RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

 

منوچهر آتشی درگذشت ... راستش با کمال تاسف از مرگ استاد بيشتر خوشحالم تا غمگين ... طی تحقيقات اخير پيری به شکل عجيبی روی تحرک بی مورد فک بعضی ها موثره و استاد جدا و واقعا آبروشان در خطر بود ...

پ.ن.۱ : اين بنده ی حقير مدتی پيش ايشان تلمذ می کردم ... بارالاها اين شادی بر ما ببخشای ...

پ.ن.۲ : خدا هر کی رو دوست داره زودتر می بردش ...

پ.ن.۳ : ولی خداييش شاعر خوبی بود اين اسب سفيد وحشی

پ.ن.۳ : و چی شده که کروبی و دار و دسته تخمای حضرات رو دو قبضه تناول می کنند 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٩
تگ ها :


 

هيچی ... فقط داشتم رد می شدم ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥
تگ ها :


 

مبارکه منوچ جان ! تو خودت قند ونباتی ... شکلات شعر فارسی و نقل تمام مجالسی ... فقط مانده بود اين چراغ جادو و جام جهان نما رخت را بنماياند ... زيباتر از شکل قديم جهانی و فقط شرقيانند که دانند که چه جواهری هستی تو ... شاملوی گور به گور را تو بودی که با تصحيح ها و دوباره سرايی اشعارش در حد ابا بوق بلخی هم که شده مطرح کردی ... وا اسفا که قدرت نمی دانست ای اسب وحشی که در اداره ی تضمين کيفيت معر بارگاه همايونی موجب ارتقای سطح ادبيات اين مملکت گشتی ... هزار بوسه ی فاطی راکعی بر لبانت ... مژگان سهيل محموتی غباروب قدمگاهت ... علی رضا قزوه آفتابه دارت ... و باقی بر و بچ هم به فدايت ... ای سپان! لولوی مشنگ کمی از ملک شعرای امت علی درس بگير ... 

از شفتالوی شعر معاصر منيوچ ... آتشی !   

پ.ن.۱ : دم اين عطارزاده گرم که برای يک بار هم که شده حرف دل امت استکبار ( از جمله ای مايه ) را از منتها اليه آستين خودش با صدايی بلند اعلام کرد ... توزيع چگالی احتمال خطای اين چنينی فرض محال است

پ.ن.۲ : نميشه ... اصلا نميشه نگفت ... محمد مختاری و ميرعلايی و ... هزاران جای کارد و رد طناب که بايد فراموش شوند ... راستی که پيکان های سفيد امروز به باراباس های سپيد وحشی بدل شده اند و شايد از امروز پرکارتر ... صدای شيهه اشان را می شنوی منوچ ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥
تگ ها :


 

آلبوم : آدم معمولی

ترانه : زوربای ملايری

شب تو زلفت اسیره
ماه پیش تو حقیره
امشبو اینجا بمون واسه رفتن خیلی دیره
صدای تو ترانست
نگات پر از اشارست
به به خودم حال کردم دروغام چه شاعرانس
زندگیمون از یه جنسه
مثل حباب روی آب
پر از خالی پر از هیج
گنگ و مبهم چون سراب
زنده بودن یعنی این
سیستم بستن رو ماشین
آخر هفته کجایی شمشک بریم یا دیزین
پارتی کردن شب و روز
روز و شب رویه قرصیم
ددی هواتو داره
به هر چی میخوای میرسی

راز اکسیر جوونی با ساکشن با لیفتینگ
زیبایی فقط همینه جراحی پلاستیک
مردونگی به اینه
هیکل و بادی بیلدینگ
مگه آدم مرد میشه
بدونه رینگ و لاستیک

فقط با پول و قیافه
کارت درس نمیشه
یه کمیشم به لهجس
این طوری خارجی میشه
اینحا و اونجات مصنوعی
چشات به رنگ لنزه
مقصد چه فرقی داره
وقتی طرف سوار بنزه
خرید و فروش حواله
سواد لازم نداره
بهترین شغل دنیا
داشتن ددی پولداره
تابستونا مارماریس
زمستونا لب پسیت
زندگی بقیه اصلا برام مهم نیست
از صبح به فکر اینم که شب کجا برنامست
پاتوقمم نزدیکه مدرسه دخترانست

