RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

اسير

هما بعد از 39 روز، در میان بخورهای زرد و نارنجی بهوش می­آید. عابد اشرام و دکتر آشوک را لحظه­ای می­بیند و به یاد نمی­آورد که ... دوباره از هوش می­رود اما صدای دکتر را می­شنود:

-         بیهوشی این دفعه، موقتی­ یه ...

همه­ی کلمات انگار به غرقاب اقیانوس برخورد کنند، بالا و پایین می­شوند. می­بیند آن دورها شعله­ای جان می­گیرد ... دست به موهایش می­برد ... کوتاه شده­اند. صدای خودش را می­شنود که ((امیر)) را صدا می­زند:

-         امیر!!.

بعد می­پرسد چرا؟!... امیر از شعله جدا می­شود ... می­بیند توی گمرک فرودگاه است و امیر پشت شیشه­های سالن انتظار پا به پا می­شود و چشم از او بر نمی­دارد ... توی سواریند حالا ... امیر بی رو در بایستی مجنون وار قربان صدقه­اش می­رود ... همان شعله حالا درست انتهای اتوبان به هیئت عابد اشرام لهیب می­کشد ... باران بر شیشه ماشین می­کوبد. هما بخود می­آید ... امیر می­پرسد یا می­گوید ... همین امروز می­ریم شمال. همه فامیل رو جمع کردم اون جا، ... می­دونی به هیچکس نگفتم تو داری میای! همه رو شوکه می­کنم ... هما که طی دو سه سال گذشته ذهن منطقی یافته و ... می­پرسد:

-         چرا!... بهشون می­گفتی. خودم که درگیر تز و دفاعیه بودم.

امیر می­خندد و:

-         می­خواستیم فقط برای خودمون باشی که داری برمی­گردی ... یه جورایی ... راستش فکرای احمقانه ...

دیگر چیزی نمی­گوید و خیره می­شود به هما طوری که چیزی نمی­ماند به ماشین جلویی بکوبد ...

هما می­بیند که توی منزل هستند ... دارد امیر را متقاعد می­کند که خودش تنهایی به شمال برود، فقط به روز به او فرصت بدهد ... تا سری به دانشگاه، وزارت­خانه و بعدشم، چندتایی از دوستانش را ببیند و امیر متعجب از رفتار او آخر قبول می­کند. امیر راهی شمال می­شود اما سواری را برای هما می­گذارد.

فردای ورودش بعد از چند کار اداری به سر قرار با دوستانش می­رود. همه خوشحال از دیدار یکدیگر به مرور خاطرات زمان تحصیل و ... هما که چشم به غروب آفتاب دوخته است ... ناگهان از جا می­کند و نیم­خیز می­شود. توی رختخواب استو چشم به غروب آفتاب دوخته است. نوای سنتور و آواز فضا را انباشته است ... دست به موهایش می­کشد، موهای کوتاهش خارخار صدا می­دهند. زیر انگشتش درد جانکاهی حس می­کند ... می­بیند توی رختخواب دراز کشیده که چشم باز می­کند و می­بیند از پیچاپیچ جاده­ای کوهستانی دارد به سرعت می­راند و مه همه جا را پوشانده و صدای امیر دارد از توی مه می­آید. ((فکرای احمقانه­ای می­کنم، اگه تو رو از دست بدم!)) ... روی ترمز می­کوبد، چرخ­ها کشیده می­شوند. سواری نزدیک دره می­ایستد ... هنوز صدای امیر را می­شنود اما نمی­داند چرا بجای اینکه توی ماشین باشد جلو چاهی در جایی غریب ایستاده و می­خواهد خم شود، که خم می­شود و سر توی چاه فرو می­برد و ناگهان دو دست ظاهر می­شوند و او را توی چاه سرنگون می­کنند، اما باز بیرون است و دارد می­بیند ... دکتر آشوک با چهره­ای گرفته و پریشان عقب­تر و جلو او صف طویلی با ادا و اطوار متفاوت و غریب و جلوتر از آنها رئیس تیمارستان:

-         شایدم افتاده تو چاه ... مسئول بدبختی و دربدری شما این دکتر گردن شکسته است!...

بیماران به رقصی غریب می­پردازند ... رئیس بیمارستان تلفن را به دست دکتر آشوک می­دهد:

-         بیا بگیر و خودت زنگ بزن و بگو چه دسته گلی به آب دادی! تو هم مسئول مرگ بیمار شدی هم باعث بیچارگی من و اینها ... (اشاره می­کند به بیماران) بیشتر خرج و مخارج اینجا رو پدربزرگش می­داد ... حالا بیاد و ببینه تو برزنگی او کشتی ....

