حس کسی را دارم که با قيچی انگشتانش را دانه دانه می چيند ... بينيش را می برد و بعد سراغ چشمانش ميرود نوک قيچی را در مردمکش فرو ميکند و می چرخاند و به صدای دلپذير ترکيدن حباب چشمش گوش می سپارد ... من عصبانيم از خودم و تو که بايد ببخشمت به انگشتان بريده ام ... راستش را بگو چند بار به آن قطار فکر کرده ای تو را با خود نبرد ... باد که سالهاست ما را با خود برده ... تو نيامدی !
بارها گفته ام اتاق خالی را دوست ندارم ... درش فريادی نمی شود زد ...
به انگشت های مرده ام نگاه کن باورت می شود هيچ کدام هم اندازه نيستند اصلا مگر چندتايند ؟ تا به حال شمرديشان ... گفته بودم که اين پنج تن می شود ... تن زدی ... امروز ديگر سه شنبه است ... باورش می کنی ؟
ما برای جامعه بی طبقه تلاش می کنيم ...
پ.ن.۱ : افاضات يک ليدر شرکت معظم کوئيست اينترنشنال در ميتينگ شورای عمومی شاخه فرودست ...
پ.ن.۲ : می تونين برای ديدن و شنيدن اين وقايع محيرالعقول يه بار به پارک طالقانی ... مثلا يه صبح جمعه ... سری بزنين ... ضرر نمی کنيد از فشن شو تا ميتينگ انقلابی جوانان کمونيست طرفدار گولد کوئيست ( طنز قضيه اينه که اوايل انقلاب از قرار گروهی به نام جوانان مسلمان طرفدار گلسرخی وجود داشته ) را ببينيد ... خلاصه دوغ و دوشاب قاطی پاطيه ...
از آدمهای بريده بدم مياد ... ديگه برام توجيه پذير نيستن و درخت گلابی و طعم گيلاس و ماهی عاشق شده ی شکم پر به سبک رشتی رو دوست ندارم ... حالا دليل ساخته شدن خزعبلاتی مثل اينا رو راحت تر ميشه پيدا کرد ... اصلا کی گفته آدما خاکسترين ... د من از هر چی نسبی گرايی بدم مياد ... از بريدن بدم مياد از دوختن هم همين طور ... از آدمی وصله وصله زده شده حالم به هم می خوره ... اصلا کی گفته سياه و سفيد بده ؟ گيرم من سيام ... تو سفيد باش آخه لعنتی ... و اينکه هزينه هم چيزه بدی نيست ... وقتی طرف شعار کابينه اش مير غضب های ولايت متحد شويده ... تو نمی تونی به تخمای خاکستر شدت نگاه کنی چون کلات پس معرکه که نه وسط معرکس ...
سخن با خود توانم گفتن . با هر که خود را ديدم در او , با او سخن توانم گفتن . تو اينی که نياز می نمائی , آن تو نبودی که بی نيازی و بيگانگی می نمودی , آن دشمن تو بود , از بهر آنش می رنجانيدم که تو نبودی . آخر من ترا چگونه رنجانم , که اگر بر پای تو بوسه دهم , ترسم که مژه ی من درخلد , پای تو خسته کند .
پ.ن. : از مقالات شمس ...

آرام آرام اعدامت می کنند ... ترا لايق ساده مردن نمی دانند ... و تو که نه آخرين شمعی چه تلخ و چه زيبا می سوزی و مبارکی ... سوختن اينگونه لياقت می خواهد ... مثل خسرو ... مثل کرامت و مانند مرتضی و چون رضايی ها ... باشد که لايقش باشيم ... و اين بار نور بر تاريکخانه اشباح ذهن ما می تابانی ...
شمع وجودت فسرده مباد ...
پ.ن.۱ : فرض که مردمان هنوز در خوابند ...
فرض که هيچ نامه ای هم به مقصد نمی رسد
فرض که عده ای از اينجا دور نان از سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با روياهامان چه می کنند ...
پ.ن.۲ : اگر اين گونه است متن نامه وبلاگ نويسان خطاب به مردم ايران را امضا کنيد
اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ... آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
اگه دو نفر به قيمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ، بهتره تنهايی بشينن و به چيزهايی فکر کنن که دوست دارن .
دختر : تو اگه کسی رو دوست داشته باشی اين قدر منتظرش می ذاری ؟
استاد : نه ، يه کاری می کنم که انتظار يادش بره .
پ.ن.۱ : سعيد هيچ وقت برای من عقيقی نبود که هميشه سعيد بود و هر آنچه که آموختم ...
پ.ن.۲ : شبهای روشنت را به خاطر ديالوگ های زنده ات دوست دارم گيرم که فيلمنامه اش آبکشه ...
