RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

 

روزهای پرشور سال اول دانشگاه ... یادم نیست دقیقا که به مناسبت سالروز تولد مصدق بود یا ملی شدن نفت شاید هم درگذشت مصدق ... به هر حال من و تپل و رفیقی که گذر این سالها (دیگه واقعا می شه گفت سالها ... ) نامش رو از یادم برده سر از خیابان ۱۶ آذر درآوردیم ... یه اتوبوس که مفت و مجانی ما رو می بره احمد آباد ... تازه شیرینی و آب پرتقالم میده ... همون روز تو اتوبوس با انگشت یکی رو به هم نشون می دادیم زیر خنده می زدیم شایدم قهقهه ... یارو کروات نازک مشکی ای به گردن زده بود و کت و شلوار کهنه سرمه ای داشت ... یه خپله هم باهاش بود که به نظر خنده دار تر می اومد ... دوران اصلاحات بود و ما خاتمی چی ... مثل خیلیا! ... ولی اون با لهجه شهرستانی (شمالی بود) و ادای سریع کلماتش حرفایی می زد که به مزاق ما خاتمی چیا (اکثر آدمای اتوبوس) خوش نمی اومد ... تو اتوبوس هوش کردیم ... دو سه تا از بچه های کبتج هم بودن ... همون کمون بر و بچه های بوفه تهران جنوب ... اون موقع همو نمی شناختیم ... رسیدیم احمدآباد! تپل با همون صدای زیرش گفت این یارو با حشمته ... این اتوبوسم مال اوناس! دستشون با اطلاعات تو یه کاسس ... رادیکالیسمشون هم بوی فلاحیان میده ... گنجی و صبح امروز هم ...

پ.ن.۱ : ولی اکبر و منوچهر محمدی چنان ساده و زلال بودند که کسی باورش نمی شد روزی این چنین تاوان پاکی و زلالیشان را بدهند ...

آخه مگه می شه ...؟

اکبر محمدی را باید یکبار از نزدیک می دیدید تا باور کنید او جز یک وجدان پاک چیزی نداشت ... آنقدر که حرفهایش هیچگاه از سوی کسی جدی گرفته نشد ... چنانکه جرات کردیم روزی که تلویزیون اعترافات او برادرش پخش می کرد به او حسادت کنیم! مسخره اش کنیم و خود را جای او قرار دهیم ...

او و برادرش و امثال آنها باطبی و دیگران بهترین انتخاب برای حکومت بودند ... چنان پاک و بی آلایش که رادیکالیسم اشان نشان می داد ... تا چیزهایی را بر گردن بگیرند که به عقل جن هم نمی رسید و حکم اولیه اعدام را به جان بخرند ... و عاقبت تن رنجور به مسلخ برند ... هنوز هم حکم نهاییشان اعدام است ...

پ.ن.۲ : جمهوری اسلامی از آن شور چیزی را جز خشم باقی نگذاشته ... خشم و خشم و خشم تا روزی که دامن گیرشان شود ... روزی از همین روزها

پ.ن.۳ : درود بر اکبر محمدی و کودکانه اش ... شاید آن روزها ما چنان کودک بودیم که او خودش را همقد ما می کرد ... روانش شاد!

پ.ن.۴ : خسرو گلسرخی ... کرامت دانشیان ... امیر پرویز پویان ... بیژن جزنی ... همیشه افسوس همعصر نبودن با آنان همراه من (شاید شما) بوده است ... ولی افتخار می کنم همعصر اکبر محمدی زیبا کاظمی و هزاران جوینده آزادی گمنامی هستم که اکنون جانی خشمگین دارند ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱۱
تگ ها :


 

...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٥
تگ ها :


 

ماه تلخ

کارگردان: رومن پولانسکی

فیلمنامه: رومن پولانسکی، جرارد براش، جان براون­جان

هنرپیشگان: پیتر کایوت (اسکار)، امانوئل سینه (می­می)، هیو گرانت (نایجل)، کریستین اسکات توماس (فیونا)، ...

