روزهای پرشور سال اول دانشگاه ... یادم نیست دقیقا که به مناسبت سالروز تولد مصدق بود یا ملی شدن نفت شاید هم درگذشت مصدق ... به هر حال من و تپل و رفیقی که گذر این سالها (دیگه واقعا می شه گفت سالها ... ) نامش رو از یادم برده سر از خیابان ۱۶ آذر درآوردیم ... یه اتوبوس که مفت و مجانی ما رو می بره احمد آباد ... تازه شیرینی و آب پرتقالم میده ... همون روز تو اتوبوس با انگشت یکی رو به هم نشون می دادیم زیر خنده می زدیم شایدم قهقهه ... یارو کروات نازک مشکی ای به گردن زده بود و کت و شلوار کهنه سرمه ای داشت ... یه خپله هم باهاش بود که به نظر خنده دار تر می اومد ... دوران اصلاحات بود و ما خاتمی چی ... مثل خیلیا! ... ولی اون با لهجه شهرستانی (شمالی بود) و ادای سریع کلماتش حرفایی می زد که به مزاق ما خاتمی چیا (اکثر آدمای اتوبوس) خوش نمی اومد ... تو اتوبوس هوش کردیم ... دو سه تا از بچه های کبتج هم بودن ... همون کمون بر و بچه های بوفه تهران جنوب ... اون موقع همو نمی شناختیم ... رسیدیم احمدآباد! تپل با همون صدای زیرش گفت این یارو با حشمته ... این اتوبوسم مال اوناس! دستشون با اطلاعات تو یه کاسس ... رادیکالیسمشون هم بوی فلاحیان میده ... گنجی و صبح امروز هم ...
پ.ن.۱ : ولی اکبر و منوچهر محمدی چنان ساده و زلال بودند که کسی باورش نمی شد روزی این چنین تاوان پاکی و زلالیشان را بدهند ...
آخه مگه می شه ...؟
اکبر محمدی را باید یکبار از نزدیک می دیدید تا باور کنید او جز یک وجدان پاک چیزی نداشت ... آنقدر که حرفهایش هیچگاه از سوی کسی جدی گرفته نشد ... چنانکه جرات کردیم روزی که تلویزیون اعترافات او برادرش پخش می کرد به او حسادت کنیم! مسخره اش کنیم و خود را جای او قرار دهیم ...
او و برادرش و امثال آنها باطبی و دیگران بهترین انتخاب برای حکومت بودند ... چنان پاک و بی آلایش که رادیکالیسم اشان نشان می داد ... تا چیزهایی را بر گردن بگیرند که به عقل جن هم نمی رسید و حکم اولیه اعدام را به جان بخرند ... و عاقبت تن رنجور به مسلخ برند ... هنوز هم حکم نهاییشان اعدام است ...
پ.ن.۲ : جمهوری اسلامی از آن شور چیزی را جز خشم باقی نگذاشته ... خشم و خشم و خشم تا روزی که دامن گیرشان شود ... روزی از همین روزها
پ.ن.۳ : درود بر اکبر محمدی و کودکانه اش ... شاید آن روزها ما چنان کودک بودیم که او خودش را همقد ما می کرد ... روانش شاد!
پ.ن.۴ : خسرو گلسرخی ... کرامت دانشیان ... امیر پرویز پویان ... بیژن جزنی ... همیشه افسوس همعصر نبودن با آنان همراه من (شاید شما) بوده است ... ولی افتخار می کنم همعصر اکبر محمدی زیبا کاظمی و هزاران جوینده آزادی گمنامی هستم که اکنون جانی خشمگین دارند ...
ماه تلخ
کارگردان: رومن پولانسکی
فیلمنامه: رومن پولانسکی، جرارد براش، جان براونجان
هنرپیشگان: پیتر کایوت (اسکار)، امانوئل سینه (میمی)، هیو گرانت (نایجل)، کریستین اسکات توماس (فیونا)، ...
نایجل (هیو گرانت) و فیونا (کریستین اسکات توماس) هفت سال پس از ازدواجشان، در سفر با یک کشتی لوکس یونانی، ماه عسلی دیگر را تجربه میکنند و دوستان عجیبی مییابند؛ اسکار (پیتر کایوت) نویسنده آمریکایی و افلیجی است که با همسرش میمی (امانوئل سینه) با آنها همسفراست. نایجل دیوانهوار بهسوی میمی کشش نشان میدهد و اسکار همسرش را چون قرمساقی شریف، پس از شنیدن سرگذشتش به نایجل وعده میدهد. سرگذشتی که با حال فیونا و نایجل گره میخورد و در نهایت آنچه که باقی میماند چیزی جز تردید نیست.