الان کولر سوخت ... تسمه اش گشاد کرده بود لا مصب ... بوی خاک تر و دودش به قول تو اصلا چيز خوشايندی نيست ... خواب ديروز ( ما که شب نداريم ! ) با امروز يکی شده و ... نمی دانم ... يه چيزی اين وسط گيجه ... و ساعتی که کش مياد به خودش و شنبه که بی حال تر از هميشه ... و انگار نه انگار که ما بيست و پنج ساله ايم ... قطار ها حالا همه رفته اند و ما و اين تلخی بی نهايت سرچشمه اش کجاست ...
ـ اونجاست که يه بچه ی کره خر تخس نشسته چوب می کنه به سرچشمه ی ما ...
پ.ن. : می دانم ... حالا سالهاست که تو شش ماه بزرگتری ... لا اقل باران را بهانه کن ...
در مسئله ی اتمی عقب بکشيم , ميان جلو ... وقتی هم دست از سر ما بر می دارن که نباشيم ...
پ.ن. : الان يه هو يادش افتادم و اون موقع بش دقت نکرده بودم ... خط بالا فرمايشات سيد علی با سران سه قوه اس ...
هميشه پيش از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد ...
اين روزها از در و ديوار می آييد ... ولی من امروز خسته ام شايد فردا جمعتان کردم ...
و امروز روز پنجاه و هشتم ... روز پنجاه و هشتم !
هی کرگدن ها وارد می شوند ... که نه ! پوست می ترکانند ... اين روزها همه به فکر خوشبختی منند ...
شايد چند روز بعد در حالی چشمهايم را می مالم در آينه مثل گرگور زامزای فلک زده به پوست کلفتم نگاه کنم ... دوباره به خاطرت بياورم عزيزم ... دفتر تلفن هنوز هم برای نام تو بهانه خوبی دارد ... شايد دوباره بگويم دوستت دارم ! ميميرم برات ! هلاکتم ! ... ولی اول بگو چيزی از Network Marketting شنيدی ؟
زنگها امروز و فردا و روزهای دگر برای من به صدا در می آيند ...
پ.ن. : من هر روز از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۱۱ شب و بسا تا پاسی از شب ؟ برای ژانگولر Presentation حاضرم به خصوص اگه اين Presentor ها دارای همين ابعاد و سايز کون و کپل باشن ...
واپس منشين ... در هم مشکن ... فرو مريز ...
بايد ديد وقتی که تاريکه ... شايد تا حالا کبدت از کار افتاده باشد ...
ولی دل هنوز بيدار است و لاله ايست ... نمی دانم ... امشب نگرانم نگران جنگل ستارگان سينه ات ... جان جان ستارگانت ...
...
توی سينه ات جان جان جان
توی سينه اب جان جان جان
يه جنگل ستاره داره جان جان
گنجی در سينه داره ...
پ.ن. : واقعا شکوه روشنی فردا به خون برآرد سر ... ؟
ای يقين گمشده و غار تنهايی من کجاييد ! ... اينجا يه خرس گنده سرگردان هست که به دنبالتان هفت دست کفش و لباس و عصای آهنين پاره کرده و عروسک سنگ صبورهايی را زير سر ترکانده و اشتباهی باز هم سوار ميش سپيد شده و از بد حادثه روزان و شبان يک سره خوانده :
دامن کشان
ساقی می خواران
از کنار ياران
مست و گيسوافشان
می گريزد
بر جام می از شرنگ دوری
بر غم مهجوری
چون شرابی جوشان می بريزد
دارم قلبی ارزان ز رهش
ديده شد نگران
ساقی می خواران
از کنار ياران
مست و گيسوافشان
می گريزد
پ.ن.۱ : ...
پ.ن.۲ : خسته شدم از اين همه چس ناله !
در چشمهاي او هزاران درخت قهوه بود
که بي خوابي مرا تعبير مي نمود
باران بود که مي باريد
و او بود که سخن می گفت
و من بود که مي شنود آواي ليمويي ليمويي ليمويي اش را
او مي گفت بايد قلبهاي خود را عشق بياموزيم
و من مي گفت عشق غوليست که در شيشه نمي گنجد
باران بود که بند آمده بود
در بود که بازمانده بود و او بود که رفته بود ...
پ.ن. : اينای که می بينيد رو من به شکل خبيثانه ای از بلاگ ريحان copy و paste کردم ...
مدتهاست که ديگه توی روشنی می خوابم و غروب بيدار می شوم ... دچار بی خوابی عجيبی شدم و از ترس کابوس خوابم نمی بره ... آهای با شمام تمام ربات های جهان ... و من يک درجه آزادی هم ندارم ...
تا گرگ و ميش هنوز يک ساعتی باقی مانده و گرگ ها اينجا صبح زود از خواب بيدار می شوند ... تا پارس خودرو هم راهی نيست و ميش ها پوست کنده به چوب رختی آويزانند ...
