RADIO ACHAB PRESENTS

رادیوی ناخدا اهب تقدیم می کند

 

گاهی هی چيزی از روزهای دور برايت مهم می شوند و پس زده می شوی ... گاهی خنده دار می شوی و خنده دارتر می شوند چيزهايی که حالا گم کرده ای ... آنی و لحظه ای به احمقانه ترين شکلی اتفاق می افتد ... خنده دارترين اتفاقی که می افتی ... به آنی که پر ندارد ... نمی پرد و می افتی ... گفتم اين روزها بی حوصله اند ...

پ.ن.۱. : اما ... ! ديگر اتفاقی افتاده است به خيسی صبحی نمناک ... پس گرگ و ميش پشت پنجره ... آن دورها ...

پ.ن.۲ : فبشرهم بعذاب اليم ... آقا اين ملکوت ما کجاست ؟

پ.ن.۳ : مضحکه ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱
تگ ها :


 

Shroud Of False

We are just a moment in time,
A blink of an eye,
A dream for the blind,
Visions from a dying brain,
I hope you don't understand

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۸
تگ ها :


 

دستانی مانند رودخانه ... سرانگشتی سبز و خوابی که شلوغتر از نواب است ... فضايی که خالی نمی شود مثل سکوت نتی سفيد ...

پ.ن.۱ : نه بابا ... ! 

پ.ن.۲ : تلق !!!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۸
تگ ها :


 

اين روزها عجيب بی بهانه ام ... خاصيت رويای شکم سيری اينه که جا برای توهمات بی خاصيتم نمی ذاره ... هلا تمام ابا دغدغه گان دنيا دلم برای تمامتان تنگ شده ...

به خصوص برای تو تايماز ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٧
تگ ها :


 

... ؟!!

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٥
تگ ها :


 

آهای ... من اينجام ... اينجا ! حسودی داره اين شب بی بغل ...

پ.ن. : ويسکی ... کنياک ... عرق سگی ... نبود ؟

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٥
تگ ها :


 

می دانی این روزها می خوانمت ... بیشتر و بیشتر و هراندازه که بیشتر , دورتر می شوم از خاطره ی آن روز صبح ( که در خواب ) بوی خاک می دادم ... حالا دیگر تنهاییم را بغل می کنم و می بویمش ... تازگی ها که می خوانمش غریبگیم را حس می کنم و تنهاییم و تنهاییش را و ای کاش که بزرگ نمی شدم و ما پشت به آجرهای زرد وسرخ , نگران خیره به تلخی دریا نمی ماندیم ... اين روزها ( شبها ؟ ) عجيب دلتنگ هيچ چيزم ...   

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٠
تگ ها :


 

ما همه سخت و دیرفهم بودیم

مثل نت ورک مارکتری گیسو بلند و دیوانه که همه ی سکه هایش را تخم مرغ خریده

و تمام تخم مرغ ها را در یک سبد گذاشته تمام ...

به تعداد یو , همیشه وی هایی وجود دارد که در پارک ها دیزی بار می گذارند

دیگر یاد گرفته ام ... تو را و تو را و تو ! ... که دلت گاهی الکی برای من تنگ می شود را در یک سبد نمی گذارم

من هنوز کرگدن نشده ام ...

کرگدن های بسیاری با من دویده اند ... کرگدن هایی که روزی جوجه بودند و روزهای پیش در سبد من جایی داشتند ... و این روزها تخم مرغ  نقش مهمی را در سبد خانواده ها ایفا می کند ...

اما تمام تخم مرغ های من شکسته اند ... فقط تو مانده ای که دلت گاهی برای من تنگ می شود ...

حیف که گندیده ای ...

 

 

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٧
تگ ها :


 

هی تو رو به اندازه شکلات دوست دارم ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٦
تگ ها :


 

اينجا بوی تو رو ميده عزيزم ...

پ.ن.۱ : يه کمی بوی گه ميده ؟ ... قبول دارم !  

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٩
تگ ها :


 

Here I am on road again ...

  
نويسنده : ناخدا اهب ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٩
تگ ها :