RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

 

- من نمی رم م م!!! (با لحن یکی که از ترس ...ش فریاد می زنه بخونین) نه ه ه ه! نمی خوام برم به ... خدا ا ا! (خدا رو مثل اسبی که به فحل اومده و شیهه می کشه ادا کنید با چشمهای دریده) ...

ناگهان ساکت می شود و طوری که انگار واقعیتی تلخ را پذیرفته رو به استادش می کند و می گوید:

- به عنوان یه ساینتیست خدمتون عرض کنم که ... تو مملکتی که بوزینه رئیس جمهورشه و مهندس عمرانش به شهادت تبلیغات تلویزیونی کارش تاکسی رونی و دعوت مردم به بهینه سازی مصرف سوخته این زوزول بازیا محلی از اعراب نداره! پس من می رم! (راه می افته که بره ولی بر می گرده و می گه) ... آه ای تمام روبات های جهان من به عنوان انسان یک درجه آزادی هم ندارم ... آخه چرا ا ا ا ؟؟!!

(استاد غمگین -زارپ- یه شیشکی خفیف می کشد و در حالی که به همراه اش اشاره می کند می گوید ...

- خدا به همرات!

پ.ن.: موجود بالا موجودی کمابیش سکته ای است! و اصولا در زندگی کاری جز خندیدن به گور پدر پدرسگ ژان لوک گدار نداشته! البته این جوریا نه ه ه ه ... اون جوریا ا ا ا

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
تگ ها :


 

دو مصاحبه با محسن نامجو:

اول ... دوم!

پ.ن.۱: توصیه می کنم مصاحبه اول رو بخونید! ساده گیری و سهل گیریش جالبه! و اینکه چرا یه آدم که داماخشو بالا می گیره و به کونش می گه دنبالم نیا بو می دی ... می تونه با اندی و خانوم شهره حال کنه (مطمئنم که چسوترین آدمای دنیا حتی گدار بزرگ هم نمی تونن دست رد به خانوم شهره بزنن) ... و اینم ربطی به گوش دادن دورز و پینک و تول هر آدم سکته ایه دیگه ای نداره! اینکه هر چیزی به هر حال یه آن داره مهم اینه که بیگیریش تا در نره! ... تنها اینا نیست ... جون کندنش برای یاد گرفتن و نه کار کردن جالبه ...  

پ.ن.۲: کارش زوری نیست! نامجو هم اهل زور زدن نیست و می دونه که جاش توی زورخونست و اونم باستانی کار نیست!

پ.ن.۳: هیچ قاعده و قانونی در موسیقی نمی تونه در برابر زیبایی موسیقی دووم بیاره! به نقل از شیخنا نامجو که اونم از شیخش بتهوفن نقل کرده ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠
تگ ها :


 

... که ما خود زخمیم!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٧
تگ ها :


Departed

لزوما برای فیلسوف بودن نیازی به ردیف کردن واژگان دشوار ندارید! واژگان اسکورسیسی گلوله اند! این آخرین مرثیه قدرت استاد مانند گلوله ذهنت را می شکافد! «راستی می دونی چه بلایی بر سر گلوله می یاد وقتی با گوشت و استخون میترکونه!؟»

و اینکه فقط یه حرومزاده می تونه مثل یه حرومزاده باشه! باور ندارین به جک نیکلسون نگاه کنید! واقعا کدوم زنازاده ای می تونه این طور نقش به نقش عین آفتابپرست رنگ عوض کنه! معدودن کسانی که این قدرت رو این طور ... با شکوه درک کنن! اسکورسیسی یکیشونه! به شیوه ی معرفی استاد توسط استاد دقت کنید ... نیکلسون در فضای ضد نور مغازه وارد میشه و همواره در سایه قرار داره ... در فضای خارجی ضد نور دو تا مخ رو می پکونه و با گفتن این جمله برای اولین بار چهره حرومزادش رو به طور واضح نشون می ده:

«وقتی بچه بودم تو کلیسا می گفتن ما یا پلیس می شیم یا یه جانی بالفطره ... اما امروز چیزی که بت می گم اینه ... وقتی یه اسلحه پر تو صورتت نشونه رفته ... چه فرقی می کنه که کدومش باشی!»