هما توی رختخواب نشسته بود و به یاد می­آورد:

-         ((منو کشتن)) ...

توی مه سواری قیقاج وار جلو می­رود که ناگهان نور زرد مه­شکن کامیونی و بعد خودش نمایان می­شوند. هما تا بخود بیاید ... سواریش زیر چرخ کامیون می­رود و بعد پرتاب می­شود کناری و کامیون ناپدید می­شود.

ناگهان امیر تکان می­خورد ... صدای هما را می­شنود ... برمی­گردد رو به صدا. نه هما نیست دختر دائیش لیوانی شربت به او می­دهد و می­خندد:

-         بالاخره نگفتی چرا ماها رو جمع کردی اینجا ها!

خندان دور می­شود ... همه فامیل بگو و بخندند ... اما امیر نمی­داند چرا دچار دلهره شده است. هما صدایش می­زند:

-         منم! حواست کجاست، منو نگاه کن. اینجا. توی ...

دیگر صدا نمی­زند ... امیر دورتر و دورتر می­شود ... تقلا می­کند و بالاخره از توی سواری له و لورده شده خودش را بیرون می­کشد ... خون از پیشانیش می­مُخد. در صندوق عقب تاب برداشته و باز نمی­شود، تقلا می­کند بازش کند که از حال می­رود ... صدای خودش را می­شنود که التماس می-کند:

-         من اینجام ... فقط یه تلفن!... شوهرم!...

دورتر سایه­ای میان مه می­آید و نمی­آید که هما به خود می­آید ... سرمایش می­شود ... نمی­داند چطور کیف دستی­اش را برداشته یکی، دو سواری بی توجه به او –و شاید متعجب از اینکه توی این هوا چرا او سرگردان است- می­گذرند. هما فریاد می­زند ... کسی نیست؟!... سایه پوشیده در مه عقب می­کشد ... اتوبوسی نمایان می­شود ... کمی جلوتر از هما ترمز می­زند ... هما سوار می­شود ...

صدای دکتر آشوک و بعد خود او ظاهر می­شود. رو به او رئیس تیمارستان و تلفن توی دستش حیران مانده است چه کند. رئیس تیمارستان فقط نگاه می­کند اما، بعد که:

-         تا کی ...

هما توی حرف او می­زند:

-         آمدم فقط یه تلفن کنم، ...

دکتر آشوک به خود جرأت می­دهد:

-         اون آمده فقط یه تلفن بزنه ... چطور می­تونم ...

رئیس بیمارستان عصبی­تر از هر بیمار روانی خیز برمی­دارد طرف دکتر آشوک: مرتیکه ... فقط یکی، دو هفته مگه این تصادفیه بتونه مارو نجات بده ... همین که بابا بزرگش اومد و رفت. به کس و کارش خبر می­دم!... دکتر آشوک به زحمت خودش را از چنگال رئیس رها می­کند. ناعلاج رضایت می­دهد ...

هما می­بیند دارد عطسه می­کند و رئیس تیمارستان همانند آفتاب­پرست چشم می­گرداند و آشوک کمار ... برای اولین بار اسم دکتر را کامل بر زبان می­آورد. دکتر از دید هما وارد اتاق مخصوص بیمارش می­شود. هما می­بیند بیمار کسی نیست جز خودش ... آب از سر و رویش روی تخت می­جکد و چشمهایش بسته ... می­بیند دارد چشمهایش را باز می­کند ... می­بیند دارد می­بیند عابد اشرام خشمگین و دمان وارد معبد می­شود، زانو می­زند و از خدای خود طلب بخشش می­کند. اما تا چشم باز می­کند با هما رو در رو می­شود ... گل سرخی بر عارضش شبنم:

-         با عشق تو چه کنم به او چه پاسخ دهم.

هما تکان می­خورد او را روی برنکارد بسته­اند و چرخ­های برانکارد سریع توی کریدور در حرکت است. عابد اشرام بخوردان خود را می­چرخاند ... قوس و قزحی از رنگها!... بال فرشته بر صورتم می­ساید ... وقتی غرق تو می­شوم! نوای سنتور تبدیل به تار و ضرب زیر می­شود.

