- من نمی رم م م!!! (با لحن یکی که از ترس ...ش فریاد می زنه بخونین) نه ه ه ه! نمی خوام برم به ... خدا ا ا! (خدا رو مثل اسبی که به فحل اومده و شیهه می کشه ادا کنید با چشمهای دریده) ...
ناگهان ساکت می شود و طوری که انگار واقعیتی تلخ را پذیرفته رو به استادش می کند و می گوید:
- به عنوان یه ساینتیست خدمتون عرض کنم که ... تو مملکتی که بوزینه رئیس جمهورشه و مهندس عمرانش به شهادت تبلیغات تلویزیونی کارش تاکسی رونی و دعوت مردم به بهینه سازی مصرف سوخته این زوزول بازیا محلی از اعراب نداره! پس من می رم! (راه می افته که بره ولی بر می گرده و می گه) ... آه ای تمام روبات های جهان من به عنوان انسان یک درجه آزادی هم ندارم ... آخه چرا ا ا ا ؟؟!!
(استاد غمگین -زارپ- یه شیشکی خفیف می کشد و در حالی که به همراه اش اشاره می کند می گوید ...
- خدا به همرات!
پ.ن.: موجود بالا موجودی کمابیش سکته ای است! و اصولا در زندگی کاری جز خندیدن به گور پدر پدرسگ ژان لوک گدار نداشته! البته این جوریا نه ه ه ه ... اون جوریا ا ا ا
دو مصاحبه با محسن نامجو:
پ.ن.۱: توصیه می کنم مصاحبه اول رو بخونید! ساده گیری و سهل گیریش جالبه! و اینکه چرا یه آدم که داماخشو بالا می گیره و به کونش می گه دنبالم نیا بو می دی ... می تونه با اندی و خانوم شهره حال کنه (مطمئنم که چسوترین آدمای دنیا حتی گدار بزرگ هم نمی تونن دست رد به خانوم شهره بزنن) ... و اینم ربطی به گوش دادن دورز و پینک و تول هر آدم سکته ایه دیگه ای نداره! اینکه هر چیزی به هر حال یه آن داره مهم اینه که بیگیریش تا در نره! ... تنها اینا نیست ... جون کندنش برای یاد گرفتن و نه کار کردن جالبه ...
پ.ن.۲: کارش زوری نیست! نامجو هم اهل زور زدن نیست و می دونه که جاش توی زورخونست و اونم باستانی کار نیست!
پ.ن.۳: هیچ قاعده و قانونی در موسیقی نمی تونه در برابر زیبایی موسیقی دووم بیاره! به نقل از شیخنا نامجو که اونم از شیخش بتهوفن نقل کرده ...
Departed

لزوما برای فیلسوف بودن نیازی به ردیف کردن واژگان دشوار ندارید! واژگان اسکورسیسی گلوله اند! این آخرین مرثیه قدرت استاد مانند گلوله ذهنت را می شکافد! «راستی می دونی چه بلایی بر سر گلوله می یاد وقتی با گوشت و استخون میترکونه!؟»
و اینکه فقط یه حرومزاده می تونه مثل یه حرومزاده باشه! باور ندارین به جک نیکلسون نگاه کنید! واقعا کدوم زنازاده ای می تونه این طور نقش به نقش عین آفتابپرست رنگ عوض کنه! معدودن کسانی که این قدرت رو این طور ... با شکوه درک کنن! اسکورسیسی یکیشونه! به شیوه ی معرفی استاد توسط استاد دقت کنید ... نیکلسون در فضای ضد نور مغازه وارد میشه و همواره در سایه قرار داره ... در فضای خارجی ضد نور دو تا مخ رو می پکونه و با گفتن این جمله برای اولین بار چهره حرومزادش رو به طور واضح نشون می ده:
«وقتی بچه بودم تو کلیسا می گفتن ما یا پلیس می شیم یا یه جانی بالفطره ... اما امروز چیزی که بت می گم اینه ... وقتی یه اسلحه پر تو صورتت نشونه رفته ... چه فرقی می کنه که کدومش باشی!»
اینجاست که اسلحه بدل به مذهب و گلوله جایگزین کتاب مقدس می شه! ولی سئوال اینه که این دو مقوله نافی هم هستن؟ اسکورسیسی و دپارتد به این سئوال جواب می دن! انگار خیلی با هم فرقی ندارن ...