اینجاست که اسلحه بدل به مذهب و گلوله جایگزین کتاب مقدس می شه! ولی سئوال اینه که این دو مقوله نافی هم هستن؟ اسکورسیسی و دپارتد به این سئوال جواب می دن! انگار خیلی با هم فرقی ندارن ...

دپارتد نمونه ی موفق روایت موازیه! تدوین دیوانه وار و موسیقیه ویران کننده ش شدیدا بخش ابتداییش رو تحت تاثیر قرار داده! نهایت ایجاز اصلا یه جور خست! اسکورسیسی نیازی به روده درازی نداره ... انقدر خوب ارزش تصویر رو می دونه و چنان هوشمندانه پازلش رو می چینه که می تونه در عرض ۱۵ دقیقه ۲۰ تا کاراکتر رو به بیننده اش شیرفهم کنه!   

و این کافتبلی نامب است که می خواند! و تقریبا روان آدم رو چیز می کنه! کافتبلی نامب که ... نه! دپارتد!!!

این فیلسوف گلوله ها همیشه یه گلوله هم برای طرفداراش نگه می داره! ببین فیلمو ...

پ.ن.:شاید بعدا یه بلندش رو نوشتم! 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
تگ ها :


 

این خوراک بلدرچین با سس گل سرخ عجب چیزیه!

پ.ن.۱: مثل آب برای شکلات! اسمش مثل خود حکایتش غریبه ... کتاب رو اولین بار ۹ سال پیش خوندم تا همین روزا که فیلم رو دیدم ... تقریبا به خوبی رمانه!

پ.ن.۲: یک ستایشنامه باشکوه در مورد لمبوندن! خداییش خوردن تو این رمان و فیلم تبدیل به نوعی آیین شده! فقط تصور یه دهن پر باز رو که داره پر سر و صدا می جوه و هورت می کشه و قورت میده رو بکنین ... تا بفهمین چقدر درآوردن همچین چیزی بدون اینکه نویسنده به فرایندش اشاره ای بکنه سخته! اونوقت رفیعی وطنی با تمام ارادتی که بش دارم تو ماهیا عاشق می شوند با ۲۰ تا لکچر و پرزنت مشتری نتونسته سر سوزنی همچین حسی رو منتقل کنه و سر تا پای فیلمو ریده!

پ.ن.۳: تیتا و گرترودیس هم به فیوریتن آقا! فیوریت! ... قبلیاش آملی ... بلک مامبای کیل بیل ... کریستینای ۲۱ گرم ... ورونیک زندگی دوگانه ی ورونیک ... آلیس آیز واید شات و ...  

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٢
تگ ها :


 

هیچی ... فقط من از دک و پز این پست پایین اصلا خوشم نمیاد ... نگاش که می کنم دچار چیز میشم ... ولی مجبورم! میفهیمی! م ج ج ج ج بورم!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۳
تگ ها :


 

عیسی پسر انسان ...

آخرین وسوسه ی مسیح

کارگردان: مارتین اسکورسیسی

 فیلمنامه­نویس: پل شرودر بر اساس رمانی با همین نام از نیکوس کازانتزاکیس

هنرپیشگان: ویلم دفو، هاروی کیتل، باربارا هرشی، پل گرکو و ....

