يک بوس کوچولو رو جمعه ديدم ... برعکس خيلی ها فيلم رو فيلم خيلی خوبی می دونم که ريتم خوبی داره و اصلا هم کند نيست ولی بازهم برخلاف خيلی ها فيلم رو به شدت بد می دونم ...
فيلم به لحاظ ساختار سينمايی معرکست و به لحاظ فرم پر از حادثه ... يه عده ميگن فيلم کنده ولی اصلا توی يه همچين فيلمی نبايد دنبال ريتم گشت چون نمی خواد که ريتمی با تعريف سنتی ( به مفهوم حادثه و يا اجرا در مونتاژ ) داشته باشه ...
ولی بيشتر از يکی دو مورد هست که حضرت کارگردان می خواسته تماشاچی رو خر فهم کنه يعنی می ترسيده بلا نسبت نفم باشه و کل قضيه مضحک از آب درومده ... به خصوص اينکه با ولع می خواد هوار بزنه که چرا اسم فيلمم يه بوس کوچولوئه و داستان کتاب بينش دبيرستان و ميزاره تو دهن شبلی اونم از زبون يه اطلاعاتی که قراره سعدی رو رستگار کنه ... يا قضيه اينکه قناری بايد اسمش اميد باشه و اولش مرده باشه تا بعدا زنده بشه ...
نکته اين که هديه تهرانی در نقش سپيد پوش و سياه پوشش جذابه ... خصوصا سياه پوشش ... وقتی با نامه مقام بالاتر ( خدا شيطان شايدم محسنی اژه ای يا قاضی مرتضوی ...نه اينا کوچيکن ! خود آقا ... ) اومده سعدی رو به سوی نور و بخشايش و وطن راهنمايی کنه ... ( جهت ارائه توضيحات بيشتر به پ.ن.۳ مراجعه کنيد ... پايين صفحه دست راست )
ولی اين فيلم بده ... خيلی هم بد ... اما تقصير آقای فرمان آرا نيست ... اينو بايد در فضای کنونی روشنفکری ايران جستجو کرد و اينکه چرا روشنفکری ما دچار آلزايمر شده ... گذشته که هيچی آيندش رو هم داره از ياد می بره درست مثل سعدی فيلم ...
ما به ازای بيرونی سعدی کيه ؟ خوب معلومه که جناب ابراهيم گلستانه ... ولی آيا گلستان نماينده روشنفکر مهاجر ايرانيه ... و کاراکتر مشايخی يا همون شبلی روشنفکر داخلی ماست ...
حقيقتش اينه که روشنفکری ايران مثل آقای فرمان آرا پير و فرسوده شده و به شدت دچار بحران هويت و رهبری ... اين پيری نتيجه اش اينه که بعد ۷۰ سال دارن دنبال خانه ی دوست می گردن و ريشه ی بحران هويتشم در اينه که خاتمی و کلا رژيم ( حالا مطمئنم که احمدی نژاد هم اينگونه عمل خواهد کرد ) از اواخر دهه ی ۷۰ هوشمندانه در تضاد روشنفکری ايران حرکت می کنند ... واقعا چرا وقتی صحبت از رسالت اجتماعی و فردی به ميون مياد تمامشون پشت لب نازک می کنن و اخ و تف و باقی قضايا ...
به ياد بياريم که در دهه ی هشتاد وزارت فرهنگ دولت پينوشه به تمامی کتاب هايی که تا پيش از ممنوع الچاپ بودند اجازه چاپ داد ... چرا ؟
جمهوری اسلامی به خوبی از تضاد فرهنگی روشنفکر پير ما برای وارد نشدنش به حوزه اجتماعی استفاده ميکنه و داره جوابم ميگيره : اجازه ميده که کتابش رو چاپ کنه ... فيلمش رو بسازه ... واقعا ۳۰۰۰ جلد تيراژ به کجای نظام بر می خوره ... يا ۴۰۰۰۰ نفر بيننده ی يه فيلم ... تازه اگرم حرفی بزنن ...
پ.ن.۱ : واقعا چه اتفاقی می افته که بعد از ۲۴ سال فرمان آرا بايد فيلم بسازه ... منوچهر آتشی بايد چهره ماندگار بشه و ژورديو شارح ليبراليسم در ايران ... و البته دولت آبادی پوستر چسبون هاشمی ...
پ.ن.۲ : افاضات بالا يه کم مغشوش و در هم بر همه ... دارم روی فيلم يه تک نگاری نسبتا بلند می نويسم کامل که شد می زارمش اينجا ...
پ.ن.۳ : راستش حکم کيميايی رو وقتی ديدم تا نيم ساعت گيج بودم که من از اين فيلم بايد خوشم بياد يا پاشم از سينما بيام بيرون ... آخرش اين شد که تصميم گرفتم فيلم رو با منطق تاراتينويی ببينم و چه حالی کردم ... خداييش بهترين فيلم کيميايه ...چه پيش از انقلاب چه بعد از انقلاب ... فقط نمی دونم که از شعورش اينجوری از آب درومده يا از بی شعوريش ... به هر حال بسی لذت برديم ... حالا ربطش با يه بوس کوچولو اينه که من هر چی سعی کردم بعد از مرگ شبلی فيلم رو با يه همچين منطقی نگاه کنم نشد ... ولی ای کاش می شد ...
All That She Wants ...
تو هنوز وقت داری ...
تو هنوز وقت داری !
تو هنوز وقت داری ؟
تو هنوز وقت داری ؟!
تو هنوز وقت داری ؟!!
تو هنوز وقت داری ؟!!!!!!!!!!!.......!
All That He Wants ...
اين از اسراره ...