دپارتد نمونه ی موفق روایت موازیه! تدوین دیوانه وار و موسیقیه ویران کننده ش شدیدا بخش ابتداییش رو تحت تاثیر قرار داده! نهایت ایجاز اصلا یه جور خست! اسکورسیسی نیازی به روده درازی نداره ... انقدر خوب ارزش تصویر رو می دونه و چنان هوشمندانه پازلش رو می چینه که می تونه در عرض ۱۵ دقیقه ۲۰ تا کاراکتر رو به بیننده اش شیرفهم کنه!
و این کافتبلی نامب است که می خواند! و تقریبا روان آدم رو چیز می کنه! کافتبلی نامب که ... نه! دپارتد!!!
این فیلسوف گلوله ها همیشه یه گلوله هم برای طرفداراش نگه می داره! ببین فیلمو ...
پ.ن.:شاید بعدا یه بلندش رو نوشتم!
این خوراک بلدرچین با سس گل سرخ عجب چیزیه!
پ.ن.۱: مثل آب برای شکلات! اسمش مثل خود حکایتش غریبه ... کتاب رو اولین بار ۹ سال پیش خوندم تا همین روزا که فیلم رو دیدم ... تقریبا به خوبی رمانه!
پ.ن.۲: یک ستایشنامه باشکوه در مورد لمبوندن! خداییش خوردن تو این رمان و فیلم تبدیل به نوعی آیین شده! فقط تصور یه دهن پر باز رو که داره پر سر و صدا می جوه و هورت می کشه و قورت میده رو بکنین ... تا بفهمین چقدر درآوردن همچین چیزی بدون اینکه نویسنده به فرایندش اشاره ای بکنه سخته! اونوقت رفیعی وطنی با تمام ارادتی که بش دارم تو ماهیا عاشق می شوند با ۲۰ تا لکچر و پرزنت مشتری نتونسته سر سوزنی همچین حسی رو منتقل کنه و سر تا پای فیلمو ریده!
پ.ن.۳: تیتا و گرترودیس هم به فیوریتن آقا! فیوریت! ... قبلیاش آملی ... بلک مامبای کیل بیل ... کریستینای ۲۱ گرم ... ورونیک زندگی دوگانه ی ورونیک ... آلیس آیز واید شات و ...
هیچی ... فقط من از دک و پز این پست پایین اصلا خوشم نمیاد ... نگاش که می کنم دچار چیز میشم ... ولی مجبورم! میفهیمی! م ج ج ج ج بورم!

عیسی پسر انسان ...
آخرین وسوسه ی مسیح
کارگردان: مارتین اسکورسیسی
فیلمنامهنویس: پل شرودر بر اساس رمانی با همین نام از نیکوس کازانتزاکیس
هنرپیشگان: ویلم دفو، هاروی کیتل، باربارا هرشی، پل گرکو و ....
موسیقی: پیتر گابریل
1
آمریـکا در آغاز دههی هفـتاد با تنشها و بحرانهای گوناگونی دست و پنجه نرم میکرد. شکست مفتضحانه در جنگ ویتنام، بحرانهای اقتصادی، هراس گرم شدن جنگ سرد و نسیم حرکتها و جریانهای انقلابی و خصوصاً جنبش دانشجوی 1968 فرانسه هنجارها و الگوهای اجتماعی و بـه طور خاص رویای آمریـکایی را نزد جوانان آن روز دچـار تردیـد جـدی کرده بود. این تردید را بهخوبی میتوان در مهمترین اجتماع یاغیان جوان آن روز یعنی وودستاک 69 مشاهده کرد. جمع همگی جمع است از باب دیلان و جون بائز تا باب مارلی و دیگران. در این بین جوانی ریشو هم وظیفهی تاریخنگاری مراسم با دوربین را به عهده دارد. مارتین اسکورسیسی!