موسیقی: پیتر گابریل

1

آمریـکا در آغاز دهه­ی هفـتاد با تنش­ها و بحران­های گوناگونی دست و پنجه نرم می­کرد. شکست مفتضحانه در جنگ ویتنام، بحران­های اقتصادی، هراس گرم شدن جنگ سرد و نسیم حرکت­ها و جریان­های انقلابی و خصوصاً جنبش دانشجوی 1968 فرانسه هنجارها و الگوهای اجتماعی و بـه طور خاص رویای آمریـکایی را نزد جوانان آن روز دچـار تردیـد جـدی کرده بود. این تردید را به­خوبی می­توان در مهمترین اجتماع یاغیان جوان آن روز یعنی وودستاک 69 مشاهده کرد. جمع همگی جمع است از باب دیلان و جون بائز تا باب مارلی و دیگران. در این بین جوانی ریشو هم وظیفه­ی تاریخنگاری مراسم با دوربین را به عهده دارد. مارتین اسکورسیسی!

کارخانه رویاپردازی هالیوود در اواخر و اوایل دهه هفتاد دچار سکته شده بود. قواعد ژانر دیگر تضمین کننده­ی بازگشت سرمایه استودیوها نبود. ژانر وسترن نفس­های آخر را می­کشید و جان وین و جیمز استوارت نیز به اندازه کافی پیر شده­ بودند. سینمای موزیکال انگیزه­ای در جوانانی که دیوانه­وار به موسیقی راک، پر سر و صدا و معترض آن دوران گوش فرا می­دادند، ایجاد نمی­کرد و به نظر می­رسید که یک جای کار ایراد دارد. موج یاغیان جوان آغاز شـده بود. این موج خیابان­هـای نیویورک تا کرانـه­غربی آمریـکا در نوردید و به هالیوود ­رسید. برایان دی­پالما، استیون اسپیلبرگ، جورج لوکاس، رابرت آلتمن، مارتین اسکورسیسی، فرانسیس فورد کاپولا و دیگران از راه می­رسند. جماعتی که به جماعت ریشوها مشهور بودند و بعضاً در شـرق آمریکا فیلـم­های عجیـب و غریبی می­ساختند که در بین جوانان محبوبیت داشت. با ورود آنها به هالیوود، خونی تازه در رگان صنعت سینمای هالیوود جاری می­شود و خوشبختانه یا متأسفانه این جوانان بر عکس ظاهر غلط اندازشان، رفتاری کاملاً عقلانی از خود نشان می­دهند و قدرت سینما به مثابه­ی یک صنعت را به خوبی درک می­کنند و تلاش می­کنند تا ایده­های خود را با چارچوب­های گردش سرمایه و کارخانه­ی سرگرمی­سازی هالیوود سازگار کنند و در این راه موفق می­شوند و افق­های جدیدی را پیشاروی هالیوود نمایان می­سازند و هالیوود هم در قبال این استعداد ثروت و سرمایه ساخت پروژه­های گرانقیمت را در اختیارشان قرار داد. مهمترین اسطوره­های عصر جدید هالیوود توسط آنها شکل می­گیرد. کاپولا پدرخوانده را کارگردانی می­کند، جورج لوکاس جنگ ستارگان را آغاز می­کند، اسپیلبرگ آرواره­ها را می­سازد. ولی در این بین مارتین اسکورسیسی شاید بیش از بقیه در برابر نظام استودیویی از خود واکنش نشان می­دهد و به شکلی صریح­تر از دیگران پیرامون و اجتماع و به طور خاص آمریکا مورد حمله قرار می­دهد. از این روست که در «راننده تاکسی» با تصویری بی­پرده، خشن، خنثی و میخکوب کننده از آمریکا مواجهیم. جدای از موقعیت تاریخی­ای که اسکورسیسی در آن شکل گرفته دلیل اصلی چنین واکنش و برخوردی از سوی او را می­توان در عنصر مذهب و آن هم نه معنای لفظی آن بلکه با مفهوم راه و روش و اسلوب رفتاری جستجو کرد.