رومن پولانسکی از آن دسته کارگردانانی است که در برابر آثارشان به راحتی میتوان بارت و تئوری مؤلف را پاره کرد و به سطل آشغال انداخت، در واقع در مورد آثار پولانسکی صحبت کردن بدون توجه به پیشینه و گذشتهی او و آثارش کار بیهودهایست. چطور ممکن است بچهی رزمری را بدون مرگ دلخراش و فجیع همسرش شارون تیت بخاطر بیاوریم آن هم زمانی که در ماه نهم بارداریش بسر میبرد، یا در مورد پیانیست صحبت کنیم در حالی که نمیدانیم فجایع هالوکاست خانوادهی پولانسکی را متلاشی کرده و او به ناچار در لهستان، فرانسه و امریکا زندگی کرده و مدتی هم آواره بوده است. پولانسکی یک نمونهی منحصر بفرد یهودی سرگردان است. میتوان به نوعی این سرگردانی؟ (در واقع استعداد بینظیر) را در تجربههای متعدد او در ژانرهای گوناگون –مانند کوبریک بزرگ- جستجو کرد. در تجربههای ژنریک او میتوان از کمدی سیاهی چون قاتلین بی باک خونآشام و یا فیلم نواری بینظیر مانند محله چینیها سراغ گرفت تا به درام روانشناختی و مدرن ماه تلخ یا انزجار رسید. به هر حال پولانسکی مانند وصلهای جور یا ناجور به آثارش الصاق شده و سایه حضورش چنان بر فیلمهایش گستره است که نمیتوان آن را نادیده گرفت.
ماه تلخ در سال 1992 تولید شده ولی بدلیل داستان بیپروایش تا زمان پخش و موفقیت فیلم در جشنواره تورنتو پخش کنندهای نداشت. همچنین به دلیل محکومیت و تعقیب پولانسکی در آمریکا به دلیل تجاوز به دختربچهای سیزده ساله پخش فیلم در آمریکا با مشکل مواجه بود، تا سرانجام کمپانی Fine Line پخش فیلم را برعهده گرفت. شاید در میان دیگر آثار پولانسکی، ماه تلخ به لحاظ مضمونی و ساختاری بیشترین تناقض و تضاد را تماشاچی ایجاد میکند. لحن فیلم و داستان آن چنان عریان و گستاخ است که کنار آمدن با آن در ابتدا چندان ساده بهنظر نمیرسد. ماه تلخ یکی از نمونههای خوب استفاده از فلاش بک در روایت است. اسکار نویسنده شکستخورده آمریکایی فیلم راوی بخش عمده داستان است. او نمونهای از نویسندهی دربُ و داغانِ تشنه شهرتِ ولو در کافههای پاریس است، که ژیتان دود میکند و پس از کلی عرقریزان روح چیز دندانگیری برای چاپ ندارد، او که تشنه یافتن گوش شنوایی برای آخرین داستانش است نایجل را برای این کار انتخاب میکند تا داستان هزار و یکشبش را برای او تعریف کند. پولانسکی به خوبی از سنت داستانگویی در روایت فیلم استفاده میکند و بیننده را همچون نایجل در جایگاه سلطان و خود؟ و اسکار را در موقعیت شهرزاد قصهگو قرار میدهد، و تا سرانجام تلخ فیلم، نایجل و بیننده را سر بزنگاه، تشنه شنیدن باقی قصه رها میکند و روایت فیونا و نایجل را پیش میبرد به این شکل داستان (فیلم) و بیننده به داد و ستدی مکاشفه وار وارد میشوند و کاراکترها و روایت داستان بشکل مداوم به پیشفرضها و نمود خود نزد تماشاگر رودست میزنند و این جدا از جنبههای تکنیکی، نمود طنازی پولانسکی در خلق شخصیتها و موقعیتهای جدید است.
((هیچ چیز به اندازهی سگ موفرفری شبیه یک سگ موفرفری نیست. برای من فقط دو نوع زن وجود دارد: ربالنوع و جاروکش)). این جمله را فرانسواز ژیلو در خاطراتش از پیکاسو نقل میکند و ادامه میدهد: هر بار که من از نظر او به سوی ربالنوع چرخش پیدا میکردم، تمام امکاناتش را بهکار میبرد تا از من یک جاروکش بسازد. کاری که پیش از این با دورا مار هم انجام داده بود. در واقع رد پای این تفکر مرد سالارانه را بهنوعی در اسکار ماه تلخ هم میتوان سراغ گرفت. اسکار در جایی حکایتش را با این جمله آغاز میکند: ((در هر رابطهای بذر لودگی و سرانجام تراژیک کاشته شده است)). او که در ابتدای داستانش حکایت برخورد خود با میمی معصوم و بچه سال را تعریف میکند که کفشهایی کتانی به پا دارد(نشانهای از معصومیت، سکانس اتوبوس و خجالت میمی و جمع کردن پاهایش) در بخش بعد تعریف میکند که چگونه آن دو برای نجات این ارتباط دست به تجربههای غیر متعارف جنسی زدهاند، و چگونه این تجربیات تبدیل به بازی قدرت بین آنها شده است. پولانسکی زیرکانه از ترفند فلاش بک و داستانگویی اسکار جهت کنترل ریتم بهره گرفته است و تخیلات مازوخیستی اسکار و سادیستی میمی را وارد فیلم نموده (اسکارِ راوی، افلیج است).