کارخانه رویاپردازی هالیوود در اواخر و اوایل دهه هفتاد دچار سکته شده بود. قواعد ژانر دیگر تضمین کنندهی بازگشت سرمایه استودیوها نبود. ژانر وسترن نفسهای آخر را میکشید و جان وین و جیمز استوارت نیز به اندازه کافی پیر شده بودند. سینمای موزیکال انگیزهای در جوانانی که دیوانهوار به موسیقی راک، پر سر و صدا و معترض آن دوران گوش فرا میدادند، ایجاد نمیکرد و به نظر میرسید که یک جای کار ایراد دارد. موج یاغیان جوان آغاز شـده بود. این موج خیابانهـای نیویورک تا کرانـهغربی آمریـکا در نوردید و به هالیوود رسید. برایان دیپالما، استیون اسپیلبرگ، جورج لوکاس، رابرت آلتمن، مارتین اسکورسیسی، فرانسیس فورد کاپولا و دیگران از راه میرسند. جماعتی که به جماعت ریشوها مشهور بودند و بعضاً در شـرق آمریکا فیلـمهای عجیـب و غریبی میساختند که در بین جوانان محبوبیت داشت. با ورود آنها به هالیوود، خونی تازه در رگان صنعت سینمای هالیوود جاری میشود و خوشبختانه یا متأسفانه این جوانان بر عکس ظاهر غلط اندازشان، رفتاری کاملاً عقلانی از خود نشان میدهند و قدرت سینما به مثابهی یک صنعت را به خوبی درک میکنند و تلاش میکنند تا ایدههای خود را با چارچوبهای گردش سرمایه و کارخانهی سرگرمیسازی هالیوود سازگار کنند و در این راه موفق میشوند و افقهای جدیدی را پیشاروی هالیوود نمایان میسازند و هالیوود هم در قبال این استعداد ثروت و سرمایه ساخت پروژههای گرانقیمت را در اختیارشان قرار داد. مهمترین اسطورههای عصر جدید هالیوود توسط آنها شکل میگیرد. کاپولا پدرخوانده را کارگردانی میکند، جورج لوکاس جنگ ستارگان را آغاز میکند، اسپیلبرگ آروارهها را میسازد. ولی در این بین مارتین اسکورسیسی شاید بیش از بقیه در برابر نظام استودیویی از خود واکنش نشان میدهد و به شکلی صریحتر از دیگران پیرامون و اجتماع و به طور خاص آمریکا مورد حمله قرار میدهد. از این روست که در «راننده تاکسی» با تصویری بیپرده، خشن، خنثی و میخکوب کننده از آمریکا مواجهیم. جدای از موقعیت تاریخیای که اسکورسیسی در آن شکل گرفته دلیل اصلی چنین واکنش و برخوردی از سوی او را میتوان در عنصر مذهب و آن هم نه معنای لفظی آن بلکه با مفهوم راه و روش و اسلوب رفتاری جستجو کرد.
2
اسکورسیسی در خانـوادهای کاتولیک متولـد شده است و کودکـی خود را در دهـهی 40 و 50 از سر گذرانـده است. خود او میگوید « زمان رشدم يعني در سالهاي دهه ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ بخشي از دنيايي بودم كه گنگستريسم عنصري از آن بود» در واقع کیفیت محیط رشد و شکلگیری اسکورسیسی به گونهای بوده است که او بیش از هر چیز طعم مذهب و قدرت را در تقدیر و سرنوشت انسانها دریافته است و این طرز تلقی به روایت و داستانهای فیلـمهای ساخته شده تـوسط او راه یافته است. تراویس در رانندهی تاکسی با گردش در شهر و به تعبیر خودش مشاهده کثافاتی که شهر را تبدیل به «آشغالدونی» کرده تصمیم به پاکسازی این کثافات به شیوهی خود میگیرد و باور دارد که برگزیده خدای برای چنین کاریست و یا در گاو خشمگین قهرمان فیلم تطهیر خود از گناهان را در تمرینهای سخت و طاقتفرسا جستجو میکند. تقریباً در تمامی فیلمهای ساخته شده توسط اسکورسیسی مذهب و قدرت مهمترین پیرنگهای داستانی و یا درونمایهی اصلی را تشکیل میدهند. از این رو انتخاب رمان «آخرین وسوسهی مسیح» از سوی او و پانزده سال صبر برای ساختن این فیلم چندان بیربط به نظر نمیآید. مسیحی که کازانتزاکیس در کتابش تصویر نموده حتی با توجه به تربیت کاتولیکی اسکورسیسی نزدیکترین مدل به قهرمانان فیلمهای اسکورسیسی است. عیسیای کازانتزاکیس مانند تراویس بیکل انسانیست پر از ضعفها و پستیهای زمینی است. صلیبسازی که باید از وادیِ شکِ برگزیده بودن خود گذر کند و پس از یقین رسالت خود را در بر صلیب همراه با شک به پایان برد. او تنهایی و انزاوای قهرمانان اسکورسیسی را نیز به همراه دارد و در تشخیص و تعیین حدود اخلاقی دچار مشکل است و خود را عامل بیچارگی مجدلیه و در شکل عامتر نوع بشر میداند.