2

اسکورسیسی در خانـواده­ای کاتولیک متولـد شده است و کودکـی خود را در دهـه­ی 40 و 50 از سر گذرانـده است. خود او میگوید « زمان رشدم يعني در سال‌هاي دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بخشي از دنيايي بودم كه گنگستريسم عنصري از آن بود» در واقع کیفیت محیط رشد و شکل­گیری اسکورسیسی به گونه­ای بوده است که او بیش از هر چیز طعم مذهب و قدرت را در تقدیر و سرنوشت انسان­ها دریافته است و این طرز تلقی به روایت و داستان­های فیلـم­های ساخته شده تـوسط او راه یافته است. تراویس در راننده­ی تاکسی با گردش در شهر و به تعبیر خودش مشاهده کثافاتی که شهر را تبدیل به «آشغالدونی» کرده تصمیم به پاکسازی این کثافات به شیوه­ی خود می­گیرد و باور دارد که برگزیده خدای برای چنین کاریست و یا در گاو خشمگین قهرمان فیلم تطهیر خود از گناهان را در تمرین­های سخت و طاقت­فرسا جستجو می­کند. تقریباً در تمامی فیلم­های ساخته شده توسط اسکورسیسی مذهب و قدرت مهمترین پیرنگ­های داستانی و یا درون­مایه­ی اصلی را تشکیل می­دهند. از این رو انتخاب رمان «آخرین وسوسه­ی مسیح» از سوی او و پانزده سال صبر برای ساختن این فیلم چندان بی­ربط به نظر نمی­آید. مسیحی که کازانتزاکیس در کتابش تصویر نموده حتی با توجه به تربیت کاتولیکی اسکورسیسی نزدیک­ترین مدل به قهرمانان فیلم­های اسکورسیسی است. عیسیای کازانتزاکیس مانند تراویس بیکل انسانیست پر از ضعف­ها و پستی­های زمینی است. صلیب­سازی که باید از وادیِ شکِ برگزیده بودن خود گذر کند و پس از یقین رسالت خود را در بر صلیب همراه با شک به پایان برد. او تنهایی و انزاوای قهرمانان اسکورسیسی را نیز به همراه دارد و در تشخیص و تعیین حدود اخلاقی دچار مشکل است و خود را عامل بیچارگی مجدلیه و در شکل عام­تر نوع بشر می­داند.

«همه­اش تقصیر من است که او به آن راه کشیده شد ... آن هنگام که سه سال بیش نداشتم. وقتی کسی خانه نبود دزدانه به آنجا می­رفتم. دست مجدلیه را در دست می­گرفتم. لباس از تن به در می­کردیم و روی زمین دراز می­کشیدیم ... از آن به بعد مجدلیه گمراه شد ـ گمراه شد ـ دیگر نمی­توانست بدون یک مرد، بدون مردها، زندگی کند ... تقصیر من است! تقصیر من است!» زنان در روایت کازانتزاکیس همچون زنان فیلم­های اسکورسیسی، نقشی حاشیه­ای و فرعی دارند و حضور آنها در در بیشتر اوقات زمانی درک می­شود که محرک عواطف جنسی و عامل وسوسه­های زمینی مسیح می­گردند. در بسیاری از فیلم­های اسکورسیسی نیز زنان عاملیتی در طرح و توطئه­ی داستان ندارند و در صورت حضور نقشی پدرسالارانه، از موضع ضعف، وسوسه­انگیز و عاری از هر گونه زیرکی دارند. مسیح کازانتزاکیس با دیدن بزی که مردم گناهان خویش را بر او می­بندند و با سنگ زدن بر بز او را به بیابان میرانند تا با کشته شدن در بیابان گناهان مردم را نیز پاکسازی کند، خود را در هیبت و نقش آن بز جستجو می­کند و در ادامه با دیدن یحیی تعمید دهنده بر پوسیدگی پیرامونش ایمان می­آورد:

«مگر عشق کافی نیست؟»

تعمید دهنده با خشم جواب داد:«نه، درخت پوسیده شده است. خداوند مرا خواند و تیشه را به من داد. گرفتم و بر کنار درختش نهادم. وظیفه­ام را به انجام رساندم. اینک تو وظیفه­ات را انجام ده: تیشه را برگیر و فرودش آور.»

