را پاره میکند اما هما انگار فهمیده است به در انتهای پارکینگ نزدیک میشود ... ناگهان سرپرستار تیمارستان جلویش سبز میشود:
- میخواستم یه تلفن بزنم.
- بله عزیزم از این طرف ... لباساتو چه کار کردی؟
- من فقط یه تلفن
- میدونم عزیزم ...، کجا بودی عزیزم ... ماهارو زا براه کردی
تکرار این گفتگو میشود کابوسِ خوابها و راهروهایی که هما به دنبال تلفن میگردد و نمییابد و از هر جا که سر در میآورد یا سرپرستار جلوش سبز میشود یا رئیس بیمارستان که دائم ... حال و احوال پدر بزرگش را میپرسد و اینکه دارد میآید به دیدنت ... هما گوشی همراهش را نشان میدهد:
- شارژش تموم شده.
تا آشوک برای اولین بار به دیدنش بیاید ... هما نمیداند او را کجا دیده است که اینقدر آشنا به نظر میآید ... آشوک آمپول خوابآوری به او میزند. پانسمان پیشانیش را عوض میکند ...
سرپرستار چون کوهی همه جا او را زیر نظر دارد. دکتر آشوک پریشان حال نگاهی به هما میاندازد و بر میگردد به اتاق خودش ... از زیر زیرپوشش ... کیف هما را درمیآورد ... پردهی پنجره را میکشد و در را از داخل قفل میکند و کلید را درنمیآورد ... پاسپورت هما و کارت شناسائیش را بررسی میکند ... کامپیوتر را روشن میکند ... مشخصات هما را وارد میکند و از طریق اینترنت به دانشگاهی که هما رفته و نوع مدرک و وضعیت او پی میبرد ...
عابد اشرام هما را از خود دور میکند ... در تنهایی به سوز و گدازی جانکاه میپردازد ... هما دورترک پسِ درختِ سدر دل از دست داده چشم به عابد دوخته است که میبیند ... بیماران تیمارستان هلهله کنان دکتر آشوک را روی دست جلو چاه میآورند. دکتر چشم به او میدوزد:
- ترکم مکن.
حالا ((ترکم مکن)) میشود ورد زبان خودش که با موهای کوتاه و چشماه گود نشسته رو به امیر میکند:
- منو از اینجا ببر دارند دیوونهام میکنند.
امیر با اینکه چشمانی غمگین دارد، اما معلوم است که هما را آن همای سابق نمیبیند. هما هم درمییابد که:
- پس این جور؟!...
امیر سر پایین میاندازد و نجوا میکند:
- تقصیر خودته. همه فامیل رو از خودت روندی! از بس اومدند ملاقات و محلشون نذاشتی با منم قطع رابطه کردند ...
بعد انگار مصمم شده است که حرف آخر را بزند، میزند:
- مادرت وکیلت شد دیگه صاقتم تاق شده بود ... به
ناگهان هما چون ببری غران ... به سوی امیر میجهد و تا سرپرستار و دو همکارش به داد امیر برسند هما سر و صورت امیر را با چنگ و دندان زخمی کرده است. هما را به تخت میبندند ... حالا فقط مادرش به دیدن او میآید و پیرمردی که به زحمت میبیند –چندبار میآید و هر بار او را به نامی متفاوت صدا میزند:
- دخترم نغمه زندهای –دخترم شادی زندهای –دخترم نرگس کجایی – دخترم بهار اینجایی و ...