«همهاش تقصیر من است که او به آن راه کشیده شد ... آن هنگام که سه سال بیش نداشتم. وقتی کسی خانه نبود دزدانه به آنجا میرفتم. دست مجدلیه را در دست میگرفتم. لباس از تن به در میکردیم و روی زمین دراز میکشیدیم ... از آن به بعد مجدلیه گمراه شد ـ گمراه شد ـ دیگر نمیتوانست بدون یک مرد، بدون مردها، زندگی کند ... تقصیر من است! تقصیر من است!» زنان در روایت کازانتزاکیس همچون زنان فیلمهای اسکورسیسی، نقشی حاشیهای و فرعی دارند و حضور آنها در در بیشتر اوقات زمانی درک میشود که محرک عواطف جنسی و عامل وسوسههای زمینی مسیح میگردند. در بسیاری از فیلمهای اسکورسیسی نیز زنان عاملیتی در طرح و توطئهی داستان ندارند و در صورت حضور نقشی پدرسالارانه، از موضع ضعف، وسوسهانگیز و عاری از هر گونه زیرکی دارند. مسیح کازانتزاکیس با دیدن بزی که مردم گناهان خویش را بر او میبندند و با سنگ زدن بر بز او را به بیابان میرانند تا با کشته شدن در بیابان گناهان مردم را نیز پاکسازی کند، خود را در هیبت و نقش آن بز جستجو میکند و در ادامه با دیدن یحیی تعمید دهنده بر پوسیدگی پیرامونش ایمان میآورد:
«مگر عشق کافی نیست؟»
تعمید دهنده با خشم جواب داد:«نه، درخت پوسیده شده است. خداوند مرا خواند و تیشه را به من داد. گرفتم و بر کنار درختش نهادم. وظیفهام را به انجام رساندم. اینک تو وظیفهات را انجام ده: تیشه را برگیر و فرودش آور.»
از دیدگاه روانشناختی و علاقهمندیهای شخصی انتخاب مسیح به روایت کازانتزاکیس توسط اسکورسیسی چندان بی ربط نظر نمیآید. مسیحای کازانتزاکیس را با تراویس بیکل و رابطهاش با آیریس و جامعهی پیرامونش مقایسه کنید تا شباهتهای قهرمانان فیلمهای اسکورسیسی با مسیحای کازانتزاکیس روشنتر شود. تراویس نیز چون مسیح کازانتزاکیس معتقد است که برای سیطره بر ظلم و شقاوت و پلشتی، مهربانی و موعظه بهکار نمیآید و باید گاهی تیشه را جایگزین نمود و با آن درخت پوسیده را قطع کرد. او نیز چون مسیح، منجی وار، قانون نانوشتهی خود را دارد و تصمیم در اثبات آن دارد. مسیح کازانتزاکیس نیز چون قهرمانان اسکورسیسی وسوسهی زن، فرزند، حرص و آز و ... دارد و حتی بر صلیب نیز این وسوسه او را رها نمیکند.