راز اکسیر جوونی با ساکشن با لیفتینگ
زیبایی فقط همینه جراحی پلاستیک
مردونگی به اینه
هیکل و بادی بیلدینگ
مگه آدم مرد میشه
بدونه رینگ و لاستیک

پ.ن.۱ : اين آلبوم در کل اقل كم هيبتش فوق العادس ... يه کم بی مزه ... يه کم با مزه با طراحی های محشر زرتشت سلطاني که طرح روی جلد مال اونه لا مصب ... در کل ترانه ها رو بايد شنيد ... سبكش راكه وطنيه كه بد نشده و در اوج بی بو و خاصيتی ترانه های فعلی و ترانه سازان فعلی اينا غنيمتن ... گيرم که ببرهای تاميل ... تا مرگ معنويت !!! رو پوشش ميده ولی اقلا می فهميم که حذف تيم ملی با بازی احساسی تقصير ماست و اين تنها دليل بن بست اصلاحاته ...

پ.ن.۲ : اينا رو من شانسی و در نتيجه آشنايی با سايته زرتشت شناختم ... اگه کهنه ست شرمنده ...

پ.ن.۳ : خداييش ترانه بهتر از اين بود ... ولی اسم اين يه ترانه برای قانع شدن من تو انتخابش كافی بود و البته ياده اينكه تئودوراكيس قراره تو اون قبره تنگ و تار يه كمی تكون بخوره ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱۸
تگ ها :


 

يه جايی با تمام جونوراش و ضمائمش ترکيد . اونجا دچار انشعاب شد ولی خداييش من يکی فک نمی کردم از اون سولاخی هر کی که مياد بيرون شروع به گوزيدن کنه و اونم اينجوريش ... بعدشم همشون با هم هوار بزنن ( شايد از درد کون ) که : بر ما مگوزيد ... آخه من گيلاسم ولی تويی که کس خلی زن گرفتی حالا هم نماز می خونی ... البته من سالها در شهر بودم کم مانده بود که روشنفکر بشم ولی لا مصب لامپم رو يکی رووشن کرد و لامپم سوخت البته بر و بچ هم ماليدن ... در ما ... ولی ما هنوز بيرون زمان ايستاده ايم! سيخ! اونم با مشت و تماميت ارضی را هم البته مسخره می شماريم ... آها ... همه چيز به شکل رقت آوری مسخره و احمقانست اوليش آقا ! اين زندگی ... من يه دوست دختری داشتم ... راستی بنده در كودكی بسيار ... كارتون ملاحظه می كردم هميشه می ديدم ولی اتفاقاتی افتاد كه دچار عقده ها و غده های روحی فراوانی در من شد ... ننه ی محترمه سر ساعت ۵ مقشهای ما را چك می كرد و اگر ننوشته بوديم می گذاشت كه برنامه كودك ببينيم ولی چون من بچه ی درس خوانی بودم هيچ وقت نتوانستم علی بابا را زيارت كنم از الفی اتكينس هم تا همين چند روز پيش سر در نمی آوردم ... ولی اين برونو پوزتو را از همان كودكی دوست می داشتم نمی دانم چرا ؟ ... من دچار افسردگی شده ام اما موجودات حاصل از تركيدن اونجا اينو حاليشون نيست كه جواد يساری چند وقت است كه نمی خواند ... آه من سردم است ... من سردم است ... انسان پوك ... انسان پوك پر از اعتماد ... اينجا كافه سوسن است و اين Anathema است كه می خواند ... راستی آقاسی هم مرد ... ياران چه غريبانه می روند و چند روز ديگر هم نوبت راجر است ... و من سردم است ...

پ.ن.۱ : اين داستان به كلي تخمی و تخيلی است و هر گونه شباهت با موجودات تك ياخته ای تا پر سلولی به كلی تصادفی است و قويا تكذيب می شود .

پ.ن.۲ : هر گونه برداشت شخصی بايد اجازه صاحب اثر باشد

پ.ن.۳ : قسمت نظر خواهی غير فعال است جای ديگه هم نوشتی ... نوشتی  

پ.ن.۴ : و البته تماميت ارضی جدا و واقعا در اين شرايط مطلبيست تخمی 

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٧
تگ ها :


 

... و سيگار و باران ما را طلبيد ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٧
تگ ها :