از دیدگاه روانشناختی و علاقه­مندی­های شخصی انتخاب مسیح به روایت کازانتزاکیس توسط اسکورسیسی چندان بی ربط نظر نمی­آید. مسیحای کازانتزاکیس را با تراویس بیکل و رابطه­اش با آیریس و جامعه­ی پیرامونش مقایسه کنید تا شباهت­های قهرمانان فیلم­های اسکورسیسی با مسیحای کازانتزاکیس روشن­تر شود. تراویس نیز چون مسیح کازانتزاکیس معتقد است که برای سیطره بر ظلم و شقاوت و پلشتی، مهربانی و موعظه به­کار نمی­آید و باید گاهی تیشه را جایگزین نمود و با آن درخت پوسیده را قطع کرد. او نیز چون مسیح، منجی وار،  قانون نانوشته­ی خود را دارد و تصمیم در اثبات آن دارد. مسیح کازانتزاکیس نیز چون قهرمانان اسکورسیسی وسوسه­ی زن، فرزند، حرص و آز و ... دارد و حتی بر صلیب نیز این وسوسه او را رها نمی­کند. 

3

کارگردانی آخرین وسوسه مسیح به شکل مجرد در کارنامه­ی اسکورسیسی اثری شاخص محسوب می­شود. فصل آغازین فیلم با رویای صبحگاهی عیسی همراه است که بلافاصله به کارگاه نجاری او در ناصره کات می­خورد. میزانسن و دکوپاژ فیلم با توجه به فصول طولانی رمان، ایجاز مؤثری را ایجاد می­کند؛ نگاه کنید به فصل ابتدایی فیلم که اسکورسیسی سرنوشت صلیب­ساز را بر روی صلیب ساخته­ی خودش به تماشاگر یادآور می­شود. «مسیح تاوان صلیب سازی و بر صلیب کشیده شدن قهرمانان یهود را با زندگیش خواهد داد». انتخاب لوکیشن­ها و طراحی صحنه و لباس بر خلاف سنت هالیوودی از شکوه و جلال معمول در اینگونه فیلم­ها فاصله گرفته است و سعی نموده چون رمان، فضای ناتورالیستی بدون اغراقی را ایجاد کند. توجه اسکورسیسی به جزئیات در معرفی شهرهای مجدل و اورشلیم چشمگیر است و بی هیچ روده­درازی به معرفی شخصیت­ها و فضاها در نماهای کوتاه می­پردازد. در این زمینه یکی از نمونه­های موفق مربوط به سکانس به صلیب کشیده شدن پیشتاز در فصول ابتدایی فیلم است که به شکلی موجز به معرفی مریم عذرا و مریم مجدلیه می­پردازد و نسبت و شاکله­ی رابطه­ی آنها با عیسی نمایش داده می­شود. این ایجاز را اسکورسیسی در کادربندی سکانس­های گوناگون فیلمش رعایت کرده است؛ اسکورسیسی در محیط­های شهری از گرفتن نماهای دور و با عمق زیاد فاصله می­گیرد تا هر چه بیشتر تنگنای و کشمکش عیسی را با محیط پیرامونش نشان دهد و در طبیعت و تقابل آن با روح عیسی از نماهای دور استفاده می­کند. برای مثال می­توان به فصل ورود عیسی به مجدل و اورشلیم مراجعه نمود که دوربین با چند نمای سریع متوسط، شهر و ساکنان گناهکار آن را معرفی می­کند و از گرفتن نمای عمومی اجتناب می­ورزد به عکس در فصلی که عیسی به توصیه­ی یحیای تعمید دهنده به صحرا می­رود تقابل مسیح با طبیعت و محیط پیرامونش را با نماهای دور مشاهده میکنیم. یا در ناصره نحوه معرفی حواریون و چگونگی پیوستن آنان به عیسی جالب توجه است. اسکورسیسی خشونت و بدویت موقعیت تاریخی فیلم را به خوبی و بدون هیچ­گونه اغراقی ترسیم کرده است خصوصاً در سکانس سنگسار مریم مجدلیه و به صلیب کشیده شدن عیسی در انتها و پیشتاز در ابتدای فیلم این موضوع به خوبی مشهود است. یکی از بهترین سکانس­های فیلم سکانس برخورد عیسی با تعمید دهنده است که کارگردانی و حرکات دوربین در تشدید بدویت مراسم آیینی تعمید دهنده و معرفی شخصیت او با حداقل دیالوگ­های (پیامبر تیشه به دست) موفق عمل کرده است.  