نایجل (هیو گرانت) و فیونا (کریستین اسکات توماس) هفت سال پس از ازدواجشان، در سفر با یک کشتی لوکس یونانی، ماه عسلی دیگر را تجربه می­کنند و دوستان عجیبی می­یابند؛ اسکار (پیتر کایوت) نویسنده آمریکایی و افلیجی است که با همسرش میمی (امانوئل سینه) با آنها همسفراست. نایجل دیوانه­وار به­سوی میمی کشش نشان می­دهد و اسکار همسرش را چون قرمساقی شریف، پس از شنیدن سرگذشتش به نایجل وعده می­دهد. سرگذشتی که با حال فیونا و نایجل گره می­خورد و در نهایت آنچه که باقی می­ماند چیزی جز تردید نیست.   

 

رومن پولانسکی از آن دسته کارگردانانی است که در برابر آثارشان به راحتی می­توان بارت و تئوری مؤلف را پاره کرد و به سطل آشغال انداخت، در واقع در مورد آثار پولانسکی صحبت کردن بدون توجه به پیشینه و گذشته­ی او و آثارش کار بیهوده­ایست. چطور ممکن است بچه­ی رزمری را بدون مرگ دلخراش و فجیع همسرش شارون تیت بخاطر بیاوریم آن هم زمانی که در ماه نهم بارداریش بسر می­برد، یا در مورد پیانیست صحبت کنیم در حالی که نمی­دانیم فجایع هالوکاست خانواده­ی پولانسکی را متلاشی کرده و او به ناچار در لهستان، فرانسه و امریکا زندگی کرده و مدتی هم آواره بوده است. پولانسکی یک نمونه­ی منحصر بفرد یهودی سرگردان است. می­توان به نوعی این سرگردانی؟ (در واقع استعداد بی­نظیر) را در تجربه­های متعدد او در ژانرهای گوناگون –مانند کوبریک بزرگ- جستجو کرد. در تجربه­های ژنریک او می­توان از کمدی سیاهی چون قاتلین بی باک خون­آشام و یا فیلم نواری بی­نظیر مانند محله چینی­ها سراغ گرفت تا به درام روانشناختی و مدرن ماه تلخ یا انزجار رسید. به هر حال پولانسکی مانند وصله­ای جور یا ناجور به آثارش الصاق شده و سایه حضورش چنان بر فیلم­هایش گستره است که نمی­توان آن را نادیده گرفت.

ماه تلخ در سال 1992 تولید شده ولی بدلیل داستان بی­پروایش تا زمان پخش و موفقیت فیلم در جشنواره تورنتو پخش­ کننده­ای نداشت. همچنین به دلیل محکومیت و تعقیب پولانسکی در آمریکا به دلیل تجاوز به دختربچه­ای سیزده ساله پخش فیلم در آمریکا با مشکل مواجه بود، تا سرانجام کمپانی Fine Line پخش فیلم را برعهده گرفت. شاید در میان دیگر آثار پولانسکی، ماه تلخ به لحاظ مضمونی و ساختاری بیشترین تناقض و تضاد را تماشاچی ایجاد می­کند. لحن فیلم و داستان آن چنان عریان و گستاخ است که کنار آمدن با آن در ابتدا چندان ساده به­نظر نمی­رسد. ماه تلخ یکی از نمونه­های خوب استفاده از فلاش بک در روایت است. اسکار نویسنده شکست­خورده آمریکایی فیلم راوی بخش عمده داستان است. او نمونه­ای از نویسنده­ی دربُ و داغانِ تشنه شهرتِ ولو در کافه­های پاریس است، که ژیتان دود می­کند و پس از کلی عرق­ریزان روح چیز دندان­گیری برای چاپ ندارد، او که تشنه یافتن گوش شنوایی برای آخرین داستانش است نایجل را برای این کار انتخاب می­کند تا داستان هزار و یکشبش را برای او تعریف کند. پولانسکی به خوبی از سنت داستانگویی در روایت فیلم استفاده می­کند و بیننده را همچون نایجل در جایگاه سلطان و خود؟ و اسکار را در موقعیت شهرزاد قصه­گو قرار می­دهد، و تا سرانجام تلخ فیلم، نایجل و بیننده را سر بزنگاه، تشنه شنیدن باقی قصه رها می­کند و روایت فیونا و نایجل را پیش می­برد به این شکل داستان (فیلم) و بیننده به داد و ستدی مکاشفه وار وارد می­شوند و کاراکترها و روایت داستان بشکل مداوم به پیش­فرض­ها و نمود خود نزد تماشاگر رودست می­زنند و این جدا از جنبه­های تکنیکی، نمود طنازی پولانسکی در خلق شخصیت­ها و موقعیت­های جدید است.