3
کارگردانی آخرین وسوسه مسیح به شکل مجرد در کارنامهی اسکورسیسی اثری شاخص محسوب میشود. فصل آغازین فیلم با رویای صبحگاهی عیسی همراه است که بلافاصله به کارگاه نجاری او در ناصره کات میخورد. میزانسن و دکوپاژ فیلم با توجه به فصول طولانی رمان، ایجاز مؤثری را ایجاد میکند؛ نگاه کنید به فصل ابتدایی فیلم که اسکورسیسی سرنوشت صلیبساز را بر روی صلیب ساختهی خودش به تماشاگر یادآور میشود. «مسیح تاوان صلیب سازی و بر صلیب کشیده شدن قهرمانان یهود را با زندگیش خواهد داد». انتخاب لوکیشنها و طراحی صحنه و لباس بر خلاف سنت هالیوودی از شکوه و جلال معمول در اینگونه فیلمها فاصله گرفته است و سعی نموده چون رمان، فضای ناتورالیستی بدون اغراقی را ایجاد کند. توجه اسکورسیسی به جزئیات در معرفی شهرهای مجدل و اورشلیم چشمگیر است و بی هیچ رودهدرازی به معرفی شخصیتها و فضاها در نماهای کوتاه میپردازد. در این زمینه یکی از نمونههای موفق مربوط به سکانس به صلیب کشیده شدن پیشتاز در فصول ابتدایی فیلم است که به شکلی موجز به معرفی مریم عذرا و مریم مجدلیه میپردازد و نسبت و شاکلهی رابطهی آنها با عیسی نمایش داده میشود. این ایجاز را اسکورسیسی در کادربندی سکانسهای گوناگون فیلمش رعایت کرده است؛ اسکورسیسی در محیطهای شهری از گرفتن نماهای دور و با عمق زیاد فاصله میگیرد تا هر چه بیشتر تنگنای و کشمکش عیسی را با محیط پیرامونش نشان دهد و در طبیعت و تقابل آن با روح عیسی از نماهای دور استفاده میکند. برای مثال میتوان به فصل ورود عیسی به مجدل و اورشلیم مراجعه نمود که دوربین با چند نمای سریع متوسط، شهر و ساکنان گناهکار آن را معرفی میکند و از گرفتن نمای عمومی اجتناب میورزد به عکس در فصلی که عیسی به توصیهی یحیای تعمید دهنده به صحرا میرود تقابل مسیح با طبیعت و محیط پیرامونش را با نماهای دور مشاهده میکنیم. یا در ناصره نحوه معرفی حواریون و چگونگی پیوستن آنان به عیسی جالب توجه است. اسکورسیسی خشونت و بدویت موقعیت تاریخی فیلم را به خوبی و بدون هیچگونه اغراقی ترسیم کرده است خصوصاً در سکانس سنگسار مریم مجدلیه و به صلیب کشیده شدن عیسی در انتها و پیشتاز در ابتدای فیلم این موضوع به خوبی مشهود است. یکی از بهترین سکانسهای فیلم سکانس برخورد عیسی با تعمید دهنده است که کارگردانی و حرکات دوربین در تشدید بدویت مراسم آیینی تعمید دهنده و معرفی شخصیت او با حداقل دیالوگهای (پیامبر تیشه به دست) موفق عمل کرده است.
4
شاید گزارهی «معمولاً از رمان درجه یک، فیلم درجه یکی به هم نمی رسه» را شنیده باشید! اتفاقاً با نگاهی به فیلمهای اقتباسی این گزاره نزدیک به حقیقت به نظر میرسد، دلیل این موضوع تا حد زیادی به تفاوت مدیوم سینما و ادبیات بازمیگردد. در واقع ادبیات بر خلاف سینما از واژه برای انتقال پیام و مفهوم استفاده میکند و واژه چیزی بیش از داستان و حوادث و چیزی بیش از تصویر و شخصیت را بیان میکند؛ واژه اندیشه را انتقال میدهد، بدیهی است هر اندازه نویسندهی رمان ورزیدهتر و دارای ذهن پیچیدهتر باشد، اقتباس فیلنامه از رمان مشکلتر و پیچیدهتر خواهد شد. در شکل کلاسیک رمان و نه آنچه آن را رمان نو مینامند نویسنده عموماً علاوه بر خط سیر اصلی داستان چندین پیرنگ اصلی را نیز همزمان پرورش میدهدکه دستکم به اندازهی خود داستان اصلی اهمیت دارند. از این رو انتخاب یک رمان شاخص برای فیلمساز نظیر یک تیغ دو دم است. بسیاری از فیلمهای اسکورسیسی فیلمنامهای اقتباسی داشتهاند نظیر دار و دستهی نیویورکی، گاو خشمگین، رفقای خوب و بسیاری از آنها نیز تاریخ روایتشان هم عصر اسکورسیسی است و عموماً وقایع در آمریکا میگذرد و اسکورسیسی با تجربیات و روایات و شخصیتپردازی قهرمانان رمان کاملاً آشناست. در این بین شاید استثنأهای این مجموعه آخرین وسوسهی مسیح و دار و دستهی نیویورکی باشند. آخرین وسوسهی مسیح تنها رمان اقتباسی است که اسکورسیسی از یک نویسنده بزرگ انتخاب کرده است و پل شرودر که پیش از این فیلمنامههای رانندهی تاکسی و گاو خشمگین را برای اسکورسیسی نوشته بود وظیفهی اقتباس از رمان را بر عهده داشته است.
