اندر باب وطن پرستی ...
این چند خط رُ می نویسم چون متهم به جوگیری و بدتر از اون وطن پرستی و این طور پرت و پلاها شدم :دی ...
فرهادی فیلمسازه و باهوشتر از اینه که بخواد نقش فعال سیاسی رُ بازی کنه ولی انقدر نقش انسانی (تعهد؟) خودش رُ پر رنگ می بینه که از مردم ایران (و نه با پز احمقانه مد روز ناسیونالیستی شووینیستی عقده گشایانه ی کوروش و داریوش کبیری) یاد کنه ... اینکه وقتی می گه «مردم دوست داشتنی کشورم» ... لحنش به اندازه ی سرنوشت تمام کاراکترهای «جدایی» افسوس به همراه داره ... من خوشحالم از اینکه فرهادی جایزه گرفته ... از اینکه در بین فیلمهای کاندید شده تنها فیلم داردن ها قابل مقایسه با فیلم فرهادی بوده ... از اینکه حس می کنم لایق گرفتنش بود و ملاحظات سیاسی و کانالهای ارتباطی کمترین ربط رُ به انتخابش داشته ... بدیهیه که خوشحالی من ربطی به وطن و مطن و این کس شرا نداره ... دقیقن به خاطر اینه که ثابت می کنه شعور ربطی به مرز و جغرافیا و جایی که بزرگ شدی نداره ... و تو اگر وسط موزه هنرهای معاصر متروپولیتن هم به دنیا می اومدی همینی بودی که هستی ... کمی زحمت هم خوب چیزیه ...
واقعاً که کله ی مریضی داری ... برای همینه که از وودی آلن خوشت میاد
نامجو مثل زندگی است ... نا امیدت می کند و زمانی که امیدت را بریده ای الکی الکی کاری می کند که هی تِرَکها را لایک کنی ... آلبوم الکی کار دور همی و خوبی است ... خبری از شتابزدگی یوزلس کیسز و اوی نیست ... ایده ها به خوبی اجرا شده اند ... و نامجو کمی هم سعی کرده با سلیقه ی مخاطبش همراه شود ... ما که خوشمان آمد ...
ولی و ولی ... 127 نازنین من آلبومی منتشر کرده اند که با طرح روی جلدش روحتان شاد می شود ... زمینه ای رنگی با رنگهای تند و جیغ ... که اگر بیشتر دقت کنید تلخی موجود در آلبوم را بیشتر و بیشتر درک می کنید ... اسمش هم حال استمراری است ... آلبوم ترانه ای دارد به نام عزیزم که با شنیدنش سیبک گلویتان فشرده می شود و ردی گرم را در بینیتان حس می کنید ... «روزهای جوانی ... زیر ضد هوایی ... خواندیم با هم آواز ... خاموش به صدای جاز ... بچه ها کوچک بودند ... فارغ از موشک بودند ... روشنایی که آمد ... بزم ما سرآمد ... ترکش عشق تو بر ناریک من نشست ... زخم زبان تو ... اعصاب من گسست ... تو گشتی ناپدید برای مدتی مدید ... هر کس سوی تو گشت ... اثری از تو ندید ... چون پدیدار شدی ... زرد و بیمار شدی ... در چشمان تو ... نبود رنگ امید ...» و هی فکر کنی به نسلی که پدر و مادرهای ما بودند ... و آلبوم برود جلو تا برسد به موسیقی فیلم ... طنز این گروه که مرا کشته ... فکر کن که بخواهند تو را توضیف کنند و بگویند: «واقعاً که کله ی مریضی داری ... برای همینه که از وودی آلن خوشت میاد» و این دقیقاً دلیل دوست من برای دوست داشتن 127 است ... اینکه مانند خودم غمگینند و عصبانی ولی افسرده؟ بعدی می دانم ...
وقتی شادی به دم بادبادکی وصل است ...
بگو چه کار کنم؟
با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید
بگو چه کار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است.
