بهمن فرمان آرا یک بوس کوچولو را هم ساخت تا نقطه ی پایانی بر تریلوژی مرگش باشد . فرمان آرا با آنکه فیلم های چندانی نساخته ( تا به امروز 6 فیلم ) ولی حضوری همیشگی و سایه وار در سینمای کشور هم به عنوان کارگردان و هم بیشتر به عنوان تهیه کننده ، خصوصاً پیش از انقلاب داشته ، حضوری که با توجه به ارتباطاتی که وی با مراکز فرهنگی حکومتی داشت ، منجر به ساخته شدن تعدادی از موفق ترین آثار سینمای ایران نظیر گزارش ، کلاغ ، شطرنج باد و ملکوت شد . با توجه به فیلم هایی که وی تا به امروز کارگردانی و تهیه کرده است میتوان علاقه و وابستگی ذهنی وی را به سینما و ادبیات روشنفکری جستجو کرد . به جز خانه ی قمر خانم که اولین فیلم فرمان آراست و شاید تنها دلیل ساخته شدن آن با توجه به تعلق آن به جریان فیلم فارسی ، تداوم حضور فرمان آرا در بلبشوی سینمای لاله زاری و بشکن و بالا بنداز آن دوران باشد ، باقی فیلم های وی به نوعی یا اقتباسی ادبی محسوب می شوند ( نظیر شازده احتجاب و سایه های بلند باد ) و یا به طور مستقیم با جریان روشنفکری در ارتباطند و نظر به تحولات اجتماعی و سیاسی دارند . در شازده احتجاب که شاید بهترین اقتباس ادبی تاریخ سینمای ایران تا به امروز باشد ، او و گلشیری به عنوان فیلمنامه نویس و خالق رمان ، به نوعی تاریخ 2500 ساله استبداد شاهنشاهی ، چپاول و کشتار و نخبه کشی را در پدر بزرگ ، پدر و شازده مرور می کنند شازده ی قرن ها قرن را نه از دوران قاجار که از اعماق تاریخ در هیئت های متفاوت احضار و اثر را با تاریخ گذشته و حال و آینده معاصر می کنند و در این مرور و تداوم حضور به خوبی ارجاعات فرامتنی خود را در جامعه ی در حال گذار یافته و به نوعی آینده را نیز پیش بینی می کنند . تداوم همکاری گلشیری و فرمان آرا منجر به ساخته شدن فیلم سایه های بلند باد بر اساس داستان موفق معصوم اولِ گلشیری می گردد . این فیلم که در سال 1356 ساخته می شود به نوعی انقلاب را با توجه به فضای اجتماعی آن سالها نوید می دهد . فیلم با توجه به فضای امنیتی آن سالها هم پیش از انقلاب و هم پس از آن به محاق توقیف می رود . در این فضای غیر شفاف باید 24 سال بگذرد تا فرمان آرا موفق به ساخت فیلمی شود . و او اولین اپیزود از سه گانه مرگش را با عنوان بوی کافور ، عطر یاس جلوی دوربین می برد . در اینجا هم دغدغه های سیاسی ، اجتماعی فرمان آرا صریح و روشن است . و به همچنین در فیلم بعدی خود خانه روی آب نیز همین روند دیده می شود ولی در آخرین ساخته اش با روایتی از جریان روشنفکری مواجه می شویم که چندان با فیلمهای پیشین فرمان ارا و خصوصا دو اپیزود اول سه گانه اش سنخیتی ندارد . یک بوس کوچولو به لحاظ ساختار یکی از مهمترین فیلمهای ساخته شده در سالهای اخیر می توانست باشد . و به لحاظ فرم و شگرد های کارگردانی پر حادثه و تقریبا یکی از معدود فیلمهاییست که نشانه ها و موتیف های بکار برده شده در آن سر و ته و همخوانی دارد و معلق و رها وا نهاده نمی شوند . ولی لزوماً این سر و ته داشتن دلیلی بر اینکه فیلمنامه طرح و توطئه ی مناسبی برای وقایع و پر حرفی های فرمان آرا داشته باشد