برخورد با فیلمنامهی آخرین وسوسهی مسیح تا حدود زیادی وابسته به طرز تلقی ما از سینماست. شرودر و البته اسکورسیسی به عنوان داور اصلی کار او، در فیلمنامهی آخرین وسوسهی مسیح به قوانین و اسلوب اقتباس در سینمای هالیوود وفادار باقی مانده اند. در واقع آنها اصالت فیلمنامه را بر ماجرا، حوادث و الگوی دیرآشنای تغییر در طول مسیر قرار داده اند و اصول قبض و بسط روایت در فیلمنامه به خوبی رعایت شده است. از این رو تأکید فیلمنامه بر خود مسیح به عنوان کاراکتر اصلی است و بسیاری از شخصیتها که در رمان نقشی محوری دارند حذف شدهاند. به عنوان مثال کاراکتر خاخام، عموی عیسی به طور کامل حذف و کاراکتر زبدی پیر و باراباس در چند سکانس محدود شدهاند که این موضوع نیز با توجه به محدودیتهای زمانی و تفاوت زبان تصویر با ادبیات قابل توجیه است. ولی در صورتیکه ما بخواهیم، چون رمان، انتظاری فراتر از یک اقتباس وفادار به سنتهای سرگرمیسازی هالیوود داشته باشیم، شرودر و اسکورسیسی میتوانستند به جای تأکید بر سلسه مراتب تغییرات مسیح، با توجه به آشنا بودن اکثر مخاطبان با داستان مسیح ناصری تأکید خود را بر درونمایههای دیگر رمان قرار دهد. به عنوان مثال در فیلم نقش یهودا در تکمیل شخصیت مسیح تا حدود زیادی از دست رفته است. کازانتزاکیس در رمان یهودا را به عنوان نیمهی عملگرا و پرسشگر عیسی به کار میگیرد و به او شخصیتی فراتر از دیگر حواریون به خود میبخشد و یهودا نیز رابطهای خاصتر و جدیتر خارج از دایرهی مرید و مرادی با عیسی برقرار میسازد که در فیلمنامه شرودر به دلیل تأکید او بر حفظ اصل ماجراسازی، این رابطه دچار سکتههای جدی است و آن قوام و پختگیای که در رمان مشاهده میشود را در فیلم نمیبینیم. شاید مشکل اصلی شرودر و اسکورسیسی وفاداری بیش از اندازهی آنها به خط اصلی رمان کازانتزاکیش بوده است آنها تمام تلاش خود را برای پوشش حوادث اصلی رمان بهکار گرفتهاند و بسیاری از پیرنگها و حواشی جذابتر را با توجه به آشنایی مخاطب با روایت عیسی از دست دادهاند. از سوی دیگر این فیلمنامه با ساختار کلاسیک خود در تضاد جدی با شیوه صحنهآرایی، لوکیشنها و حتی موسیقی فیلم قرار میگیرد و نوعی دوگانگی آزاردهنده را به فیلم تحمیل میکند؛ تا جایی که در سکانس وسوسههایی که در بیابان بر عیسی ظاهر میشود با توجه به انتخاب مناسب اسکورسیسی از شکل طبیعی مار، شیر و آتش، این ترفند شکلی مضحک و خندهآور به خود میپذیرد و اگر فضاسازی استادانه و موسیقی حیرت آور پیتر گابریل نبود فیلم بهطور کلی سقوط میکرد. جسارت اسکورسیسی و گابریل در استفاده از قوالی نصرت فاتح علیخان فوقالعاده جالب توجه است. شکلی دیگر از این دوگانگی در بازی بازیگران فیلم مشاهده میشود. جدای از انتخاب بسیار بد ویلم دفو با آن ظاهر بور و آشنای مسیح، بازی برونگرا، عصبی و پرتحرک او (بهخصوص در هنگام سخنرانی) در تضاد شدید با بدویت محیط پیرامونش قرار دارد. متأسفانه اسکورسیسی نیز به دلیل تعلق خاطرش به جنس بازیهای مکتب آکتورز استودیو به این موضوع توجه نکرده است. شاید بهترین شکل بازی برای چنین فیلمی، جهت تطابق بیشتر با محیط و فضای بدوی آن، نوعی بازی با فاصله از نقش میبود تا به تعبیر کندرا مفهوم آهستگی در شکل روابط و فضاها و احوال عیسی جای گیرد. برای مثال میتوان به نحوه بازی ویلم دفو و سایر مهمانان گناهکار خانه مریم و تفاوت ماهوی بازیها اشاره کرد. این نوع بازی با فاصله را باربارا هرشی به نقش مریم مجدلیه و هاروی کیتل در نقش یهودا به خوبی ایفا کردهاند.