((هیچ چیز به اندازه­ی سگ موفرفری شبیه یک سگ موفرفری نیست. برای من فقط دو نوع زن وجود دارد: رب­النوع و جاروکش)). این جمله را فرانسواز ژیلو در خاطراتش از پیکاسو نقل می­کند و ادامه می­دهد: هر بار که من از نظر او به ­سوی رب­النوع چرخش پیدا می­کردم، تمام امکاناتش را به­کار می­برد تا از من یک جاروکش بسازد. کاری که پیش از این با دورا مار هم انجام داده بود. در واقع رد پای این تفکر مرد سالارانه را به­نوعی در اسکار ماه تلخ هم می­توان سراغ گرفت. اسکار در جایی حکایتش را با این جمله آغاز می­کند: ((در هر رابطه­ای بذر لودگی و سرانجام تراژیک کاشته شده است)). او که در ابتدای داستانش حکایت  برخورد خود با میمی معصوم و بچه سال را تعریف می­کند که کفشهایی کتانی به پا دارد(نشانه­ای از معصومیت، سکانس اتوبوس و خجالت میمی و جمع کردن پاهایش) در بخش بعد تعریف می­کند که چگونه آن دو برای نجات این ارتباط دست به تجربه­های غیر متعارف جنسی ­زده­اند، و چگونه این تجربیات تبدیل به بازی قدرت بین آنها ­شده است. پولانسکی زیرکانه از ترفند فلاش بک و داستانگویی اسکار جهت کنترل ریتم بهره گرفته است و تخیلات مازوخیستی اسکار و سادیستی میمی را وارد فیلم نموده (اسکارِ راوی، افلیج است).

در بخش اول اسکار را می­بینیم که هر روز زیر باران و برف در ایستگاه اتوبوس خط نود وشش منتظر دیدار دوباره با میمی است، سکانس گردش شبانه آنها در پاریس که تا صبح ادامه می­یابد نمونه­ای از رفتار عاشقانه و عاطفی آن دو را نمایش می­دهد و نهایتاً در سکانس زیبای سواری چرخ و فلک اسکار و میمی به عشقشان نسبت به یکدیگر اعتراف می­کنند؛ در واقع پولانسکی با انتخاب فلاش بک در روایت ماه تلخ این آزادی را به راوی فیلمش می­دهد که در بخش بعد به شکل غریبی عنصر لودگی و هزل را وارد داستان و روابطش کند بدون آنکه لطمه­ای به ضرباهنگ فیلم وارد شود. سکانس­های صرف صبحانه و نوشیدن شیرِ میمی و سپس پریدن نان سوخته از توستر به بیرون، تمایلات فتیشیستی در روابط آن دو، زدن ماسک خوک و زوزه­های حیوانی اسکار از این دستند. صحنه­ها و دیالوگ­های اروتیک فیلم در این بخش­ها تا نهایت ممکن بی­پرده­اند بطوری­که شاید بتوان گفت در این بخش­ها فیلم به پورنوگرافی پهلو می­زند تا نمودی از فانتزی مازوخیستی اسکار باشد، و این انتخاب آگاهانه از سوی پولانسکی ­ای صورت می­گیرد که در فیلمی نظیر انزجار برای ایجاد فضای اروتیک از حداقل امکانات ممکن بهره می­گیرد و برای القای فضا و توهمات کارول (کاترین دونو) از افکت صدای عشقبازی و شنیدن صدا توسط کارول و یا سکانس توهمات کارول در مورد تجاوز، وقتی که تصور می­کند گچ دیوار بصورت چنگالی درآمده و دیوارها شکاف برداشته­اند، استفاده می­کند.