نیست . به این مفهوم که گاهی استعارات و نشانه هایی که به کار گرفته شده اند آنچنان سردستی و فاقد کمترین پیچیدگیند که بر ضد خود عمل می کنند و تا مزر مضحک بودن پیش می روند . دقت کنید به فصل ابتدایی فیلم و حضور قناری مرده ای که نامش امید است و امیدی که با زنده شدن قناری و زنده ماندن شبلی نا امید نمی شود . و یا ولع کارگردان در فصلی که با یک من سریش سعی کرده قصه کتاب بینش دینی دوران دبیرستان را به عنوان داستان درجه یکی که شبلی نوشته است و سعدی آن را نخوانده ، در دهان مأموری امنیتی قرار دهد که حتی پس از جای بوسه ی نه چندان کوچولوی باقی مانده بر گونه شبلی ، مبادا تماشاچی کودن ما از درک چرایی نام فیلم عاجز باشد . البته این ذوق زدگی در کارهای قبلی فرمان آرا هم مسبوق به سابقه است می توانید به فصلی از خانه روی آب رجوع کنید که حتما سنگی باید در آب پرتاب شود تا تماشاچی ارتباط نام فیلم را با کلیت آن در یابد . این گونه موارد در فیلم فراوان است ( اینکه فرشته حتما با لباس سفید بر شبلی ظاهر می گردد و با لباسی تیره بر سعدی و فصل مربوط به پاسارگاد و ... ) . برخورد مضمونی فرمان آرا با سفر از نکات قابل توجه فیلم است سفری که با تششیع جنازه ای عجیب که همان سفر مرگ است آغاز می شود و با مرگ مسافران به پایان می رسد . یک بوس کوچولو برگی برنده در اختیار دارد و آن ریتم فیلم است نقطه ای که فرمان آرا و یا مشاورانش ( به طور خاص محمدرضا اصلانی ) در آن تبحر خاصی دارند و به خوبی می دانند که ریتم ، تند و کند ندارد مانند شعر که به تعبیر فروغ کهنه و نو ندارد و این ساختار و فرم و فیلنامه است ریتم را به فیلم تحمیل می کند و از آنجایی که موضوع فیلم حول ملال و مسئله ای چون مرگ دور می زند طبیعی است فیلم هم برای انتقال این ملال باید چنین ریتمی داشته باشد . اما یک بوس کوچولو یک حادثه است چون یکی از بهترین نمونه های آثاریست که در ادبیات از آنها به عنوان نوشتنِ نوشتن نام می برند ، شبلی مشغول نوشتن داستانیست که خود نمی داند چگونه باید به پایان برسد ، این داستان در مورد مردیست که می خواهد با نبش قبر پدر زنش ، اثر انگشت او را بر پای وصیت نامه ای جعلی بزند و ... . فرمان آرا بخوبی رابطه ای بین متن داستان ننوشته ی شبلی و داستانی که خود باید تعریف کند ایجاد می کند و در انتها ، این کاراکترهای داستان شبلیند که داستان خود و فیلم را به پایان می برند . ولی مسئله ای فیلم را تا سرا شیبی سقوط پیش می برد بحث ساختاری نیست . به هر حال آقای فرمان آرا در یکی از بهترین مدارس سینمایی درس خوانده ، تهیه کننده کارگردانان بزرگی بوده و این پیشینه نمایشگر آنست که به لحاظ فنی و بطور خاص کارگردانی ، ایراد چندانی بر ایشان وارد نیست . مشکل فیلم از خارج فیلم نشأت می گیرد . به طور خاص از فضای روشنفکری امروز ایران . جستجوی ما به ازای بیرونی شبلی و سعدی کار چندان پیچیده ای نیست . دختر فرانسه دان و نقاش و پسر عکاسی که پدر متکبر و زمانی مشهورش قدرش را نمی داند مستقیماَ به ابراهیم گلستان اشاره دارد . از این رو فیلم به نظر به تصفیه حسابی شخصی با گلستان و صحبت های