پ.ن.: از غلامرضا بروسان ... خوبه ... خیلی بده آدم کسی رُ با خبر مرگش بشناسه ...
دِ دی بیفور یو کِیم ...

Song: The Day Before You Came
Band: The Real Tuesday Weld
I must have left my house at eight, because I always do.
My train, I'm certain, left the station just when it was due.
I must have read the morning paper going into town,
And having gotten through the editorial, no doubt I must have frowned.
I must have made my desk around a quarter after nine,
With letters to be read, and heaps of papers waiting to be signed.
I must have gone to lunch at half past twelve or so;
The usual place, the usual bunch,
And still on top of this I'm pretty sure it must have rained,
The day before you came.
I must have lit my seventh cigarette at half past two,
And at the time I never even noticed I was blue.
I must have kept on dragging through the business of the day,
And without really noticing, I must have shut a part of me away.
At five I must have left; there's no exception to the rule,
A matter of routine, I've done it ever since I finished school.
The tube back home again,
Undoubtedly I must have read the evening paper then.
Oh yes, I'm sure my life was well within its usual frame,
The day before you came.
Must have opened my front door at eight o'clock or so,
And stopped along the way to buy some Chinese food to go.
I'm sure I had my dinner watching something on T.V.
There cannot be a sitcom or a game show that I've never seen.
I must have gone to bed around a quarter after ten;
I sleep so much these days, I need to be in bed by then,
Or maybe I read a while,
The latest one by Declan Gunn or something in that style.
It's funny, but I had no sense of living without aim,
The day before you came.
And turning out the light,
I must have yawned and dreamt my way through yet another night,
And rattling on the roof I maybe heard the sound of rain,
"I love the rain."
The day before you came.
پ.ن.: با شنیدنش اصلن اشک تو چشاتون حلقه می زنه ... لذتی در حدّ ارّه واقعن ... یه کلیپ رو یه کارتون والت دیزنی هم تو یو تیوب داره که هم کارتونش چتّه ... هم موزیک چت ترش کرده ... حال کنین ...
یک روز زیر دوش می رویم و تصمیم می گیریم ...
هی بر می گردم عقب را نگاه می کنم ... نمی شود نگاه نکرد ... حالا می گویم که می دانم چه اتفاقی افتاد ... ندانستن چیز چرتی است ... بدتر از آن اینکه نخواهی بدانی و از آن گندتر اینکه بدانی و خودت را قانع کنی که نمی دانی ... دیروز پرسید که همیشه با هم می مانیم ... فقط نگاهش کردم ... گفت سر به سر هم نمی گذاریم ... خوبیم و بهتر از این نمی شود ... انگار سالهاست یکدیگر را می شناسیم ... تن هم را دوست داریم ... می خندیم ... و من فقط نگاهش کردم ... می دانم که اگر روزی بخواهی بروی یا بروم ... دلایل رفتن به اندازه ی دلایل ماندن برایمان قانع کننده است ... اینکه ماندن گاهی سخت تر از رفتن است ... یک روز زیر دوش می رویم و تصمیم می گیریم ... مهم آن است که حتمن ماندن از رفتن سخت تر است ...
باز هم کاهش دست ...
می دانی که من عاشق رانندگیم ... اینکه برانی و همین طور بروی ... آنقدر که دیگر چشمت به افق بی افق تهران خیره بماند ... در و دیوارها رنگ ببازند ... خمیر شوند و درهم با یادها بیایند ... آن اتاق تاریک و نازده که تا سقف کتابها روی دیوارش می رقصیدند ... غروب پاییز بود ... کنار هم دراز کشیده بودیم و من باز خیره به دستهای شگفت انگیزی بودم که تو داشتی ... انگشتان ظریف و کشیده ای که همین طور دور گلویم می روییدند و بالا می آمدند تا سر پلکها ... خاطره باز نیستم ... خودت می آیی ... همین طور بی دعوت و اشاره ... نمی شود به تو راه نداد ... هیچکس نمی فهمد بین ما چه گذشت ... چه شد ... شاید خودمان هم ندانیم ... من همین طور رانندگی می کنم ... آنقدر می رانم که بیایی ... نشسته باشی کنارم و دستت را بگذاری روی دستم و هیچ نگویی ...