بعد ناگهان طلاقنامهی امیر توسط مادرش ... مادر تکیده شده ... و از این که نمیداند چه بر سر دختر آمده پریشان حال تر میشود ... دکتر آشوک در ژرفای پریشانی هما و مادر او پا به اتاق میگذارد که ناگهان با دیدن هیئت آنها دل جاکن میشود و تصمیم میگیرد هما را نجات دهد (( خودم کردم لعنت بر من ... پس حالا ... )) هما میبیند دلوی به چاه انداخته میشود ... از قعر آب بیرون میزند ... توی دلو مینشیند و بالا کشیده میشود ... حالا توی هواپیماست و دکتر آشوک کنارش نشسته است. نمیداند چرا نمیتواند بیدار شود ((همهاش خوابم و این لهیب آتش! چرا اینقدر سردم است)). همین طور که پلکهایش باز و بسته میشوند ... عابد اشرام هست و نیست میشود ... از پس پلکهای بسته میبیند عابد و آشوک صحبت میکنند ... اما او نمیتواند بشنود ... فقط صدای تار و ضرب خفهای که میآمد حالا به نوای سیتار بدل شده است را میشنود ... بعد ناگهان توی جا میخیزد و مینشیند:
- من کجا هستم
موهایش بلند شدهاند ... لباس نارنجی پوشیده است ... هنوز ضعیف اما ... نوای موسیقی تار و پودش را به لرزه در میآورد. برمیخیزد و پا به معبد میگذارد. عابد های های میگرید و نیایش میکند. بعد سکوت ... برمیگردد رو به هما: دوستت دارم
ساعد احمدی
طبل ها برای که به صدا در می آيند
کارگردان: كاظم معصومي
نويسنده : داريوش مختاري، كاظم معصومي (مشاور: مسعود صباح)
بازيگران : حسين محجوب، حميد فرخ نژاد، بابك حميديان، علي احمدي
مدير فيلمبرداري: علي لقماني
موسيقي: مجيد انتظامي
طبل بزرگ زير پای چپ را نمیتوان در زير عنوان رسمی سينمای دفاع مقدس دستهبندی کرد، دلیل این مسئله نیز واضح است: سینمای دفاع مقدس به مقوله جنگ به عنوان امری قدسی و همراه با باوری سنتی نگاه میکند، و اساساً از این دیدگاه جنگ نعمت است و نه حرمان و بدبختی، در سینمای دفاع مقدس در بهترین حالت به جفایی که بعد از جنگ بر بازماندگان و جانبازان جنگ رفته است پرداخته میشود و از مظلومیت و غریبی آنها در برابر میراثخواران آن دوران طلایی سخن گفته میشود (نگاه کنید به رشته فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا) و سعی در برانگیخته نمودن احساسات بیننده نسبت به این مسائل دارد. سینمای دفاع مقدس نگاهی جهانشمول و مبتنی بر ارزشهای مشترک انسانی ندارد زیرا اساساً در این ژانر انسان به خودی و غیر خودی یا دوست و دشمن تقسیم میشود. این سینما دشمن را ذلیل، احمق، خپل و چاق، دائمالخمر و شایسته تمسخر میداند اگر سخنی از توانمندیهای دشمن میرود به منظور رنگ و لعاب بخشیدن به دلاوریهای اوست که این چنین عمود بر فرق لشکر کفر فرود آورده و مجال ظهور و بروز ایثار و فداکاری او را فراهم آورده و توانمندیهای او را به رخ همگان کشیده است (نگاه کنید به مجموعه فیلمهای سینمای دفاع مقدس ... کانی مانگا و پلاک دو شاهکار بیبدیل این ژانر هستند)
سینمای دفاع مقدس کارکردی تبلیغاتی دارد، و وظیفهی توجیه خسارات انسانی، سیاسی و اجتماعی یک جنگ تمام عیار را بر عهده دارد. به ظاهر نام این ژانر در جمهوری اسلامی ابداع شده است ولی تقریباً (با اغماضی 20 ساله) به سن و سال تاریخ سینما قدمت دارد، قواعد این ژانر سینمایی شباهت آشکاری با قواعد پایه گذاری شده توسط فیلم تولد یک ملت دارد. این ژانر برای تولد دوبارهی ملتی زخم خورده و مجروح از جنگ بنا شده تا در جنگ و پس از جنگ و شاید حتی پیش از جنگ الهام بخش و روحیه بخش او باشد (نگاه کنید به شاهکار فاشیستی لنی ریفنشتال یعنی پیروزی اراده و پیشوایی - همان امر مقدس- که چون مسیح بازآمده از فراز ابرها ظهور میکند) و موتور جسمانی او را تا سرانجام روشن نگاه دارد.