ـ چقدر اين بت مياد !
ـ آره ...!
پ.ن. : دلم کمی زمستون می خواد ... و يه رختخواب که يکی گرمش کرده باشه ...
امروز توان کشتن يک مورچه را هم ندارم تو عزيزم که جای خود داری ...
اين روزها گنجی تنها کسی يا چيزيه که می تونم توش زندگی رو پيدا کنم ...
زنده ترين انسان ... گنجی زنده می ماند بايد و نبايد ندارد ...
گاهی فکر ميکنم که در جزيره ی متروک و ناشناخته ای رها شدم ... بايد يک بطری الکل سفيد پيدا کنم و يک نامه بنويسم از همونايی که لوله ميکنن و ميندازن توی دريا ... ولی من بايد بندازمش توی چاه فاضلاب شايد يکی از همون سوسک های غول آسا که از ظرف توت فرنگيهای پلاسيده بالا ميره پيداش کنه ...
بطری ها ... بطری ها ... بطری ها ... ولی اين بطری من کجاست ؟ خبری از بطری تو هم که نيست و من روزهاست که منتظرم ... نه به خاطر نامه که ... نگران سوسک های غول آسايی هستم که از من و تو بی قرارترند و ممکن است طاقت اين همه علاقه را نداشته باشند ... سوسک ها هم الکلی شده اند و فقط اين بار توت فرنگيهای پلاسيده را با الکل مز مزه می کنند ...
ـ ...
ـ چه خبر ؟
ـ ...
ـ خوب ديگه چه خبر ؟
ـ ...
ـ خبری نيست ؟
ـ ...
گفتگو سر آغازی ندارد و خبری ... خبرت زندگی !
عجيبه ... يکی اومده و ميگه من می خوام اصالت جامعه رو بش برگردونم می خوام فرهنگ غلط جامعه رو درست کنم ... چرا دختر ۱۲ - ۱۳ ساله بايد آرايش کنه که کاشف به عمل می آد که طرف دختره و ۱۷ سالشه ... يه جای ديگه بوی دود وينستون قرمز می زنه زير بينيم ... بدجوری دودش دماغم و پر کرده ... دلم برای طعم ترشش تنگ شده ... راستی ... چرا سيگار منو ترک کرد ؟
اکبر گنجی ! ... با توام ! تو در حال حاضر برای من اسطوره ی شجاعت و فداکاری و از جان گذشتگی هستی ... که از اون بالاتر نماد انسان متوسط معلوم الحال هستی ( و چه خوب که هيچ کدوممون گندبک مجهول الحال نيستيم ) !
ولی يه چيزی ... تو رو به اون خدايی که می پرستی ازت ملتمسانه خواهش می کنم دست از اين زبون الکن و لحن آخوندي نامه هات بردار ... و دوميش اينکه بابا تو که تا اينجا اومدی و می خوای تا تهشم بری ... د آخه لامصب چرا می ترسی تکليفت رو با قتلهای ۶۷ و خمينی روشن کنی ... د چرا نمی خوای اين اسطوره ی پفيوزی و ديوثی رو تو ذهنت بشکنی ... د چرا می ترسی که بگی که مسئوليت مستقيم قتلها و جنايات دهه ی ۶۰ خود حضرت آيت الله جاکش بوده ...
پ.ن. ولی گنجی هنوز گنجيه ... اون هنوز آرمانی ( چه خوب ... چه بد ... چه موافق من و چه مخالف ) داره که حاضره براش تا پای جون وايسه ... چيزی که می خوان بگن ما نداريم که لايقش نيستيم و باورمون شده که تخمای به اين گندگی رو فقط لباس شخصيه باتوم بدست داره و حسرتش و خورديم ... پس گنجی غنيمته ... گيرم که لحنش آخونديه ... گيرم که هنوز با اين حال هواش رودربايسی مقتداشو داره ... گيرم که پاسدار بوده ... ولی گنجی ... گنجيه !
ديگه خبری از آلبالوها و گيلاس های چيده شده نيست و چشمان هرزه ی من که با ولع به دنبال يک فيل خاکستريست که مدام می گويد ما دوتا گيلاسيييم ...!
بديش اينکه حس کنی حرفی برای گفتن نداره ... و بدتر اينکه حرفی برای گفتن نداشته باشی ... تو چه دانی از دل صاب مرده ی من که الان هلاکته عزيزم !
ـ آقا ببخشيد اين قهوه ترک و کيک شکلاتی ما حاضر نشد ...
د لامصب آخه اين دله و باور کن که دله نيست ...
صدای فنجان قهوه و پيش دستی روی ميز شيشه ای آکواريومی از ماهی های گيج که با دهانی باز به صدای جويدن فک های بی کار گوش می کنند
و اما بامداد ... امروز هوايی داشت ...