اتوبوس وارد تیمارستان می­شود ... توی اتوبوس ساکت ساکت است ... هما برمی­گردد ... می­بیند. بیماران یکی یکی شکلک درمی­آورند. به اصطلاح از خواب پا می­شوند ... اول هما بعد پرستار و بعد ... همه بیماران.

هما می­پرسد:

-         کجا می­تونم یه تلفن بزنم.

صدای رعد، کلام پرستار را پاره می­کند اما هما انگار فهمیده است به در انتهای پارکینگ نزدیک می­شود ... ناگهان سرپرستار تیمارستان جلویش سبز می­شود:

-         می­خواستم یه تلفن بزنم.

-         بله عزیزم از این طرف ... لباساتو چه کار کردی؟

-         من فقط یه تلفن

-         می­دونم عزیزم ...، کجا بودی عزیزم ... ماهارو زا براه کردی

تکرار این گفتگو می­شود کابوسِ خواب­ها و راهروهایی که هما به دنبال تلفن می­گردد و نمی­یابد و از هر جا که سر در می­آورد یا سرپرستار جلوش سبز می­شود یا رئیس بیمارستان که دائم ... حال و احوال پدر بزرگش را می­پرسد و اینکه دارد می­آید به دیدنت ... هما گوشی همراهش را نشان می­دهد:

-         شارژش تموم شده.

تا آشوک برای اولین بار به دیدنش بیاید ... هما نمی­داند او را کجا دیده است که اینقدر آشنا به نظر می­آید ... آشوک آمپول خواب­آوری به او می­زند. پانسمان پیشانیش را عوض می­کند ...

سرپرستار چون کوهی همه جا او را زیر نظر دارد. دکتر آشوک پریشان حال نگاهی به هما می­اندازد و بر می­گردد به اتاق خودش ... از زیر زیرپوشش ... کیف هما را درمی­آورد ... پرده­ی پنجره را می­کشد و در را از داخل قفل می­کند و کلید را درنمی­آورد ... پاسپورت هما و کارت شناسائیش را بررسی می­کند ... کامپیوتر را روشن می­کند ... مشخصات هما را وارد می­کند و از طریق اینترنت به دانشگاهی که هما رفته و نوع مدرک و وضعیت او پی می­برد ...

عابد اشرام هما را از خود دور می­کند ... در تنهایی به سوز و گدازی جانکاه می­پردازد ... هما دورترک پسِ درختِ سدر دل از دست داده چشم به عابد دوخته است که می­بیند ... بیماران تیمارستان هلهله کنان دکتر آشوک را روی دست جلو چاه می­آورند. دکتر چشم به او می­دوزد:

-         ترکم مکن.

حالا ((ترکم مکن)) می­شود ورد زبان خودش که با موهای کوتاه و چشماه گود نشسته رو به امیر می­کند:

-         منو از اینجا ببر دارند دیوونه­ام می­کنند.

امیر با اینکه چشمانی غمگین دارد، اما معلوم است که هما را آن همای سابق نمی­بیند. هما هم درمی­یابد که:

-         پس این جور؟!...

امیر سر پایین می­اندازد و نجوا می­کند:

-         تقصیر خودته. همه فامیل رو از خودت روندی! از بس اومدند ملاقات و محلشون نذاشتی با منم قطع رابطه کردند ...

بعد انگار مصمم شده است که حرف آخر را بزند، می­زند:

-         مادرت وکیلت شد دیگه صاقتم تاق شده بود ... به

ناگهان هما چون ببری غران ... به سوی امیر می­جهد و تا سرپرستار و دو همکارش به داد امیر برسند هما سر و صورت امیر را با چنگ و دندان زخمی کرده است. هما را به تخت می­بندند ... حالا فقط مادرش به دیدن او می­آید و پیرمردی که به زحمت می­بیند –چندبار می­آید و هر بار او را به نامی متفاوت صدا می­زند:

-         دخترم نغمه زنده­ای –دخترم شادی زنده­ای –دخترم نرگس کجایی – دخترم بهار اینجایی و ...