...؟
گودر 4
گودر 3
گودر 2
تو خود درد شده ای...!
ما
آذر ماه آخر پاییز
گودر 1
من فقط آشناها رٍ میگام ... اینُ ... اونُ ... خودمُ ...
...
گودر داره بسته می شه ... نوشته ها قدیمین ... الان با بعضیاشون اصلن ارتباط نمی گیرم ... ولی خوب ... یه زمانی مال من بودن ...
کسی یادش نیس؟
یه موقعی آدم یه چیزایی می نویسه ... موقع نوشتن این پایینیا خوب بودم ... این ورمیلیون لایز رُ که داشتم پابلیش می کردم دوباره رفتم پایین اون دو سه تا رُ دوباره خوندم ... بعد هی با خودم گفتم ینی اینا رُ من نوشتم ... چه کاریه آخه؟ ... ولی یه چیزی بوده که نوشتم ... علف کشیده بودم ... عرق خورده بودم ... ها؟ کسی یادش نیس؟ :دی
دی گت می توایس از هات ...

Song: Astronomer
Band: Vermillion Lies
Genre: Cabaret
the rings of saturn are so sexy
and jupiter's got that red spot
pluto and eres are just dwarves
but they get me twice as hot
oh planet porn
the solar system really turns me on
i'm floating through your galaxy
your milky ways are all over me
i'll spread my legs for venus
and i'd like to live on mars
i'll take neptune or uranus
or any of the countless stars
oh planet porn
the solar system really turns me on
i'm floating through your galaxy
your milky ways are all over me
and mercury's the hottest
being closest to the sun
and if that gets you off
you know you're not the only one
oh planet porn
the solar system really turns me on
i'm floating through your galaxy
your milky ways are uh uh uh
oh planet porn
the solar system really turns me on
i'm floating through your galaxy
your milky ways are all oh oh oh oh
پ.ن.: خوبن ... یه جور کاباره که آدم یاد تایگر لیلیز می افته ... البته با هم فرق دارن ... لیریکاشون با نمکه ... پلنت پورن و میلکی وی و این حرفا ...
من نمی خوام خاکم کنین ...
من نمی خوام خاکم کنین ... بدترین چیز اینه که آدم بمیره و دفن بشه ... فک کن هر چی سوسکُ موشُ مورچه سوارِ تو بهشت زهرای سگ صاحاب جشن بگیرن ... مورچه سواره همین جور چشتُ بگزه و سوراخ کنه تا برسه به مغزت و کانال بزنه به بصل النخاعت ... نمی خوام آقا ... جسدمُ بدزدین ... مثله کنین ... دستُ پامُ بدین قصابی سر کوچه چرخ کنه ... مراقب باشین گوشت موشتامُ ندزده ... یکی بالا سرش واسّه یه وقت چربی و پی قاطیش نکنه ... بعد باهام لوبیا پلو درست کنین ... بدین این لاش خورا بخورن ... بهتره به خدا ... ماستم یادتون نره ... از این ماست سِوِنا باشه.ها ... سبزیا رُ خوب بشورین ... وبا اومده لاشخورا گناه دارن ... فیله پشت کمرم رُ بدین استیک کنن ... گمونم مزه ی کیت کت بده ... مدیوم ... یه کم خون بش باشه ... آبدار ... سنده ی خشک نندازین جلو مردم ... رونم جون می ده باسه چنجه ... بندازین تو آبلیمو و پیاز ... یه کمم کیوی بزنین ترد شه ... کس خری کار نکنین کونیا ... مردم گشنه ان ... کله و پاچه.مَم بار بذارین ... عنا مراقب باشین حیف و میل نشم ...
