البته که لاک پشت دريا را لاکی بزرگتر می ديد
درخت از بی مادری سخنی نداشت
و ما هی آزاد به رودخانه می گفت
مادر من چقدر بزرگتر شده ام / چقدر ترسو تر ترک می کنمت
تنها تر ترک می کند بچه اش را در زنبيل
قابيل کنار تير چراغ برق در چراغ برق
مثل يک لاک پشت با موهايی بلند تا کمر
وقتی عروسکش را زمين گذاشت لابد هابيل را شير داده بود
و قابيل انگشتهايش را مکيده / مکيده تا خون پشت پوست
مکيده تا به خاطر يک نوزاد هفت ماهه ی بی پدر تا هفت بار اخراجش نکنند
نترکيده بود لاک پشت وقتی تخمهايی را ديده بود که به جای آنکه زير شنها باشند
در اغوشی تنگ با گرمای تن مادری ديگر جوجه می شوند
درخت نسوخته بود که پرنده وجوجه را خانه داده بود و برای عروسکش بارها قصه ی مادری را گفته بود که مادر همه بود و مادر هيچ کس نبود
مادری که برای بچه های سر راهی سر راه عروسک می برد مرد
حوا مادرم اگر چه با تئوری تکامل داروين کاملا مخالفی اما تو هيچ وقت با هر اندازه عروسک بچه دار نمی شوی و ادم دروغ می گويد به خاطر تو از شهر
الف لادن بود و ديگر هيچ
ج لادن بود و يک کوله پشتی
دال لا لادن بود الف لا تن بود
الف لام ميم تلک ايات الحکيم بياوريد اين بار نوبت لادن است
و در آخر بچه های بی سرپرست هميشه بی سر پرستند
مثل قابيل که فکر می کرد شهر بازی جايی است که بچه ها را در آن گم ميکنند
ودزد ها به خاطر النگو دختر ها را بيشتر
و اين همه عروسک برای بچه ی لادن
به خاطر همين است که نسل مادرها بيشتر از زنها ست
بهنام بدری
پ.ن: اولين بار برام توی پارک لاله روبروی نگارخونه همون جا که شبيه نقاشيای سهرابه برام خوندش ... زمزمه و صداش مثل اوراد شمنهای قبايل فراموش شده بود و با دستی زير چانه و صدايی با ريتم يکنواخت که گاهی زير و بم می شد می خواند ... راستش اين حس با هيچ کار ديگه ايش برام تکرار نشد که اغلب با معيارهای ادبی حتی از اين کار قوی تر بودند ... اين شعر شايد مربوط به سال ۷۷ يا ۷۸باشه اون موقع هنوز تکنيکاش اطوار نشده بود شعرم صدتا پدر نداشت ... چه روزگار خوشی بود دوران بی پدری شعر
الحق که نفهمی ... نمی فهمی و حاليتم نميشه بشکن نواز شهر ما!
آدمهای بزرگ تهديد نميکنند
قبلی را نشان بعدی ميدهند
صبر ميکنند تا بعدی همه زورهايش را بزند که قبلی نشود
از نفس که افتاد ميروند نشانش ميدهند به بعدترها
اينها را گفتم که نفهمی
گفتم که تهديد کرده باشم
من آدم بزرگی نيستم
هيچوقت نبوده ام
من خوبم ! تو هم خوبی ! حال همه ی ما خوب است ...
راستش با آدم کس مشنگی که رفته و حالا استخونای خورد شدش و باسم آورده بدم مياد و باش بازی می کنم! نمی دونم چرا؟ خوب هر رفتی هم اومدی داره و بايد که ياد بگيره ... !
پ.ن.۱: هر رفتی ... اومدی داره! اينو تو حوزه هم ميگن! تو خانقاه و دوره کلثوم ننه نمی دونم!
پ.ن.۲: منم مثه تو از آدم له شده بدم مياد و ... البته ی اين روزها!
پ.ن.۳: دادن روش های گوناگونی داره که بعضی ها روش سخت تر رو انتخاب می کنن ... قضيه کون و پپاز و زن همسايس!
پ.ن.۴: اتفاقا آدمی رو که خدا زده بندگان خدا بيشتر می زننش!
ترانه: آسمون
گروه: آوار
موسيقی پايانی فيلم نفس عميق
آسمون آبيه ... آسمون تاريکه ... آسمون زخميه ... آسمون ابريه ...
قلب من آبيه ... عشق من تاريکه ...
قلب من آسمونه ... بارونش خونينه ...
قلب من آسمونه ... بارونش خونينه ...
خسته ام از دردی سخت ... تشنه ام به دستی گرم ...
اميدم به پروازه ... اشک زيباست
اميدم به پروازه ... اشک زيباست
گيتارم گريه کن ... دردم رو می فهمی ... سردمه ... سردمه!
پ.ن:گروه آوار از سال 1378 با سه عضو کار خود را به صورت جدی آغاز کرد. اعضای ابتدایی گروه مهرداد پالیزبان (گیتار و وکال)، سینا خدایی فر (باس) و حسین شاهسون (درام) بود، در ادامه ی کار گروه، آن ها در نخستین جشنواره راک زیر زمینی (تهران اونیو) شرکت کردند و بعد هم مهرداد پالیزبان آهنگ فیلم نفس عمیق را ساخت و گروه آوار هم آن را اجرا کرد.
در این سال آن ها کاندیدای بهترین موسیقی فیلم در جشنواره ی تندیس حافظ (دنیای تصویر) و همچنین کاندیدای بهترین موسیقی فلم از دید منتقدان مجله ی فیلم شدند.
متاسفانه به دلیل مشکلات زیاد از جمله سربازی، ار این گروه حدود 3 سال تعطیل شد ولی بعد از آن دوباره از سال 83 فعالیت خود را با چهار عضو یعنی مهرداد پالیزبان (گیتار، وکال) ، سینا خدایی فر (گیتار باس و پیانو) ، پویا احصایی (گیتار) ، بهنام بیابانگرد (درام) شروع کرد