بعد ناگهان طلاقنامه­ی امیر توسط مادرش ... مادر تکیده شده ... و از این که نمی­داند چه بر سر دختر آمده پریشان حال تر می­شود ... دکتر آشوک در ژرفای پریشانی هما و مادر او پا به اتاق می­گذارد که ناگهان با دیدن هیئت آنها دل جاکن می­شود و تصمیم می­گیرد هما را نجات دهد (( خودم کردم لعنت بر من ... پس حالا ... )) هما می­بیند دلوی به چاه انداخته می­شود ... از قعر آب بیرون می­زند ... توی دلو می­نشیند و بالا کشیده می­شود ... حالا توی هواپیماست و دکتر آشوک کنارش نشسته است. نمی­داند چرا نمی­تواند بیدار شود ((همه­اش خوابم و این لهیب آتش! چرا اینقدر سردم است)). همین طور که پلک­هایش باز و بسته می­شوند ... عابد اشرام هست و نیست می­شود ... از پس پلک­های بسته می­بیند عابد و آشوک صحبت می­کنند ... اما او نمی­تواند بشنود ... فقط صدای تار و ضرب خفه­ای که می­آمد حالا به نوای سیتار بدل شده است را می­شنود ... بعد ناگهان توی جا می­خیزد و می­نشیند:

-         من کجا هستم

موهایش بلند شده­اند ... لباس نارنجی پوشیده است ... هنوز ضعیف اما ... نوای موسیقی تار و پودش را به لرزه در می­آورد. برمی­خیزد و پا به معبد می­گذارد. عابد های های می­گرید و نیایش می­کند. بعد سکوت ... برمی­گردد رو به هما: دوستت دارم

ساعد احمدی

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
تگ ها :


طبل ها برای که به صدا در می آيند

کارگردان:  كاظم معصومي
نويسنده : داريوش مختاري، كاظم معصومي (مشاور: مسعود صباح)

بازيگران : حسين محجوب، حميد فرخ نژاد، بابك حميديان، علي احمدي

مدير فيلمبرداري: علي لقماني

موسيقي: مجيد انتظامي

طبل بزرگ زير پای چپ را نمی­توان در زير عنوان رسمی سينمای دفاع مقدس دسته­بندی کرد، دلیل این مسئله نیز واضح است: سینمای دفاع مقدس به مقوله جنگ به عنوان امری قدسی و همراه با باوری سنتی نگاه می­کند، و اساساً از این دیدگاه جنگ نعمت است و نه حرمان و بدبختی، در سینمای دفاع مقدس در بهترین حالت به جفایی که بعد از جنگ بر بازماندگان و جانبازان جنگ رفته است پرداخته می­شود و از مظلومیت و غریبی آنها در برابر میراث­خواران آن دوران طلایی سخن گفته می­شود (نگاه کنید به رشته فیلم­های ابراهیم حاتمی­کیا) و سعی در برانگیخته نمودن احساسات بیننده نسبت به این مسائل دارد. سینمای دفاع مقدس نگاهی جهانشمول و مبتنی بر ارزش­های مشترک انسانی ندارد زیرا اساساً در این ژانر انسان به خودی و غیر خودی یا دوست و دشمن تقسیم می­شود. این سینما دشمن را ذلیل، احمق، خپل و چاق، دائم­الخمر و شایسته تمسخر می­داند اگر سخنی از توانمندی­های دشمن می­رود به منظور رنگ و لعاب بخشیدن به دلاوری­های اوست که این چنین عمود بر فرق لشکر کفر فرود آورده و مجال ظهور و بروز ایثار و فداکاری او را فراهم آورده و توانمندی­های او را به رخ همگان کشیده است (نگاه کنید به مجموعه فیلم­های سینمای دفاع مقدس ... کانی مانگا و پلاک دو شاهکار بی­بدیل این ژانر هستند)

 سینمای دفاع مقدس کارکردی تبلیغاتی دارد، و وظیفه­ی توجیه خسارات انسانی، سیاسی و اجتماعی یک جنگ تمام عیار را بر عهده دارد. به ظاهر نام این ژانر در جمهوری اسلامی ابداع شده است ولی تقریباً (با اغماضی 20 ساله) به سن و سال تاریخ سینما قدمت دارد، قواعد این ژانر سینمایی شباهت آشکاری با قواعد پایه گذاری شده توسط فیلم تولد یک ملت دارد. این ژانر برای تولد دوباره­ی ملتی زخم خورده و مجروح از جنگ بنا شده تا در جنگ و پس از جنگ و شاید حتی پیش از جنگ الهام بخش و روحیه بخش او باشد (نگاه کنید به شاهکار فاشیستی لنی ریفنشتال یعنی پیروزی اراده و پیشوایی - همان امر مقدس- که چون مسیح بازآمده از فراز ابرها ظهور می­کند) و موتور جسمانی او را تا سرانجام روشن نگاه دارد.