4

شاید گزاره­ی «معمولاً از رمان درجه یک، فیلم درجه یکی به هم نمی رسه» را شنیده باشید! اتفاقاً با نگاهی به فیلم­های اقتباسی این گزاره نزدیک به حقیقت به نظر می­رسد، دلیل این موضوع تا حد زیادی به تفاوت مدیوم سینما و ادبیات بازمی­گردد. در واقع ادبیات بر خلاف سینما از واژه برای انتقال پیام و مفهوم استفاده می­کند و واژه چیزی بیش از داستان و حوادث و چیزی بیش از تصویر و شخصیت را بیان می­کند؛ واژه اندیشه را انتقال می­دهد، بدیهی است هر اندازه نویسنده­ی رمان ورزیده­تر و دارای ذهن پیچیده­تر باشد، اقتباس فیلنامه از رمان مشکل­تر و پیچیده­تر خواهد شد. در شکل کلاسیک رمان و نه آنچه آن را رمان نو می­نامند نویسنده عموماً علاوه بر خط سیر اصلی داستان چندین پی­رنگ اصلی را نیز همزمان پرورش می­دهدکه دست­کم به اندازه­ی خود داستان اصلی اهمیت دارند. از این رو انتخاب یک رمان شاخص برای فیلمساز نظیر یک تیغ دو دم است. بسیاری از فیلم­های اسکورسیسی فیلمنامه­ای اقتباسی داشته­اند نظیر دار و دسته­ی نیویورکی، گاو خشمگین، رفقای خوب و بسیاری از آنها نیز تاریخ روایتشان هم عصر اسکورسیسی است و عموماً وقایع در آمریکا می­گذرد و اسکورسیسی با تجربیات و روایات و شخصیت­پردازی قهرمانان رمان کاملاً آشناست. در این بین شاید استثنأهای این مجموعه آخرین وسوسه­ی مسیح و دار و دسته­ی نیویورکی باشند. آخرین وسوسه­ی مسیح تنها رمان اقتباسی است که اسکورسیسی از یک نویسنده بزرگ انتخاب کرده است و پل شرودر که پیش از این فیلمنامه­ها­ی راننده­ی تاکسی و گاو خشمگین را برای اسکورسیسی نوشته بود وظیفه­ی اقتباس از رمان را بر عهده داشته است.