طبل بزرگ زیر پای چپ خواسته یا ناخواسته (با توجه به گرایشات کارگردان و فیلمنامهنویس) هیچکدام از شاخصههای فوق را ندارد پس هیچ ربطی هم به سینمای دفاع مقدس ندارد (دست کم در خوانش من از اثر). طبل بزرگ از آن سینمای ضد جنگ است. سینمایی که سیمای زشت، کریه و قابیلی جنگ را عریان میسازد، و به مظلومیت انسانهایی که یکدیگر را نه میشناسند و نه دشمنی با هم دارند و ناگزیر و بی هیچ دلیلی ملزم به ریختن خون یکدیگر شدهاند میپردازد. ستوان یحیی سرخاب (حسین محجوب) که فرمانده عملیاتی ایذایی به منظور منحرف نمودن دشمن است. او و مهران ادریسی (بابک حمیدیان) به همراه یک بلدچی به نام حافظ (حمید فرخنژاد) تنها بازماندگان این عملیات هستند، ستوان مهران را که پایش مجروح است تا محل ماجرا به دوش کشیده است. آنها تصور میکنند که در دام و محاصرهی نیروهای دشمن قرار گرفتهاند و از سوی دیگر تشنگی و عفونت زخم مهران نیز موجب دردسر شده است. مهران نمونهای از جوانانی است که بصورت اجباری و ناخواسته درگیر جنگ شدهاند و نسبت به آن همدلیای احساس نمیکنند او که کشته شدن همرزمانش را به چشم دیده و ستوان را مقصر میداند و مدام او را مورد بازخواست قرار میدهد. در اثر عفونت ستوان پای مهران را قطع میکند و این موضوع باعث نفرت دوچندان او نسبت به ستوان میشود. در اثر تشنگی آنها سعی در معامله با طرف عراقی میکنند و سعد، افسری عراقی، (علی احمدی) به همراه حافظ جهت آوردن آب مأمور میشوند. ستوان در اقدامی جنونآمیز سرباز عراقی را مجروح میکند و هنگامی که به سنگر او وارد میشود او را تنها مییابد که در کنار عکسی از خانوادهاش جان داده و در مشت دیگر سرباز نارنجکیست که ضامنش کشیده شده است.
به لحاظ مضمونی طبل بزرگ زیر پای چپ به ارزشهای مشترک انسانی یا به تعبیر بامداد به درد یا دردهای مشترک میپردازد، چشمهی بین دو سنگر نشانهای از ریشه مشترک و حیات مشترک انسانهای دو سوی سنگر است و نقطهای حیات بخش که این دو را به یکدیگر پیوند میدهد و عطری که حافظ را با سعد (سرباز عراقی) یگانه میسازد، در نقطهای دیگر از این مرز سعد و حافظ این یگانگی را به فراموشی سپردهاند و کمر به قتل یکدیگر بستهاند همانطور که ستوان سرخاب اینگونه است. برای او فرمانی که از ((بالا)) صادر شده است حائز اهمیت است او مطیع و مطاع است و فرمانبردار و وارث فرهنگ شبانرمگی است، پس سئوال نمیکند و میکشد و به کشتن میدهد و لحظهای که نگاهش را از بالا به مقابلش و آنچه که رخ داده میدوزد یارای تحمل چنین تصویری را ندارد پس بسوی نوعی فنا شدن قدم برمیدارد. پس از کشته شدن ستوان بیسیم آزادسازی مهران را با ادبیات مشهورش اعلام میکند و بیننده در مییابد که عملیات ستوان عملیاتی گمراهکننده برای آزادسازی مهران بوده است. ولی تلخی ماجرا اینجاست که آیا بواقع مهران ادریسی، سعد و ستوان نیز به رهایی رسیدهاند؟ حقیقتاً تضاد و مسئله این سه تن در کجا واقع است وقتی انسانها این سو و آنسوی مهران بدون حضور مرزها نیز انسانند.
عنوان فیلم نیز به پوچی و تو خالی بودن این موقعیت اشاره دارد، اصطلاحی که در دوران اجباری و در هنگام رژه رفتن به گوش همه آشنا میشود:
بکوب، دوباره، باز هم ... به طبل یزرگی که زیر پای چپت له شد، به طبلی که برای تو اسطوره نیست ولی تو رو اسطوره میکنه، بکوب، صدای این طبل باید به گوش همه برسه، اینقدر که صدای تو شنیده نشه، اصلاً مگه تو کی هستی؟، تو میمیری، اینجا همه مردن، این خندق افتخار بوی خون میده، پس محکمتر بکوب،
طبل بزرگ زیر پای چپ ...