در بخش انتهایی فیلم اسکار عاقبت موفق می­شود که بسادگی گرفتن ماهی در تنگ آب، میمی را تبدیل به یک جاروکش موفرفری کند، و ماه تلخ وارد بخش تراژیک خود می­شود. بخشی که با انتقام میمی، که در نتیجه­ی کورتاژ توان بارداری را ندارد، آغاز می­شود. اسکار که تصادف کرده است بر تخت بیمارستان دراز کشیده و میمی پس از مدتها به ملاقات او می­آید در این صحنه موتیف دستها در صحنه چرخ و فلک به شکل دردناکی تکرار می­شود و منجر به فلج از کمر به پایین اسکار می­گردد، خبری خوب! ... چون خبر بد نگهداری میمی از او پس از افلیج گشتنش است. یکی از صحنه­ها­ی بیادماندنی ماه تلخ در اینجا شکل می­گیرد، میمی بمناسبت تولد اسکار برای او هدیه­ای خریده است: یک کلت دستی کوچک و خوشدست! سکانس عشقبازی میمی با رقاص سیاهپوست در برابر چشمان اسکار و سقوط او نیز فوق­العاده تأثیرگذار است.

در بخش بعد فیونا نایجل را بهنگام رقص با میمی در کنار اسکار می­بیند. از این لحظه جای نایجل با فیونا عوض می­شود. پایان غیرمنتظره برای این زوج انگلیسی! اسکار به همراه نایجل در حالی که به میمی و فیونا در رختخواب خیره شده است اقدام به کشتن خود و همسرش می­کند. در انتها این نایجل و فیونا هستند که با تردیدهایشان بر عرشه کشتی رها شده­اند. حضور مردی هندی که به عنوان نوعی ناظر در برخی سکانس­ها ظاهر می­شود جالب­ توجه است. او و کودکش شاید نمادی از معصومیت ذاتی انسان و یا انسان شرقی باشند.

پولانسکی بخوبی نقش نایجل را طراحی کرده است و هیو گرانت نیز بخوبی از پس تحلیل آن برآمده ­است، نایجل نمونه یک انگلیسی بی دست و پا و خنثی است که در صورت طراحی نادرست نقش و فیلمنامه براحتی می­توانست فیلم را تا مرز سقوط پیش ببرد. عدم قاطعیت و حماقت او در برابر بازی­ای که میمی و اسکار آغاز کرده­اند بخوبی اجرا شده است. پیتر کایوت بخوبی توانسته است استحاله و اضمحلال شخصیتی نویسنده ناکام را به­تصویر بکشد. لبخندهای هیز و لحن فوق­العاده او در فیلم بیادماندنیست. امانوئل سینه یکی از بهترین نمونه­های زنان شهرآشوب و افسونگر را در سینما را ارائه داده است. ماه تلخ شاید بهترین فیلم پولانسکی نباشد، به اعتقاد من انزجار بهترین فیلم­های اوست، ولی بدلیل تردیدی که در انتها، چون نایجل و فیونا، بیننده را رها نمی­کند از تأثیر گذارترین آثار او بشمار می­رود. پایانی که عسل را به زهرمار تبدیل می­کند، ... ماه زهرماری!

   

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٥/٥
تگ ها :