آخرین وسوسهی مسیح شاید اثری شاخص در کارنامه اسکورسیسی نباشد ولی به لحاظ ساختار و مضمون متفاوتترین ساختهی او در کارنامهی سینماییش است و جسارت و در پرداخت چنین موضوعی با توجه به محدودیتهای سینمای استودیویی هالیوود و ساختار شدیداً مذهبی ایالات متحده جالب توجه است.
دپ زدنم خز شده ...!
پ.ن.۱: افسردگی موفق داریم و نا موفق! کیفیت نوع موفق در نابهنگامی و نوعی انتظاره ... غافل از اینکه همیشه هست ... نوع ناموفقش هم به میزان خزیت عامل بیرونی ربط داره که ناشی از خریت همگانی است ... بر خر و خز هم حرجی نیست!
پ.ن.۲: همیشه فکر می کردم که اگر یه واحد خون بدی و عرق بخوری یحتمل نافرم می ری فضا ... از قضا این بار عرقش نبود ...
پ.ن.۳: حسن صباح را دی شب به خواب می دیدم که در هیئت ارباط بر ما ظاهر گشت و همی خواند ...
پ.ن.۴: باز این چه شورشست که در خلق عالم است ... خداست!
آدم
پسرم
نوادگان بی پدرم
زمین
خواب آشفته بودنم/بدنم
بی پا و سر
کناره آتش
یک مشت گیسوی بریده/زنم
پ.ن.۱: از بهروز احمدزاده ... مجله ی کافه ایی پاراگراف/شماره ۲۰/ مهر و آبان ۸۵/ پاراگراف دات گروپ ات جی میل دات کام/زمین هنوز نفس می کشی؟! (به یاد عمران صلاحی)
پ.ن۲: ندیده و نشناخته ... راستش از این سنت حسنه همه گیر شده داره خوشم میاد ... توی کافه های تهران ملت مفت و مجانی خودشون و خلاقیتشونو حراج می کنن ... گیرم که دومی خوشایندتره ...
پ.ن.۳: خوب کاریه آقا ... خوب!!!
روسپی بزرگوار

به نشانه بزرگداشت تمام روسپیان جهان آمستردام یک پیکره افتخار خواهد داشت ...
پ.ن.۱: این پیکره در محله ردلایت آمستردام جای می گیرد و نمایانگر زنی است که سرشار از اعتماد جهان را نظاره می کند ...
پ.ن.۲: روسپی گری شغله؟ یا نه یه آسیب اجتماعیه؟! می خوام بدونم در صورت وجود آزادی فردی و اجتماعی در ایران ... آیا یه دختر روسپیگری رو به عنوان یه شغل شرافتمندانه انتخاب می کرد یا نه؟! در هلند آزادانه و از روی انتخاب به روسپیگری تن می دن یا نه زنان آواره ی ایرانی و افغانی و شرق اروپا و آسیای جنوب شرقی هستن که رو به این شغل و از سر اجبار میارن ...
پ.ن.۳: ... با این حال تو این مملکت با این اعتمادی که زنان و مردان به جهان و اطرافشان می نگرند ... روسپیگری شغل شریفیه!
برخی از رفقا چکمه های عالیجناب بوش را می بویند و می بوسند ... و در خاوران با خاطره ی مردی با ماتحت شکلاتی گیتار می زنند!
آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو ...
نوستالژی چپولای وطنی ... تلخه! ولی می بینین صداش میاد ...
صدای زنجیراش میاد ... خوب اگه زنجیر ندارین سینه بزنین رفقا!
وینستون قرمز اصل پاکستان و کوکای مشهدی اصل ... کافه کوپه و هشت و نیم و گاهی هم کنج هتل البرز ... اون ورتر هم گودو که منتظره ظهوره!
و این چپول راست شده از رگ تمامیت ارضی و شرف ملیست که دهان عالیجناب بوش را پر از خاک گور مارکس و انگلس می کند! همین روزها انشالله!
و رادیوست که بخواند:
-هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله!!!