طبل بزرگ زیر پای چپ ...
طبل بزرگ زیر پای چپ ...
فقط یه قدم دیگه، فقط یه قدم برای تمام جنگهای دنیا ... طبل بزرگ زیر پای چپ ...
حافظ در فیلم وجدان بیدار شخصیتهای داستان است، کسی که راه را بلد است و زندگیش عطریست که به سعد هدیه میدهد، او تلخ شوخ و شنگ و گاهی عارف مسلک است، به نظر میآید که معصومی عامدانه نام حافظ را برای او انتخاب کرده است او تکه از وجود مهران، ستوان و سعد است. حمید فرخنژاد نیز بخوبی این نقش را اجرا کرده و تضادهای او را با محیط پیرامونش به نمایش گذارده است. ولی شخصیتپردازی ستوان و مهران در فیلم کمی دچار سکته است و این نتیجهی دست و پا بسته بودن معصومی و مختاری در شخصیتپردازی این دو بوده است. در واقع اگر برخی نشانههای صحنه یا عبادت ستوان در فیلم موجود نبود دست کم تشخیص موقعیت جغرافیایی فیلم بسیار مشکل بود. زبان بکار گرفته شده در نگارش فیلمنامه و نحوه شخصیتپردازی فیلم ربطی به رزمندگان اسلام جنگ تحمیلی ندارد. مثلاً مهران و ستوان میتوانستند یاروسلاو و ستوان جنگ بالکان یا هر نقطه دیگر دنیا باشند و آب هم از آب تکان نخورد. برای مثال در گفتگوهای این دو هیچ اثری از اتمسفر و شعارهای رایج آن دوران در توجیه جنگ نمییابیم که با توجه به محدودیتهای سینمایی جمهوری اسلامی قابل درک است.
با تمام مطالبی که در بالا گفته شد، لحن تئاتری فیلم در یک/ سوم ابتدایی بشدت توی ذوق میزند و بدتر از آن اینکه فیلمبردار و کارگردان نیز تمهیدی برای ایجاد ریتم بصری بکار نگرفتهاند و دیالوگها و سکانسها طولانی و کشدار بهنظر میآیند که با توجه به سابقه تئاتری کارگردان و فیلمنامهنویس، اجتنابناپذیر بوده است و یا من دوست دارم بگم که اجتنابناپیر بوده! ولی با گذشت فیلم از نیمه، ضرباهنگ فیلم جانی دوباره میگیرد و تا انتها بخوبی جلو میرود که با توجه به تعداد کم کاراکترها (که اگر سعد را هم به حساب بیاوریم فیلم 4 کاراکتر بیشتر ندارد) هنر کارگردان و فیلمنامهنویس را در ایجاد کشش داستانی و بصری نمایش میدهد.
نمیدانم چرا ولی طبل بزرگ زیر پای چپ بشدت برای من یادآور فضای فیلمیست که بشدت دوستش دارم: سرزمین هیچکس و تصویر سرباز انتهای فیلم که بر روی مین رها میشود و پن دوربین که از روی سینه او به بالا پرواز میکند ...
پ.ن: کاظم معصومی پیش از این فیلمهای دزد و نویسنده و راز کوکب را کارگردانی کرده است. فیلمنامه راز کوکب از خسرو حکیم رابط از پیشروان نمایشنامه نویسی ایران است که با وجود متن متوسطش فیلم افتضاحی از آب درآمد. ولی دزد و نویسنده فیلمی نسبتاً خوب برای شروع بود که بازی علی نصیریان و خسرو شکیبایی در آن به یاد ماندنی است. طبل بزرگ زیر پای چپ جایزه بهترین فیلمنامه را از دوازدهمین فستیوال بین المللی «لیستاپاد» بلاروس دریافت کرده است (خداییش منم نمیشناسم این جشنواره نوظهور نکبتی رو ولی به هر حال گرفته دیگه!) و همچنین جایزه بهترین بازیگر از جشنواره مسكو را برای حمید فرخ نژاد به ارمغان آورده است، (این یکی خداییش حقش بوده!)