در بخش اول اسکار را میبینیم که هر روز زیر باران و برف در ایستگاه اتوبوس خط نود وشش منتظر دیدار دوباره با میمی است، سکانس گردش شبانه آنها در پاریس که تا صبح ادامه مییابد نمونهای از رفتار عاشقانه و عاطفی آن دو را نمایش میدهد و نهایتاً در سکانس زیبای سواری چرخ و فلک اسکار و میمی به عشقشان نسبت به یکدیگر اعتراف میکنند؛ در واقع پولانسکی با انتخاب فلاش بک در روایت ماه تلخ این آزادی را به راوی فیلمش میدهد که در بخش بعد به شکل غریبی عنصر لودگی و هزل را وارد داستان و روابطش کند بدون آنکه لطمهای به ضرباهنگ فیلم وارد شود. سکانسهای صرف صبحانه و نوشیدن شیرِ میمی و سپس پریدن نان سوخته از توستر به بیرون، تمایلات فتیشیستی در روابط آن دو، زدن ماسک خوک و زوزههای حیوانی اسکار از این دستند. صحنهها و دیالوگهای اروتیک فیلم در این بخشها تا نهایت ممکن بیپردهاند بطوریکه شاید بتوان گفت در این بخشها فیلم به پورنوگرافی پهلو میزند تا نمودی از فانتزی مازوخیستی اسکار باشد، و این انتخاب آگاهانه از سوی پولانسکی ای صورت میگیرد که در فیلمی نظیر انزجار برای ایجاد فضای اروتیک از حداقل امکانات ممکن بهره میگیرد و برای القای فضا و توهمات کارول (کاترین دونو) از افکت صدای عشقبازی و شنیدن صدا توسط کارول و یا سکانس توهمات کارول در مورد تجاوز، وقتی که تصور میکند گچ دیوار بصورت چنگالی درآمده و دیوارها شکاف برداشتهاند، استفاده میکند.
در بخش انتهایی فیلم اسکار عاقبت موفق میشود که بسادگی گرفتن ماهی در تنگ آب، میمی را تبدیل به یک جاروکش موفرفری کند، و ماه تلخ وارد بخش تراژیک خود میشود. بخشی که با انتقام میمی، که در نتیجهی کورتاژ توان بارداری را ندارد، آغاز میشود. اسکار که تصادف کرده است بر تخت بیمارستان دراز کشیده و میمی پس از مدتها به ملاقات او میآید در این صحنه موتیف دستها در صحنه چرخ و فلک به شکل دردناکی تکرار میشود و منجر به فلج از کمر به پایین اسکار میگردد، خبری خوب! ... چون خبر بد نگهداری میمی از او پس از افلیج گشتنش است. یکی از صحنههای بیادماندنی ماه تلخ در اینجا شکل میگیرد، میمی بمناسبت تولد اسکار برای او هدیهای خریده است: یک کلت دستی کوچک و خوشدست! سکانس عشقبازی میمی با رقاص سیاهپوست در برابر چشمان اسکار و سقوط او نیز فوقالعاده تأثیرگذار است.
در بخش بعد فیونا نایجل را بهنگام رقص با میمی در کنار اسکار میبیند. از این لحظه جای نایجل با فیونا عوض میشود. پایان غیرمنتظره برای این زوج انگلیسی! اسکار به همراه نایجل در حالی که به میمی و فیونا در رختخواب خیره شده است اقدام به کشتن خود و همسرش میکند. در انتها این نایجل و فیونا هستند که با تردیدهایشان بر عرشه کشتی رها شدهاند. حضور مردی هندی که به عنوان نوعی ناظر در برخی سکانسها ظاهر میشود جالب توجه است. او و کودکش شاید نمادی از معصومیت ذاتی انسان و یا انسان شرقی باشند.
پولانسکی بخوبی نقش نایجل را طراحی کرده است و هیو گرانت نیز بخوبی از پس تحلیل آن برآمده است، نایجل نمونه یک انگلیسی بی دست و پا و خنثی است که در صورت طراحی نادرست نقش و فیلمنامه براحتی میتوانست فیلم را تا مرز سقوط پیش ببرد. عدم قاطعیت و حماقت او در برابر بازیای که میمی و اسکار آغاز کردهاند بخوبی اجرا شده است. پیتر کایوت بخوبی توانسته است استحاله و اضمحلال شخصیتی نویسنده ناکام را بهتصویر بکشد. لبخندهای هیز و لحن فوقالعاده او در فیلم بیادماندنیست. امانوئل سینه یکی از بهترین نمونههای زنان شهرآشوب و افسونگر را در سینما را ارائه داده است. ماه تلخ شاید بهترین فیلم پولانسکی نباشد، به اعتقاد من انزجار بهترین فیلمهای اوست، ولی بدلیل تردیدی که در انتها، چون نایجل و فیونا، بیننده را رها نمیکند از تأثیر گذارترین آثار او بشمار میرود. پایانی که عسل را به زهرمار تبدیل میکند، ... ماه زهرماری!