برخورد با فیلمنامه­ی آخرین وسوسه­ی مسیح تا حدود زیادی وابسته به طرز تلقی ما از سینماست. شرودر و البته اسکورسیسی به عنوان داور اصلی کار او، در فیلمنامه­ی آخرین وسوسه­ی مسیح به قوانین و اسلوب اقتباس در سینمای هالیوود وفادار باقی مانده اند. در واقع آنها اصالت فیلمنامه را بر ماجرا، حوادث و الگوی دیرآشنای تغییر در طول مسیر قرار داده اند و اصول قبض و بسط روایت در فیلمنامه به خوبی رعایت شده است. از این رو تأکید فیلمنامه بر خود مسیح به عنوان کاراکتر اصلی است و بسیاری از شخصیت­ها که در رمان نقشی محوری دارند حذف شده­اند. به عنوان مثال کاراکتر خاخام، عموی عیسی به طور کامل حذف و کاراکتر زبدی پیر و باراباس در چند سکانس محدود شده­اند که این موضوع نیز با توجه به محدودیت­های زمانی و تفاوت زبان تصویر با ادبیات قابل توجیه است. ولی در صورتیکه ما بخواهیم، چون رمان، انتظاری فراتر از یک اقتباس وفادار به سنت­های سرگرمی­سازی هالیوود داشته باشیم، شرودر و اسکورسیسی می­توانستند به جای تأکید بر سلسه مراتب تغییرات مسیح، با توجه به آشنا بودن اکثر مخاطبان با داستان مسیح ناصری تأکید خود را بر درون­مایه­های دیگر رمان قرار دهد. به عنوان مثال در فیلم نقش یهودا در تکمیل شخصیت مسیح تا حدود زیادی از دست رفته است. کازانتزاکیس در رمان یهودا را به عنوان نیمه­ی عملگرا و  پرسش­گر عیسی به کار می­گیرد و به او شخصیتی فراتر از دیگر حواریون به خود می­بخشد و یهودا نیز رابطه­ای خاص­تر و جدی­تر خارج از دایره­ی مرید و مرادی با عیسی برقرار می­سازد که در فیلمنامه شرودر به دلیل تأکید او بر حفظ اصل ماجراسازی، این رابطه دچار سکته­های جدی است و آن قوام و پختگی­ای که در رمان مشاهده می­شود را در فیلم نمی­بینیم. شاید مشکل اصلی شرودر و اسکورسیسی وفاداری بیش از اندازه­ی آنها به خط اصلی رمان کازانتزاکیش بوده است آنها تمام تلاش خود را برای پوشش حوادث اصلی رمان به­کار گرفته­اند و بسیاری از پی­رنگ­ها و حواشی جذاب­تر را با توجه به آشنایی مخاطب با روایت عیسی از دست داده­اند. از سوی دیگر این فیلمنامه با ساختار کلاسیک خود در تضاد جدی با شیوه صحنه­آرایی، لوکیشن­ها و حتی موسیقی فیلم قرار می­گیرد و نوعی دوگانگی آزاردهنده را به فیلم تحمیل می­کند؛ تا جایی که در سکانس وسوسه­هایی که در بیابان بر عیسی ظاهر می­شود با توجه به انتخاب مناسب اسکورسیسی از شکل طبیعی مار، شیر و آتش، این ترفند شکلی مضحک و خنده­آور به خود می­پذیرد و اگر فضاسازی استادانه و موسیقی حیرت آور پیتر گابریل نبود فیلم به­طور کلی سقوط می­کرد. جسارت اسکورسیسی و گابریل در استفاده از قوالی نصرت فاتح علی­خان فوق­العاده جالب توجه است. شکلی دیگر از این دوگانگی در بازی بازیگران فیلم مشاهده می­شود. جدای از انتخاب بسیار بد ویلم دفو با آن ظاهر بور و آشنای مسیح، بازی برون­گرا، عصبی و پرتحرک او (به­خصوص در هنگام سخنرانی) در تضاد شدید با بدویت محیط پیرامونش قرار دارد. متأسفانه اسکورسیسی نیز به دلیل تعلق خاطرش به جنس بازی­های مکتب آکتورز استودیو به این موضوع توجه نکرده است. شاید بهترین شکل بازی برای چنین فیلمی، جهت تطابق بیشتر با محیط و فضای بدوی آن، نوعی بازی با فاصله از نقش می­بود تا به تعبیر کندرا مفهوم آهستگی در شکل روابط و فضاها و احوال عیسی جای گیرد. برای مثال می­توان به نحوه بازی ویلم دفو و سایر مهمانان گناهکار خانه مریم و تفاوت ماهوی بازی­ها اشاره کرد. این نوع بازی با فاصله را باربارا هرشی به نقش مریم مجدلیه و هاروی کیتل در نقش یهودا به خوبی ایفا کرده­اند.