اخیر او در کتاب نوشتن با دوربین تبدیل می شود . البته در فضای کنونی کنار گذاشتن تعارفات و برخورد شفاف می تواند یک مزیت باشد ولی آنجایی که در فیلم خلاقیت و هنر فردی گلستان که آردش را بیخته و الکش را آویخته ، زیر سئوال می رود فیلم تا حد دعوایی شخصی سقوط می کند . فرمان آرا خود در مصاحبه ای به طور تلویحی اعتراف کرده است که شخصیت های شبلی و سعدی ترکیبی از چندین نفرند ولی این موضوع در مورد سعدی شاید فقط به یک نفر اشاره دارد . در جایی از فیلم شبلی نقل به مضمون می گوید که همه ی ما یا مردیم و یا منتظریم که کی می میریم . روشنفکری ایران در این سالها با از دست دادن قله های مرتفعش ( نظیر شاملو ، گلشیری و ... ) به سختی دچار بحران هویت و رهبریست و بدتر از آن راه هر گونه ارتباط با جامعه و نسل پس از خودش را هم بریده است . و به نوعی در تضادهای شخصی پیرانه سرش باقی مانده و به مرگ می اندیشد و به دنبال خانه ی دوست به این در و آن در می زند . آرمان های اجتماعیش را فرو ریخته می بیند . با نگاهی به فیلم هایی که در دهه ی اخیر ساخته شده اند می توان به سادگی رد پای چنین تفکری را دید ، فیلم هایی که با مضمون روشنفکر بریده ، روشنفکر مرگ اندیش و ... ساخته شده اند فراوانند . نظیر طعم گیلاس ، درخت گلابی ، ... . اینجاست که گاه موضع گیری های عجیب روشنفکران را به دلیل فرو ریختن مرزبندی های اجتماعیشان در برخورد با مسائل اجتماعی مشاهده می کنیم . اینگونه موضع گیری ها در یک بوس کوچولو و فرمان آرا نیز به خوبی مشاهده می شود . به عنوان نمونه ی خاص می توان به مأمور نیروی انتظامی ای اشاره کرد که به دلیل نهاد پاکی که دارد جای بوسه ی کلفتی که بر گونه ی شبلی کشیده شده و او را به خوابی ابدی برده را می بیند ولی سعدی از دیدن آن عاجز است و او که اتفاقاً ادبیات را خوب می شناسد و با سئوالی اساسی ، اساس ذهنیت سعدی ( بخوانید گلستان ) را زیر سئوال می برد و تلنگری بر تفرعن و خودخواهی او میزند و یا مأمور اطلاعاتی و رئوف و مهربان و روشنفکری که حتی از سعدی هم روشن تر است مفهوم مرگ را برای او روشن می سازد و به سعدی بی خبر از همه جا اندر محاسن فرزندش که شاعر هم بوده داد سخن می دهد و البته از نقش فرشته ی سیاهپوش که با نامه ای از مقامات بالا موجب آزادی سعدی را فراهم می سازد هم نمی توان به سادگی گذشت . طفلی سعدی و تماشاچی که بهت زده باید در انتهای فیلم به راه راست هدایت شوند . با تمام این احوال یک بوس کوچولو ساختار قوی و نسبتا منسجمی دارد . فیلمبرداری کلاری در فضاهای بسته و با نور کم مانند همیشه عالیست . مشایخی با توجه به اینکه نقشش نقش محوری نیست ولی بهترین بازی سالهای اخیر خودش را ارائه می دهد . و رضا کیانیان هم مانند همیشه خوب است .

به سلول ديگری رفته ای ... سلول های سبز ... صدای قدم های پاسبان می آيد ... پاسبان زير لب زمزمه می کند که ... می دانی که شب آخر است ... کرامت را به سلول مجاور آورده اند ...
به خويشان به دوستان ... به ياران آشنا ... به مردان تيز خشم که پيکار می کنند ... به آنان که با قلم ... تباهی و درد را پديدار می کنند ...