گر بدينسان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايی نياويزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه
يادگاری جاودانه بر طراز خاک سرد پست
و بامداد اين گونه بود ...
گيرم که بی خاصيت ترين موجودات عالم بر گرد خاکش گرد آمده بودند ...
پشت به آجرهای زرد ديوار نشسته و دستان کوچکش را در هم گره کرده بود ... نگران به نقطه ی مجهولی خيره بود ... نقطه ای که تبديل به خطی متدد تا بی نهايت شد ... و صفحه ای که نقاطش بی شمارتر از نگاه هايی بود که تا به امروز به نقطه ی نامعلومی در افق کرده بود ... اين نگاه رو امشب در تک تک عکس های کودکيم دنبال کردم ... به کجاست اين نگاه ... و من باز هم پشت به آجرهای زرد کودکی اين بار نگاه به پشت سری می اندازم که هيچ است ... هيچی بزرگ و ... دستان گره کرده ای که بس گره روی گره خورده تبديل به گره کور بی دست و پايی شده روی نگاهی که هنوز دنبال چيزی می گردد ...
دلت ميخواد جای هری مورگان بودی يا مثل براندوی اخرين تانگو خوشگل زندگيت بالا مياوردی؟
سبکی تحمل ناپذير ابلهانه يی هيکلتو گرفته؟حالا هم ميخوای حتما سنگينش کنی؟
ـخوب يه سنگ بردار ببند به پات و خودتو ول بده تو...
(لوازم صحنه کم مياد تهران نه کارون داره نه دريای خزه!)
همه چيز به شکل رقت اوری به راوی خيره اند و راوی ما دست و پايش را گم کرده و شرمنده با کليدای کی بردش بازی ميکنه و سوت ميزنه هری مورگان اون طرف تر داره با يه دختر سياه کوبايی ديوانه وار عشق بازی ميکنه و براندو تو يخچال با عجله دنبال يه قالب کره می گرده و راوی ما گيج و مبهوت play ضبط صوتشو فشار ميده :
oh my love
my sweet
my tender
my own marvelous love
ژانر ترس ژانر عجيب و ساده ايه ! اينکه بدونی که مدام ساز و کار نمايش دست انداختنته چندان نبايد جالب باشه ولی اين یکی تو رو وادار ميکنه بپذيريش خيلی خودت و درگير طرح و توطئه نکنی و سعی کنی لذت ترس تجربه کنی ... يه جورايی ماهيتش مثل سکسه , غريزيه و سر و ته و آخرش مشخصه ... حلقه ۲ رو ديدين ؟
نمی دونم وقتی که مرز ميذاری ساده نيست که اين ور باشی يا اون ور ... وسط که اينبار نمی تونی باشی که خرسی ... و طرف خاله خرسه !

من اخرالزمانی پدرو پارامو
بيرون توی حياط صدای پاهايی ميامد که می رفتند و می امدند,می رفتند و می امدند و صداهای فروخورده . و اينجا ان زن که توی سايه ايستاده بود و با تنش جلوی روز را گرفته بود,از دو سوی دستهايش قطعه هايی از اسمان سرک می کشيدند و جلوی پايش باريکه های نور بود , گويی زمين زير پاهايش از اشک نقطه چين شده بود . و سپس صدای هق هق . و باز صدای گريه, ملايم اما کشدار که تنش را به پيچ و تاب وا می داشت.
((پدرت را کشته اند.))
((و چه کسی تو را کشت , مادر؟ ))
.....................................................................
وای از پدرو پارامو! اخرالزمان کومالا
اخرالزمانی متن
و من اخرالزمانيم

Artist : Anathema
Album : Alternative 4
Song : Lost Control
Life has betrayed me once again
I accept that some things will never change
I've let your tiny minds magnify my agony
and it's left me with a chem'cal dependency for sanity
Yes, I am falling... how much longer till I hit the ground
I can't tell you why I'm breaking down
Do you wonder why I prefer to be alone
Have I really lost control
I'm coming to en end
I've realised what I could have been
I can't sleep so I take a breath and hide behind my bravest mask
I admit I've lost control
پيانو و هالی هانتر که که زير آب با طنابی بسته بر پای در حال عروج است ... و چقدر تنيدگی عشق و تن و صدا زيباست ... و موسيقی بيداد می کند به خصوص ... شايد بار پنجم باشد که به تماشايش می نشينم ... از هفده سالگی تا بيست و پنج سالگيم ... مثل موسيقيش بارها در ذهنم تکرار شده ... مانند بيست ويک گرم مانند با چشمان کاملا بسته و مثل ... خودی که هميشه تکرار می شود و هيچ باری شکل يشينش را به خاطر نمی آورد ... روياييست زندگی ...