آخرین وسوسه­ی مسیح شاید اثری شاخص در کارنامه اسکورسیسی نباشد ولی به لحاظ ساختار و مضمون متفاوت­ترین ساخته­ی او در کارنامه­ی سینماییش است و جسارت و در پرداخت چنین موضوعی با توجه به محدودیت­های سینمای استودیویی هالیوود و ساختار شدیداً مذهبی ایالات متحده جالب توجه است. 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۳
تگ ها :


 

دپ زدنم خز شده ...!

پ.ن.۱: افسردگی موفق داریم و نا موفق! کیفیت نوع موفق در نابهنگامی و نوعی انتظاره ... غافل از اینکه همیشه هست ... نوع ناموفقش هم به میزان خزیت عامل بیرونی ربط داره که ناشی از خریت همگانی است ... بر خر و خز هم حرجی نیست!

پ.ن.۲: همیشه فکر می کردم که اگر یه واحد خون بدی و عرق بخوری یحتمل نافرم می ری فضا ... از قضا این بار عرقش نبود ...

پ.ن.۳: حسن صباح را دی شب به خواب می دیدم که در هیئت ارباط بر ما ظاهر گشت و همی خواند ... 

پ.ن.۴: باز این چه شورشست که در خلق عالم است ... خداست! 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها :


 

آدم

پسرم

نوادگان بی پدرم

زمین

خواب آشفته بودنم/بدنم

بی پا و سر

کناره آتش

یک مشت گیسوی بریده/زنم

پ.ن.۱: از بهروز احمدزاده ... مجله ی کافه ایی پاراگراف/شماره ۲۰/ مهر و آبان ۸۵/ پاراگراف دات گروپ ات جی میل دات کام/زمین هنوز نفس می کشی؟! (به یاد عمران صلاحی)

پ.ن۲: ندیده و نشناخته ... راستش از این سنت حسنه همه گیر شده داره خوشم میاد ... توی کافه های تهران ملت مفت و مجانی خودشون و خلاقیتشونو حراج می کنن ... گیرم که دومی خوشایندتره ...

پ.ن.۳: خوب کاریه آقا ... خوب!!!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٧
تگ ها :


روسپی بزرگوار

به نشانه بزرگداشت تمام روسپیان جهان آمستردام یک پیکره افتخار خواهد داشت ...

پ.ن.۱: این پیکره در محله ردلایت آمستردام جای می گیرد و نمایانگر زنی است که سرشار از اعتماد جهان را نظاره می کند ...

پ.ن.۲: روسپی گری شغله؟ یا نه یه آسیب اجتماعیه؟! می خوام بدونم در صورت وجود آزادی فردی و اجتماعی در ایران ... آیا یه دختر روسپیگری رو به عنوان یه شغل شرافتمندانه انتخاب می کرد یا نه؟! در هلند آزادانه و از روی انتخاب به روسپیگری تن می دن یا نه زنان آواره ی ایرانی و افغانی و شرق اروپا و آسیای جنوب شرقی هستن که رو به این شغل و از سر اجبار میارن ...

پ.ن.۳: ... با این حال تو این مملکت با این اعتمادی که زنان و مردان به جهان و اطرافشان می نگرند ... روسپیگری شغل شریفیه! 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢
تگ ها :


 

برخی از رفقا چکمه های عالیجناب بوش را می بویند و می بوسند ... و در خاوران با خاطره ی مردی با ماتحت شکلاتی گیتار می زنند!

آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو ...

نوستالژی چپولای وطنی ... تلخه! ولی می بینین صداش میاد ...

صدای زنجیراش میاد ... خوب اگه زنجیر ندارین سینه بزنین رفقا!

وینستون قرمز اصل پاکستان و کوکای مشهدی اصل ... کافه کوپه و هشت و نیم و گاهی هم کنج هتل البرز ... اون ورتر هم گودو که منتظره ظهوره!

و این چپول راست شده از رگ تمامیت ارضی و شرف ملیست که دهان عالیجناب بوش را پر از خاک گور مارکس و انگلس می کند! همین روزها انشالله!

و رادیوست که بخواند:

-هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله!!!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢
تگ ها :