نسيم سرد اوين نقطه ی آغاز را نويد می دهد ... سحر نزديک است ... بهاران خجسته باد ...
ماه غريبيست بهمن ... به غريبی و قريبی رفتگانش ... تک ؟ نه ! تنها در کنارند ... اين تو هستی که تن را ميان تنها پس می زنی ... من بر سر جانم چانه نمی زنم ! ...
يک با يک برابر نيست ... يک هميشه آغاز است ... نمايش حرکت شمارشیست تا حرکت ... حرکت و جنبشی که تا ابد امتداد دارد
پ.ن.۱ خسرو گلسرخی به هيچ عنوان از ماجرای گروگان گيری رضا پهلوی اطلاعی نداشت ... او تا آخرين لحظه بر سر چه چيز مقاومت و ايستادگی کرد ؟
پ.ن.۲ به خاطر سئوال بالا هميشه خسرو برايم از کرامت مهمتر بوده ...
بيخودی بی خودی اين کامنت رو دوست دارم :
عشق پيدا شد و...پيدا شد و...آتش....خاکسترش را...به باد داده بودند انگار....

توصيه می کنم آلبوم آخر اوهام رو گوش کنيد ! درست و حسابی آلوده اش می شيد ... شايد يکی از بهترين نمونه های موسيقی آلترناتيو راک و گرنج وطنيه ! پيشرفت قابل ملاحظه ای هم نسبت به کارای قبلی گروه يعنی نهال حيرت و Hafez in Love دارن که اينم شايد به خاطر تجربه ی حالا نسبتا طولانی شهرام شعرباف که يه تنه بار اين پروژه رو حمل می کنه و شايد اينکه گيتار زدنش بهتر شده ... کارا بدون استثنا Intro های خوبی دارن که معمولا با يه ملودی ايرانی يا سنتی شروع ميشن با يه کادنس وارد فضای هارد راک ميشن . ترانه اول ( درد عشق ) با نوای قيچک شروع ميشه و با ريتمی نزديک به هوی متال ادامه پيدا می کنه شايد تنها مورد آزار دهنده تو اين ترانه و چندتا ترانه ای که ريتم اين فرمی دارن صدای خود شعرباف باشه که چندان برای اين نوع ريتم مناسب نيست ! ترانه دوم با ريتم شيش و هشت يه تمبک شروع ميشه ... می تونم بگم يکی از بهترين استفاده های شيش و هشت رو اينجا ميشه ديد ... راک شيش و هشتی ... ولی با توجه به متن شعر انتخابش کاملا هوشمندانس :
واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار ديگر می کنند
ترانه ی سوم شعرش از سعدی هستش و يکی از بهترين نمونه کاراي نزديک به Muse يا Radiohead بدون هيچ تقليدی ... ميشه گفت که اوهام سبکش بی نظيره و منحصر به خودشونه ... ولی بهترين ترانه های اين آلبوم ترانه غم دل و جام حهان دوش کجا بوده ای ( از مولانا ) باشن ... يکنواختی کارای قبلی گروه اينجا تقريبا خبری نيست خلاصه از دستش ندين که حيفه ... تنها چيزی که شايد عجيبه طراحی جلد اين بار ضعيفه زرتشت سلطانيه که کلا اون گزندگی و طراوت و نوآوری کارای قبليش رو نداره و سر دستی و با عجله انجام شده ... و اينکه شايد الان دليل اين مشخص باشه که چرا اوهام با ريتم نسبتا کندش در برابر کارای مجاز منتشره (مثل پنهان يا کارای کاوه يغمايی ) اونم با اشعار حافظ مجوز انتشار ارشاد اسلامی رو حتی تو دوره ی خاتمی هم نمی گيره ... تنها دليلش شايد اشعار انتخابی از حافظ باشه ... مضحکه ولی تو اين مملکت حافظ رو جوری ميشه خوند که خواجه هم مجوز نگيره ! ( اوهام هم مثل شاملو نقطه و ويرگول خودش رو دخالت داده و حافظشون عارف و مست و رنگ پريده و بچه باز نيست )