طبل بزرگ زیر پای چپ خواسته یا ناخواسته (با توجه به گرایشات کارگردان و فیلمنامه­نویس) هیچ­کدام از شاخصه­های فوق را ندارد پس هیچ ربطی هم به سینمای دفاع مقدس ندارد (دست کم در خوانش من از اثر). طبل بزرگ از آن سینمای ضد جنگ است. سینمایی که سیمای زشت، کریه و قابیلی جنگ را عریان می­سازد، و به مظلومیت انسان­هایی که یکدیگر را نه می­شناسند و نه دشمنی با هم دارند و ناگزیر و بی هیچ دلیلی ملزم به ریختن خون یکدیگر شده­اند می­پردازد. ستوان یحیی سرخاب (حسین محجوب) که فرمانده عملیاتی ایذایی به منظور منحرف نمودن دشمن است. او و مهران ادریسی (بابک حمیدیان) به همراه یک بلدچی به نام حافظ (حمید فرخ­نژاد) تنها بازماندگان این عملیات هستند، ستوان مهران را که پایش مجروح است تا محل ماجرا به دوش کشیده است. آنها تصور می­کنند که در دام و محاصره­ی نیروهای دشمن قرار گرفته­اند و از سوی دیگر تشنگی و عفونت زخم مهران نیز موجب دردسر شده است. مهران نمونه­ای از جوانانی است که بصورت اجباری و ناخواسته درگیر جنگ شده­اند و نسبت به آن همدلی­ای احساس نمی­کنند او که کشته شدن همرزمانش را به چشم دیده و ستوان را مقصر می­داند و مدام او را مورد بازخواست قرار می­دهد. در اثر عفونت ستوان پای مهران را قطع می­کند و این موضوع باعث نفرت دوچندان او نسبت به ستوان می­شود. در اثر تشنگی آنها سعی در معامله با طرف عراقی می­کنند و سعد، افسری عراقی، (علی احمدی) به همراه حافظ جهت آوردن آب مأمور می­شوند. ستوان در اقدامی جنون­آمیز سرباز عراقی را مجروح می­کند و هنگامی که به سنگر او وارد می­شود او را تنها می­یابد که در کنار عکسی از خانواده­اش جان داده و در مشت دیگر سرباز نارنجکیست که ضامنش کشیده شده است.

به لحاظ مضمونی طبل بزرگ زیر پای چپ به ارزش­های مشترک انسانی یا به تعبیر بامداد به درد یا دردهای مشترک می­پردازد، چشمه­ی بین دو سنگر نشانهای از ریشه مشترک و حیات مشترک انسانهای دو سوی سنگر است و نقطه­ای حیات بخش که این دو را به یکدیگر پیوند می­دهد و عطری که حافظ را با سعد (سرباز عراقی) یگانه می­سازد، در نقطه­ای دیگر از این مرز سعد و حافظ این یگانگی را به فراموشی سپرده­اند و کمر به قتل یکدیگر بسته­اند همانطور که ستوان سرخاب اینگونه است. برای او فرمانی که از ((بالا)) صادر شده است حائز اهمیت است او مطیع و مطاع است و فرمانبردار و وارث فرهنگ شبان­رمگی است، پس سئوال نمی­کند و می­کشد و به کشتن می­دهد و لحظه­ای که نگاهش را از بالا به مقابلش و آنچه که رخ داده می­دوزد یارای تحمل چنین تصویری را ندارد پس بسوی نوعی فنا شدن قدم برمی­دارد. پس از کشته شدن ستوان بیسیم آزادسازی مهران را با ادبیات مشهورش اعلام می­کند و بیننده در می­یابد که عملیات ستوان عملیاتی گمراه­کننده برای آزادسازی مهران بوده است. ولی تلخی ماجرا اینجاست که آیا بواقع مهران ادریسی، سعد و ستوان نیز به رهایی رسیده­اند؟ حقیقتاً تضاد و مسئله این سه تن در کجا واقع است وقتی انسان­ها این سو و آنسوی مهران بدون حضور مرزها نیز انسانند.

عنوان فیلم نیز به پوچی و تو خالی بودن این موقعیت اشاره دارد، اصطلاحی که در دوران اجباری و در هنگام رژه رفتن به گوش همه آشنا می­شود:

بکوب، دوباره، باز هم ... به طبل یزرگی که زیر پای چپت له شد، به طبلی که برای تو اسطوره نیست ولی تو رو اسطوره می­کنه، بکوب، صدای این طبل باید به گوش همه برسه، اینقدر که صدای تو شنیده نشه، اصلاً مگه تو کی هستی؟، تو می­میری، اینجا همه مردن، این خندق افتخار بوی خون می­ده، پس محکم­تر بکوب،

طبل بزرگ زیر پای چپ ...

