RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

 

اين روزها همه چيز به شکلی عجيب خوب است ... آنقدر خوب که می شود پا برهنه تا صبح را رفت ...

من پنج دقيقه بعد می رسم

بيهوده در را نمی بندم

ماه از پنجره می آيد ...

و جايی برای پنهان شدن ندارد

پ.ن: مگه معجزه هم لازمه؟

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳٠
تگ ها :


 

سهيل نفيسی

آلبوم: ری را

ترانه: شهاب ها و شب ها

شاعر: م. اميد

از ظلمت رميده خبر می دهد سحر

شب رفت و با سپيده خبر می دهد سحر

از اختر شبان رمه ی شب رميد و رفت

وز رفته و رميده خبر می دهد سحر

زنگار خورد جوشن سحر به نوشخند

از تيغ آبديده خبر می دهد سحر

باز از حريق ريشه ی خاکسترين فلق

آتش به جان خريده خبر می دهد سحر

از غمض و ناز و انجم و از رمز و راز شب

بس ديده و شنيده خبر می دهد سحر

بس شد شهيد پرده ی شب ها شهاب ها

وان پرده ها دريده خبر می دهد سحر

آه آن پريده رنگ چه بود و چه شد از او

رنگش ز رخ پريده خبر می دهد سحر

پ.ن.: تو کاور CD ش نوشته که موسيقی رو تجربی ياد گرفته و در زمينه موسيقی نواحی هم کار تحقيقاتی انجام داده ... که کاملا در اين آلبومش به چشم مياد ... کلا کمی بيشتر از خوبه ... خصوصا صدای خودش نمونه ی پاپ پاکيزه ايست که حضورش تو اين بلبشوی موسيقی کوچه بازاری کميابه! شيوه اجرای ترانه ها خيلی نزديک به نقاليه و حضور خواننده بيشتر از حجم صدای سازهای متعدده که خصوصا در ترانه پريا کارکرد بی نظيری داره! تنها اجرای خوبيه که از پريا شنيدم ... خوبيش اينه که اقلا ناله نيست و حس بندهايی رو که استفاده شده به خوبی درک کرده ... کمی حماسی تا شيش و هشت :

عيد مردماس ديب گله داره

دنيا مال ماس ديب گله داره

سفيدی پادشاس ديب گله داره

سياهی روسياس ديب گله داره

فوق العادس! و همين طور اجرای ری رای نيما و ... البته همه هستن ... ترانه ی بالا از م. اميد ... شبانه ی شاملو و اينکه کاريه که مطمئنم خوب بلده خاطره درس کنه ... و آبرومنده!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٤
تگ ها :


 

به دور و برت نگاه می کنی به جز بی پدرانی که می بينی ... مشتی حرامزاده هم حضور دارند ... پدر تو اگر ميان آنها نيست ... احتمالا در گورستانی بی نشان کنار آن تل سيمان و سنگ که قرار است حضور غيابش را تبديل به خاطره ای دور در ذهن بی پدريت سازند زير خرواری از خاک زمينش خفته است ... ولی من از روزی می ترسم که پی ببری ...

چندان هم مهم نيست هميشه اين اتفاق می افتد ...

پ ن ۱ : ناآگاهی هرگزنجات دهنده ی بشر نبوده است. انسانهایی که آموزش های سازنده ندارند، هیچگاه کاری نمی توانندانجام دهند و تا به امروز هیچ کاری به جز جاروجنجال به پاکردن انجام نداده اند و با بلندکردن مشعل های خطرناک، تنها به نابودی ی آنچه که برای بدست آوردنش تلاش می کرده اند،موفق شده اند ...

پ.ن.۲:اين جملات کمی آشنا نيست ... رفيق ... کافيه کمی به دور و برت نيگاه کنی

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
تگ ها :


 

مشارکتی با موتلفه ای ميره تو اتاق در رو خودش می بنده ... صدای شيهه از توی اتاق مياد ... ناله هايی از سويدای جان! ... اون تو دارن با هم توافق ميکنن و چه کردنی ... نبوی اون طرف تر با انگشت زير چونه ی عسکراولادی رو قلقلک می ده : يا حبيبی! بات راجع به مکان (خانه احزاب) موافقم مونده فقط ... ااا ... لب ورنچين جيگر! ما هميشه داريمت ... اون با من!

پ.ن.: ... اينه! ما بهترين کمدين های تاريخ رو اينجا داريم خداييش تو هيچ کجای دنيا اين همه استعداد با هم ظهور نمی کنن! لنگه ندارن لامصبا!

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٥
تگ ها :


 

قاااسم٬ خفه شو...!!!

پ.ن.۱ : چشم دايی جان ! ... تا قبر ...

پ.ن.۲ : قربان آن زبانت دايی جان ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
تگ ها :


کومالا ... پدرو پارامو و شايد هم ما ...

بيرون توی حياط صدای پاهايی ميامد که می رفتند و می آمدند ... می رفتند و می امدند و صداهای فروخورده ... و اينجا آن زن که توی سايه ايستاده بود و با تنش جلوی روز را گرفته بود از دو سوی دستهايش قطعه هايی از آسمان سرک می کشيدند و جلوی پايش باريکه های نور بود گويی زمين زير پاهايش از  اشک نقطه چين شده بود و سپس صدای هق هق و باز صدای گريه ... ملايم اما کشدار که تنش را به پيچ و تاب وا می داشت.

ـ پدرت را کشته اند.

ـ و چه کسی تو را کشت  مادر؟ 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
تگ ها :


 

مدتهاست که برای من کاندوليزا رايس با شيرين عبادی تفاوتی نداره جز اينکه اون زغالی متاليکه و این يکی سرخ و سفيد ... گيرم کمی چروک! ... اين روزها چروک مده! در سراسر دنيا از اسکانديناوی تا زير بينی بلر ... که زير راه پله ی نمور يک ساختمان لندنی مشغول عشق بازی ديوانه وار با يک تمساح قمی است ... چه فرقی می کنه که مليجک ما اين وسط چروک بانوی عبادی باشه يا آقای بوش ... يا گيرم احمدی نژاد يا محمود دولت آبادی ... ژوليت بينوش هم سهم عباس رژيسوره ... مفته چنگش!! ... به اين ميگن تاوانه فرانسوی ... چقدر دلم برای French Kiss ناتموم بيمار انگليس تنگ شده ... ولی تنها بيمار ما اينجا دايی جان ناپلئونه ... طفلی می خواس تا آخرين قطره ی خونشو تو جنگ ممسنی نثار وطن کنه ...

آه ای ناپلئون تو را آن به که چشم فرو پوشيده باشی ... 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
تگ ها :