طبل بزرگ زیر پای چپ ...

طبل بزرگ زیر پای چپ ...

فقط یه قدم دیگه، فقط یه قدم برای تمام جنگ­های دنیا ... طبل بزرگ زیر پای چپ ...

حافظ در فیلم وجدان بیدار شخصیت­های داستان است، کسی که راه را بلد است و زندگیش عطریست که به سعد هدیه می­دهد، او تلخ شوخ و شنگ و گاهی عارف مسلک است، به نظر می­آید که معصومی عامدانه نام حافظ را برای او انتخاب کرده است او تکه از وجود مهران، ستوان و سعد است. حمید فرخ­نژاد نیز بخوبی این نقش را اجرا کرده و تضادهای او را با محیط پیرامونش به نمایش گذارده است. ولی شخصیت­پردازی ستوان و مهران در فیلم کمی دچار سکته است و این نتیجه­ی دست و پا بسته بودن معصومی و مختاری در شخصیت­پردازی این دو بوده است. در واقع اگر برخی نشانه­های صحنه یا عبادت ستوان در فیلم موجود نبود دست کم تشخیص موقعیت جغرافیایی فیلم بسیار مشکل بود. زبان بکار گرفته شده در نگارش فیلمنامه و نحوه شخصیت­پردازی فیلم ربطی به رزمندگان اسلام جنگ تحمیلی ندارد. مثلاً مهران و ستوان می­توانستند یاروسلاو و ستوان جنگ بالکان یا هر نقطه دیگر دنیا باشند و آب هم از آب تکان نخورد. برای مثال در گفتگوهای این دو هیچ اثری از اتمسفر و شعارهای رایج آن دوران در توجیه جنگ نمی­یابیم که با توجه به محدودیت­های سینمایی جمهوری اسلامی قابل درک است.

با تمام مطالبی که در بالا گفته شد، لحن تئاتری فیلم در یک/ سوم ابتدایی بشدت توی ذوق می­زند و بدتر از آن اینکه فیلمبردار و کارگردان نیز تمهیدی برای ایجاد ریتم بصری بکار نگرفته­اند و دیالوگ­ها و سکانس­ها طولانی و کشدار به­نظر می­آیند که با توجه به سابقه تئاتری کارگردان و فیلمنامه­نویس، اجتناب­ناپذیر بوده است و یا من دوست دارم بگم که اجتناب­ناپیر بوده! ولی با گذشت فیلم از نیمه، ضرباهنگ فیلم جانی دوباره می­گیرد و تا انتها بخوبی جلو می­رود که با توجه به تعداد کم کاراکترها (که اگر سعد را هم به حساب بیاوریم فیلم 4 کاراکتر بیشتر ندارد) هنر کارگردان و فیلمنامه­نویس را در ایجاد کشش داستانی و بصری نمایش می­دهد.

نمی­دانم چرا ولی طبل بزرگ زیر پای چپ بشدت برای من یادآور فضای فیلمیست که بشدت دوستش دارم: سرزمین هیچکس و تصویر سرباز انتهای فیلم که بر روی مین رها می­شود و پن دوربین که از روی سینه او به بالا پرواز می­کند ...

پ.ن: کاظم معصومی پیش از این فیلم­های دزد و نویسنده و راز کوکب را کارگردانی کرده است. فیلمنامه راز کوکب از خسرو حکیم رابط از پیشروان نمایشنامه نویسی ایران است که با وجود متن متوسطش فیلم افتضاحی از آب درآمد. ولی دزد و نویسنده فیلمی نسبتاً خوب برای شروع بود که بازی علی نصیریان و خسرو شکیبایی در آن به یاد ماندنی است. طبل بزرگ زیر پای چپ جایزه بهترین فیلمنامه را از دوازدهمین فستیوال بین المللی «لیستاپاد» بلاروس دریافت کرده است (خداییش منم نمی­شناسم این جشنواره نوظهور نکبتی رو ولی به هر حال گرفته دیگه!) و همچنین جایزه بهترین بازیگر از جشنواره مسكو را  برای حمید فرخ نژاد به ارمغان آورده است، (این یکی خداییش حقش بوده!)

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٥
تگ ها :